دیدار با دوستان وبلاگی ...
ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ٤ شهریور ۱۳٩۱ 

       

سلام دوستان ... خوبین ؟ خوشین ؟؟ امروز میخوام این پست را اختصاص به دوستان وبلاگ نویس عزیزم بدم که در ایران برای اولین بار دیدمشون !  البته دیگه حکم دوست مجاری را برای من ندارن و حقیقی هستند !  لبخند

این دوستان از موقعی که حتی تصمیم به ایران هم نداشتم مرتب با تلفن و کامنت های خصوصی شون و یا پیغام در ف . ب از من میخواستند که هر موقع ایران رفتم حتما آنها را ببینم !  

ضمنا اسامی که با قرمز نوشته شده رو شون کلیک کنین نام وبلاگشون میاد و کسانی که قرمز نیستند طبیعتا جزو خوانندگان وبلاگم هستند ... 

و خیلی های دیگه هستند که در شهرهای مختلف ایران و کانادا هستند که با هم فقط ارتباط تلفنی و یا چت داریم که دیگه از اونها نمیگم .. فقط این پست مال کسانی که است از نزدیک دیدمشون.. خودشون و خانوادشون  ...  ولی من از شخصیت خودشون میگم و خانواده گلشون را هم خیلی دوست داشتم ... 

پس یادتون باشه روی اسامی قرمز کلیک کنین تا وبلاگشون بیاد .. 

حمیدرضای عزیز ...  اولین وبلاگ نویسی بود که در اصفهان دیدمش .. یه هم نگاه کردیم و خندیدیم ..  مرا به یک رستوران گردان در اصفهان دعوت کرد و کلی گفتیم و خندیدیم ! گرچه من خیلی گیج بازی درآوردم و اصلا حواسم نبود که این رستوران گردانه! و همش فکر میکردم که حمیدرضا جای میز و صندلیشو
 دائم داره عوض میکنه که دیگه صدام درامد و گفتم چرا اینقدر عوض میکنی ؟؟ جا خورد و گفت باران اینجا رستوران گردانه !!!!!  خنده  یادمه دوستی من و حمیدرضا از سوالی که حمیدرضا به ایمیلم داده بود شروع شد و پرسیدن یک سوال !وقتی که جواب ایمیلش را دادم دوباره یک ایمیل داد که معلوم بود با عصیانبت تمام نوشته شده  ... درسته دوستی ما با عصبانی شدن اون شروع شده بود !   حمیدرضا عصبانی نشو که نوشتم !!!!! زبان

جواد عزیز ... البته من بیشتر کامنت هایی که براش میگذارم "کوچه جان " صداش میزنم .  یک دوست خوب که منو به خونه اش دعوت کرد ... یک خونه نقلی ... تا اونجایی که میدونم معروف به "اقای فرانسوی"  ست ... قهوه فرانسه همراه با کیک سیب که من شکمو عاشقشم نیشخند... کلی حرف و نقد ... در انتظار رسیدن مدیکال برای رسیدن به اونور اب (کانادا) ... پسری بسیار خونگرم ... خوش مشرب ... و در آخر هدیه اش به من یک کتاب   به نام غرور و تعصب به زبان انگلیسی بود و روی صفحه اول چیزی را برای یادگار با دستخط خودش نوشت .. " تقدیم به دوست عزیزم باران مهربان .. به مناسبت حضور کوتاهت در ایران و به امید دیداری مجدد در خاک پاک کانادا"  ...  

ضمنا هر کسی قهوه فرانسه اصل میخواد پیشنهاد میکنم بره پیشش که خوب قهوه درست میکنه ! نیشخند  زبان

شکوفه عزیز ...  یک دختر شیطون که چند تا از دخترای وبلاگی
 را خونه خوشگلش   دعوت کرده بود و این مهمانی 

 را برای من گرفته بود ...    ... دختر دوست داشتنی ... شیطون ..و شلوغ .و از اونجایی که میدونست من عاشق کیک شکلاتی بی بی   هستم  یک عدد کیک بزرگ بی بی روی میر بود ! که به به ... تا اونجایی که تونستم خوردم !!!! نیشخند  او هم در حال انتظار برای اومدن به کاناداست که البته 60 درصد درست شده و منتظر پله بعدی است .. 

راستش از شما چه پنهان .. وقتی که ایران زندگی میکردم اصلا مرسوم نبود که مجردی زندگی کرد ... ولی الان دیگه مثل اینکه خیلی عادیه ... و خدای من چقدر همشون خونه هاشون خوشگله و با دکوراسیون زیبا .. 

الهه عزیز .. دختری زیبا  و خانم با قدی بلند و کشیده و متاهل ... که برای اولین بار که دیدمش خیلی به دلم نشست ... قبلا وبلاگ نویس بود ولی دیگه نمینویسه ناراحت و من هم اسم وبلاگش را دیگه اینجا نمیارم .. 

