حرف های پراکنده ...
ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱٥ امرداد ۱۳٩۱ 



           

سلام ... چطورین ؟ خوبین ؟ خوشین ؟ 

من هم بد نیستم ... روزها تند و تند میگذره ... دیگه یواش یواش باید منتظر فصل زیبای پاییز   و رمانتیک بودن آن چشمک بود ! 

چند روزیه که شروع کردم به دیدن سریال         ! از س که دوستان به من گفتند این سریال ها را ببین ! خلاصه وقتی که سریال  لآست   تموم شد میخوام سریال Prisonbreak   را تماشا کنم ! 

راستش دودل هستم برای برگشت به ایران  .. هر دقعه که مامان حرف میزنم .. یا گله است .. یا دلخوری ! فلانی چرا اون کار را کرد ؟ فلانی چرا با من گرم نبود و از این حرفها !!!! من هم بهش میگم که تو دیگه خیلی حساسی ادمها را باید چنان که هستند دوست بداری!! ولی کو گوش شنوا !! 

چند روزیه که دارم فکر میکنم که از انتاریو برم ... وای خدای من .. مغز من گنجایش این همه فکر های مختلف را ندارهتعجب ! گاهی اوقات سرم به سنگ میخوره ولی باز هم بلند میشم !! چند وقت پیش داشتم توی یک مجله ای میخوندم که استرس زیاد هم سرطان میاره !!  خوندم و خندیدم و پیش خودم گفتم اصلا تعجب نمیکنم که یک روزی .... 

چند روزی است که viber  را در موبایلم نصب کردم و میتونم با دوستام در ایران اس ام اس و حتی عکس بدم ... البته  plan موبایل من  global text   هست که تمام دنیا مجانیه که فقط ایران نمیشه ولی با ایرانسل میشه که متاسفانه دوستام هیچکدوم ایرانسل ندارند !  ناراحت

دیگه به طور جدی رزومه فرستادن ها شروع شده ... و خدا کنه دیگه تا کریسمس از اینجا بیام بیرون ! اون دسته عزیزانی که کامنت خصوصی گذاشتند و در مورد کارم پرسیدند باید بهشون بگم من در یک کمپانی معروف امریکایی کار میکنم که در تمام دنیا شعبه داره حتی افغانستان     و عراق   ...  ولی خوب کار من شبانه است که این منو خسته میکنه ! ناراحت

فکر کنم تصمیمم برای برگشتن به ایران عوض بشه ( گرچه هنوز که هنوزه مامان میگه برگرد و من هنوز نتونستم بهش بگم بعید میدونم که برگردم ) ... راستش بعد از عروسی برادرم میخواستم برم سفر .. با هواپیمای ایران ایر ... برادرم بلیط را 5 روزه خریده بود و  من روم نشد که بهش بگم 5 روز زیاده و کاشکی میکردی 3 روز ... خلاصه به دفتر هواپیمایی زنگ   زدم و داستان را گفتم که میخوام بلیتم را جلو بندازم و گفت کی میخوای ؟ گفتم برای فلان روز گفت جا هست نگران نباش برو فرودگاه مهرآباد دفتر هواپیمایی ایران ایر برات درست میکنند ! گفتم باید جریمه بدم گفت نه !!!  خلاصه من ساعت 8 صبح رسیدم فرودگاه مهرآباد رفتم دفتر هواپیمایی .. یک آقایی با تلفن صحبت میکرد و به نظرم با دوست دخترش بود سوال.. هر چی من سوال میکردم میگفت خانوم دارم با تلفن حرف میرنم .. من هم گفتم تلفن شما شخصیه و اینجا محل کاره ! خلاصه جواب که نداد هیچی و سرم هم تقریبا داد کشید ... با چشمانی پر از اشک رفتم که چمدان را تحویل بار بدم .. مسئول ایران ایر که انصافا خوش تیپ ( به چشم خواهر برادری البته چشمک)  به من نگاه کرد و احساس کرد که از چیزی ناراحتم .. گفت مشکلی پیش اومده .. گفتم چرا کاستومر سرویس اینجا اینجوریه ؟؟ تا این سوال را کردم خندید و گفت اینجا زندگی نمیکنی ؟ گفتم نه !! گفت برای همینه که اشکت دراومد !!! اینجا کسی دیگه لبخند نمیزنه و همه با هم دعوا دارند !!!!  نگران نباش ...  موقت هستی پس سعی کن که از سفرت لذت ببری و به آدمها توجه نکنی ! 

