دفتر حکایت من هم بالاخره بسر آمد ...

      Bye Comments Pictures  
میخوام از همه شما و از این وبلاگ خداحافظی کنم...  وبلاگم را پاک نمیکنم چون خاطرات چند سال من توشه ...  

 خوب دوستان ...  دیگه این دفعه دفتر حکایت من به سر اومد !!!  نمیدونم چه جوری عنوان کنم و میدونم که منو تقریبا از طریق نوشته هام شناختین که چه روحیه حساسی دارم ...  دیگه مثل قبل کامنت های شما از ته قلب نیست و مثل یک وظیفه شده ...   اون هم قشنگ میشه از طرز نوشتن کامنت ها متوجه شد...  فقط بعضی از شماها از ته قلبتون برام کامنت میگذارین که میشه کاملا حس کرد ... 

خیلی از شماها که خواننده ثابت من در وبلاگم بودین حالا کاملا منو فراموش کردین .. عیب نداره ...  رد پایی ازتون در وبلاگ های دیگه می بینم ولی هیچگونه رد پایی از خودتون اینجا به جا نمیزارین .. منظورم یک تعداد معدودی است ...   اسم نمیارم ولی چند نفر از شما بدجوری ناراحتم کردین !

 شاید شاید به یک آدرس دیگه و به یک نام دیگه وبلاگی باز کردم .. شاید .... 

خدا نگهدار .... 

 

             

 

راستی تا 4 روز من جواب کامنت ها را نمیتونم بدم ... 

/ 56 نظر / 28 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کوچه ای بی انتها

باورم نمیشه که به اینجا رسیدی ولی میتونم درک کنم. امیدوارم تصمیمت عوض شه و برگردی. اگه منظورت از بعضی دوستن یکیش هم من هستم حق با توئه. شاید اخیرا کمتر سر زدم. البته شما هم سایه تون سنگین شده بودا. امیدوارم هرجا که هستی و هرکاری میکنی همیشه سلامت و شاد باشی.

فریبا

باران جان ببین نظرات خوانندگانت را [گل]

بی تا

باران جان پس من چی بگم که همیشه بهت سر میزنم و برات کامنت میزارم اما تو اصلا بهم سر نمیزنی و کامنت هم نمیزاری و من بازم دوست دارم چون مهربونی. اما مگه تو برای دیگران مینویسی؟ من که برای خودم خاطراتم رو مینویسم هر وقت حوصله نداشته باشم هم نمی نویسم![گل][ماچ]

عارف

سلام باران یه ایمیل بود که به نظرم واقعا آدم تحت تاثیر قرار میگیره و برات فورواردش کردم(به آدرس جی میلت)....به این میگن مرد خوشبخت....نه؟[رویا]

ساره

سلام باران جان . من جز خواننده های خاموشت بودم و وبلاگ تو جزء اولویتهای favorite list هست . همیشه به وبلاگت سر میزنم و از تجربه هات استفاده می کنم. من که دوست ندارم بری .امیدورام که همین روزا تصمیمتو عوض کنی.

عارف

سلام باران خوبی؟ همه چیز مرتبه؟[پلک][گل]

مـــ ـ ــائده

سلام خوبی ؟ بعد مدت ها اومدم البته من زیاد نمیومدم شایدم منو یادت نیاد هر جا هستی به سلامت منم به خاطر یه سری مسائل رمز دار می نویسم

مـــ ـ ــائده

باران جان دوست داری بگو تا رمز بدم اگه نه که خود دانی ... من این قدر درگیری داشتم که واقعا وقت نداشتم به همه سر بزنم امروز داشتم خونه تکونی میکردم بازم خود دانی شادزی

جواد

من که بهت میگم با یه فیلمنامه نویس صحبت کن از این وبلاگ میشه یه قصه های جزیره در آورد تو باور نمی کنی بازم در این مورد فکر کن خودتم که میدونم خوبی پس دیگه نمی پرسم به امید روزهای خیلی سرد

سامان

سلام دوست عزیز وقتی پستو خوندم یکم هنگ کردم اخه من کل وبتو دارم یکجا می خونم خیلی وب خوبی داری راجع به پستت می خام چند نکته بگم ۱ اونطوریی که من از شما شناخت پیدا کردم باران جا کارو واسه دل خودش می کنه اون چیزی رو فکر می کنه درست انجام می ده و نظرات دیگه مسیرشو عوض نمی کنه اما ممکنه یکم دچار تردید شه۰ و قسمت جالبش اینه به خوبی از پس این تردید بر می اید ۲باران تو یه پست نوشته ببود ادم اگه دو تا دوست واقعی داشته باشه خیلی خوبه حالا شما خیلی بیشتر داری پس نامید شدن راهی نداره ۳دوستای واقعی تو مسیر طولانی و سخت شناخته می شن پس جای دلخوری نیست ۴من هنوز پستای بعد این تاریخو نخوندم ۵ همیشه شاد باشی