مانای عزیز ...  دختری که بسیار مهربان و خونگرم و شوخ... قرار بود عصرش به مشهد بره ولی بخاطر اینکه منو ببینه خونه شکوفه اومده بود .. با دخترش اومده بود .. گرچه قبلا عکساشو دیده بودم ولی وقتی که خودش را دیدم خیلی کم سن و سال میزد ... خدای من مانا با اینکه جزو کسانیست که خیلی کم به وبلاگم سر میزنه ولی میدونست که من عاشق آهن ربا یا همان مگنت هستم .. برام کلی مگنت آورده بود که الان روی یخچالم گذاشتم .. باز هم مرسی مانا جون قلب

مژده عزیز ... یک خانم و یک مادر به تمام معنا .. تمام عشقش    روی آیسا خلاصه میشه ..  و دخترک کوچولوی مژده که من از طرز لباس پوشیدنش برام خیلی جالب بود .. یک دخترک 4 ساله بانمک .. با کفش کمی پاشنه دار .. گردنبند و دستبند و کیف .. داشتم فکر میکردم اگه ایسا بزرگ بشه حتما توی اتاقش   بیش از صدها کیف و کفش داشته باشه ..عین هنرپیشه های هالیوود ...  به دلایلی آدرس وبلاگ مژده را هم نمیگذارم ! ناراحت

بهمن عزیز ...  بک آقای به تمام معنا واقعا اینو میگم  ... منو به یک رستوران عربی اگه اشتباه نکنم دعوت کرد .. سنگ تمام گذاشت ..  این رستوران شامل موسیقی زنده     بود و تا پاسی از نیمه شب در رستوران بودیم  .. واقعا شب خوبی بود یکی از بهترین  شبهایی است که هیچوقت یادم نمیره ... .. بهمن یکی از معدود کسانی است که من باهاش شوخی میکنم ..نیشخند  

هومن عزیز ... که از طریق وبلاگ امیر با هم آشنا شدیم! البته خودش وبلاگ نویس بوده ولی وبلاگش تخصصی بوده و من آدرسش را ندارم  پسری نسبتا جدی ولی در عین حال شوخ و چند روزی را من کرمانشاه در کنار هومن و خانواده عزیزش بودم  که کل کرمانشاه را به من نشون دادن .. این اولین سفرم به کرمانشاه بود چون من نه دوستی داشتم در کرمانشاه و نه فامیلی ...  کرمانشاه را خیلی دوست داشتم ... بخصوص دنده کباب ...  هومن جزو دوستانی است که بسیار باهاش صمیمی هستم ...و خیلی خیلی بندرت وبلاگ میخونه ! آخرین روز سفرم منو رسوندند به فرودگاه کرمانشاه برای تهران ... روی صندلی نشسته بودم و به هومن گفتم .. از چه gate باید سوار شم ؟؟؟ خندید و گفت فکر کردی 100 تا  gate داره .. نه بابا فقط یک گیت داره !!!! کلی با هم خندیدیم ... خنده و انصافا توی خونشون راحت بودم ! .. گرچه از قبل یکی از دوستام به من گفت که کرمانشاهی ها بسیار مهمان نواز هستند.. واقعا ممنون از اینکه این حس را به من دادین که باهاتون راحت باشم ... 

شهرام عزیز .. یک آقای گل و راحت ...  و کم و بیش خجالتیخجالت !!  یک از کسانی است که واقعا آرزو دارم که بیاد اینجا .. خودشم میدونه .. از ته قلبم میگم که ای کاش کارش خیلی زود درست بشه و بیاد .. او هم مدت هاست که وبلاگ نویسی را گذاشته کنار !  گرچه الان با خانمش بیشتر صمیمی شدم تا خودش ! لبخند

فرهنگ عزیز ... از طریق وبلاگ امیر عزیز باهاش آشنا شدم !  این پسر چقدر ماهه ... یک خونه خیلی خوشگل .. تازه ازدواج کرده و عاشق عکاسی .. خیلی باهاش راحت بودم .. بلافاصله دوربین با اون لنز چند کیلومتری .. کیلومتری میگم از بس که دراز بود .. و آماده عکاسی از من ... خداییش خیلی قشنگ عکس میگیره اونم از نوع حرفه ایش  ..بهش گفتم اومدی اینجا باید استودیوی عکاسی باز کنی ... !!  نیشخند 

آبتین  عزیز .. که البته از طریق مریم باهاش آشنا شدم که ساکن کرمانه  ولی مرتب با هم تلفنی حرف میردیم ...  به قول خودش در طول این سه سالی که من وبلاگ دارم بیش از دوبار به وبلاگم سر نزده !!! ای آبتین بی معرفت !!!!  موقعی که کرمانشاه بودم به من زنگ زد و گفت به هومن بگو که برات دنده کباب بگیره !!!  به هومن گفتم .. به خرج افتادی ؟ دنده کباب بگیر برام لطفا !!! کلی خندید و  گفت برای شام میریم دنده کباب  بخوریم !! 

خداییش .. تمام بچه هایی که دیدم خیلی ماه بودند و من اصلا احساس غریبی باهاشون نکردم که هیچی و انگار که سال هاست آنها را میشناسم ! درسته که میگن به دوستی های وبلاگی زیاد اعتماد نکن ... ولی من از دو تا چشمم دیگه بیشتر بهشون اعتماد دارم ...  خوبی وبلاگ اینه که دوستاتو انتخاب میکنی .. طرز نوشتنشون را میبینی و اینکه چه جوری جواب خوانندگان را میدن !  و بعدش دیگه گلچین میکنی ! من خودم اصولا دختر اجتماعی هستم و عاشق ارتباط با آدمها ... برای من اصلا شرط سنی هم مهم نیست ... با همه دوست هستم و همه را دوست دارم ... 

 

از دوستی با همه شما خیلی خیلی خوشحالم ... و باعث افتخارمه که منو به عنوان یک دوست حقیقی قبول کردین ... 

 

 

راستی توی دوستی تمام این بچه ها که اسمشون را بردم میتونین حساب کنین ...


کلمات کلیدی:
 
 
 
 




كد تقويم