راستش یکی از دلایلی که بهش فکر کردم و دیدم فکر نکنم که بتونم برگردم .. زندگی با مامان اینا برام مشکل خواهد بود ...  دیگه خیلی بعید میدونم که بتونم با کسی زندگی کنم !  تنهایی را خیلی بهش عادت کردم .. البته اصلا شکایتی ندارم ولی زندگی با خانواده در ایران برای من خیلی سخته .. گرچه هیچوقت پدر و مادرم با من کاری نداشتند !  و همیشه خونه  ما اونم پنجشنبه شب ها پارتی    بود و میزدیم و میرفصیدیم    و میشکوندیم ! یادش بخیر .. چه دوران بی خیالی را سر میکردیم ... ولی دیگه الان همه پراکنده شدند و به کشورهای مختلف رفتند ! ناراحت

 من همیشه از گفت و حدیث به دور بودم .. از گله کردن خوشم نمیاد چون من خودم هم اهل گله نیستم ولی با آدمها   عین خودشون رفتار میکنم !! اگه سرد باشن من هم سرد هستم  ... اگه صمیمی باشند مثل خودشون میشم ... خیلی دیر میشه به کسی اعتماد کنم !  و من چون دختر مورد اعتمادی هستم برای همین همیشه گنجینه رازهایی را در قلبم دارم چه از فامیل و چه از دوست ! 

می بینین چقدر پراکنده نوشتم چون فکرم این روزا خیلی مشغوله ! خیلی زیاد ! 

راستش بگذارین از کامنت های خصوصی و عمومی تون خیلی خیلی تشکر کنم!       باورم نمیشه که 432 کامنت داشته باشم که فقط بتونم کمی از آنها را پابلیش کنم ! نظر اکثریت این بود که برنگردم !  راستش گاهی اوقات دو دل میشم .. گاهی اوقات میگم نه باید برگردم ... ولی از طرفی اینجا آرامش خودمو دارم که یک دنبا می ارزه !  

منتظرم ببینم که خداوند چه خوابی برای آینده من دیده !!!! سوال

در هرصورت مرسی برای همه چی !  مرسی که از اونایی که از طریق وبلاگ باهاشون آشنا شدم و چه خوبه که اینقدر صمیمی شدیم که احتیاج نداریم خودمون را به آنها بشناسونیم غیر اسم حقیقی مون !!!  

مرسی از خوانندگان خاموش وبلاگم که همیشه وقتی نظرتان را میخواستم بلافاصله از خامو.شی درمیاین و روشن میشید ! 

مرسی از دوستان وبلاگی خودم که دیگه حقیقی شدند و در ایران دیدمشون ... حقیقتا برام سنگ تمام گذاشتند ! 

قول داده بودم که در این پست ازشون بنویسم ولی قول میدم که پست بعدی من فقط مال اونا باشه !!! بدقولی منو ببخشین !!  در پست بعدی فقط اختصاص به اونا داره که باهاشون آشنا میشین ! چه بسا که از طریق من دوستان خوبی هم دربیاین ! خدا را چه دیدین ؟  خودمونیم گاهی اوقات دوستان مجازی  خیلی بهتر از دوستان حقیقی از آب درمیان !! البته منظورم به کسانی نیست که حالا حقیقی شدند  چون اونا قبلا مجازی بودند ولی حالا حقیقی هستند !

دوستتون دارم ... تابستان قشنگی داشته باشین ...  

 

   

                


کلمات کلیدی:
 
 
 
 




كد تقويم