پیشنهاد به باران
ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱٩ امرداد ۱۳٩٠ 

  

             

         

سلام دوستان گلم !   

خوبین ؟ دلم خیلی براتون تنگ شده بود !  راستش بخاطر کارم دیگه دستم به نوشتن نمیره ( نه که الان نمیره نیشخند )  مدتی بود که میخواستم یک پست خداحافظی بگذارم که اینقدر برام کامنت گذاشتین و منو از تصمیمم منصرف کردین ... و راستش تعطیلی وبلاگ هم برای من خیلی سخته ناراحت چون بدجوری به تک تکتون عادت کردم ...  قلب

میخوام یک جریانی را براتون تعریف کنم که مال سه روز پیشه !  زمانی که ایران بودم به عروسی  یکی از دوستام رفتم ... برادر داماد  بدجوری به من پیله کرده بود و هر جا میرفتم دنبالم میومد ! جوری که همه دیگه متوجه شده بودند!  مادرش هم همش غیرمستقیم به من میگفت که بیا عروس من شو !! تعجب خلاصه به عروس خودش که دوست منم بود پیغام داد که پسرم باران را خیلی دوست داره و میخوام باران را از پدر و مادرش خواستگاری کنم !!!!!!!  و من هم گفتم راستش من اصلا تصمیم به ازدواج ندارم و جوابم نه بود !  راستش اینقدر شل راه میرفت که من احساس میکردم اگه فوتش کنم با فوت من میپره کره ماه       مرد باید محکم راه بره و نه شل و ول ! زبانخلاصه دیگه من اومدم کانادا و اون هم ازدواج کرد و صاحب بچه شد و خلاصه زندگی بسیار خوبی دارند ..  تا اینکه چند روز پیش دوستم به من زنگ زد و کلی با هم حرف زدیم ... و به من گفت که شوهرم باهات کار داره !  خلاصه گوشی را داد به فرید و شروع کردیم به صحبت تا اینکه از همان برادرش به من گفت !  البته گفت فکراتو بکن و این کار را بکن که ثواب داره ! گفتم حالا چه پیشنهادی هست ؟؟  گفت فرزاد را که یادته ؟ گفتم آره کاملا !  (برادرشوهر دوستم) فرزاد و زنش از هم جدا بشن ... و تو با فرزاد ازدواح کنی و بیاریش کانادا و اون شروع به درست کردن کارهای زنش و دخترش  را در این مدت بکنه و بعد از سه سال تو جدا    بشی از فرزاد و اون دوباره با زن اولش ازدواج کنه !!! خلاصه می بینین که من چه طعمه ای خوبی هستم براشون !!!!!!!!  تعجب   افکار شیطانی اومد به سرم و پیش خودم میگم در قبال صد میلیون دلار !!!!!     نظرتون چیه؟؟؟ دیگه تا آخر عمر کار نمیکنم و همش میرم سفر !!! نیشخند

 

خدمت کسانی که کامنت خصوصی به من دادند ... ای بابا یعنی اینقدر باران ساده است که گول این حرفها را بخوره؟؟ ......... من اصلا روی پیشنهاد این یارو فکر نکردم و فقط خندیدم !!!!!!!!!!!  یعنی زندگی ام را به دست کسی بدم که میدونم مال من نیست ... پس باران را هنوز نشناختین ... کامنت های خصوصی آن دسته از دوستان وبلاگی ام که سالهاست خواننده وبلاگم هستند مرا ناراحت کرد ... غمگین شدم .. فکر میکردم که منو دیگه میشناسین حداقل از وبلاگم .. ولی حالا ... ناراحت

یعنی واقعا خارج از کشور اززش اینو داره که ادم زندگیشو بپاشونه که بیاد !؟؟

راستی یک خبر هم دارم براتون ! اگه گفتین ؟؟؟ نه ! اشتباه حدس زدین !! باران فعلا سرجاشه و خبر از عشق و عاشقی نیست ... نیشخند 

امروز مامان من زنگ زد و برای اولین باز خبر خیلی خوبی به من داد ! برادرم گویا عاشق شده و بعد از ماه مبارک رمضان قراره برن خواستگاری  !  خلاصه براش خوشحالم !  خوشحالم که زندگی تازه ای را قراره شروع بکنه !  لبخند خلاصه که دارم از خوشحالی بال درمیارمفعلا که من دعا میکنم که همه چی خوب پیش بره 

مدارک پاسپورتم آماده شده و امروز و فردا پستش میکنم ...  بالاخره تنبلی را گذاشتم کنار و فرم ها را پر کردم ..  نیشخند     چون اگه عروسی برادرم بشه باید بار و بندیل      را ببندم و بیام ...

 

پس فعلا تا بعد ...  مزاقب خودتون خیلی باشین ..... بای ...

 

       
 


کلمات کلیدی:
 
 
 
 




كد تقويم