.......
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز ۸ فروردین ۱۳٩٠ 

 

           
        

   ..سلام دوستان خوبم. خوبین ؟ دلم براتون حسابی تنگ شده بود  !  عید هم که حتما به شما خوش گذشته !  .. منم خوبم ولی ...ناراحت

مامان هم که پیشمه گرچه خوشحالم ولی روتین زندگیم کاملا بهم خورده !! من شبها کار میکنم و وقتی که میام خونه مامان بیداره !! نمیتونم درست حسابی بخوابم !! بالاخره من حداقل پنج ساعت به خواب  احتیاج دارم وگرنه مریض میشم ! دلم هم نمیخواد توی خونه تنها باشه .. شنبه که روز بیکاری ام بود مجبور شدم که تنهاش بگذارم چون یک عروسی از دو ماه پیش دعوت داشتم !! شانس من یکی از دوستای بسیار خوبم از ایران زنگ زده بود و تازه حرفامون بعد از یکساعت گل گرفته بود که بهش گفتم باید برم حاضر بشم چون عروسی دعوت دارم !!!ناراحت راستش تنها دوستیه که اگه ساعتها باهاش حرف بزنم خسته نمیشم ! حیف که ایرانه ناراحت..  عروسی یکی از دوستام با یک دختر ایتالیایی بود ! جاتون خالی خیلی خوش گذشت !! آهنگ های دهه هشتاد ؛ آهنگهای ایتالیایی و آهنگ های ایرانی که ایتالیایی ها سعی میکردند که قر بدند و مثل ایرانیها برقصند !!! خلاصه که من هم کلی رقصیدم   و بسیار خوش گذشت !!

مامان هفته دیگه میره آمریکا .. امروز هم مریض شده یعنی سرما خورده .. صبح ساعت ٧ صبح بلند شد و منو از خواب بیدار کرد و گفت بلند شو که مریض شدم ... من از رختخواب   پریدم.. قبلا هم گفته بودم که هیچگونه مریضی حتی سرماخوردگی براش خوب نیست چون سیستم دفاعی بدنش خیلی ضعیفه .. خواستم به دایی ام زنگ بزنم ولی شش صبح بود ناراحت.. خلاصه اینقدر حالم بد شد که رفتم دور از چشم مامان حسابی گریه کردم! از شما چه پنهان دست و پامو هم گم کردم !  .. وقتی مریض میشه عین بچه ها غر میزنه .. نمیدونم چرا هر چی پا به سن میگذارند عین بچه ها غرغرو و یا حساس میشن !!! خلاصه همینجور به عقربه های ساعت نگاه میکردم که دیدم الان ساعت هفت و نیم صبحه به وقت کالیفرنیاست .. دیگه معطل نشدم و زنگ زدم و از دایی مهربانم پرسیدم . (راستی همین دایی مهربانم به من دو هزار دلار عیدی داد !! )نیشخند خلاصه دایجون کلی از من چیز خواست مثلا درجه تب  داری گفتم نه !! گفت Tylenol داری گفتم نه !!! گفت شربت سینه چطور؟ گفتم دایجون من هیچی ندارم توی خونه !  گفت پس بدو برو اینا رو بخر و درجه تب مامانت را بگیر که اگه از دو درجه بالاتر بود باید ببریش بیمارستان .تعجب خلاصه که تا داروخانه همش دعا میکردم که تب نداشته باشه !! .. بلافاصله هم برگشتم خونه و یک سوپ سبزیجات بار گذاشتم !! از شما چه پنهان که من تا بحال سوپ نپخته بودم که اونم مامان به من گفت که چطوری درست کنم !!! نیشخند(من راستش فقط بلد بودم که سوپ جو درست کنم !!!!‌)نیشخند دو روز هم از محل کارم مرخصی گرفتم ... راستش از شما چه پنهان دیگه از کار هم خسته شدم بعضی اوقات فکر میکنم که ای کاش ۶۵ سالم بود و بازنشسته میشدم ... حالا کو تا بازنشستگی !!! ناراحتگریه

مامان این روزا خیلی به من میگه برگرد .. میگه این چه زندگیه که تو داری ! شب ها کار روزا خواب ... میگه برات همه کار میکنم که برگردی حتی برات خونه   میگیرم که مستقل باشی !!! خلاصه که نمیدونم چکار کنم !سوال شاید یک سفر بیام ایران البته برای مدت کوتاه شاید هم بیام برای یکسال... خلاصه که دل باران گرفته .. خیلی زیاد !!! از نظر روحی خیلی کلافه هستم .. دوباره افکار مالیخولیایی "برگشتن" به سرم زده ... ناراحت

راستش مریضی مامان هم نباید بی علت باشه ... حرف کسی را هم گوش نمیده .. قضیه از اینجا شروع شد که یکی از شاگرداش وقتی که فهمید مامانم اینجاست گفت باید مامانت را ببینم .. خلاصه با این که ماشین داشت رفتیم کافی شاپ و مامان چون عاشق      iced cappuccino هستش اصرار کرد که بریم تیم هورتونز که آیس کپ را از اونجا بخریم... خلاصه مامان بنده هم نامردی نکرد و سایز بزرگش را سفارش داد.. و خودش میگه فکر کنم که علت همین باشه .تعجب..(آخه مادر من کی توی این هوای سرد آیس کاپوچینو میخوره !! عصبانیالبته غیر از نوجوانهایی کاناداییزبان )  الان که دارم این پست را می نویسم براش سریال "پاورچین" را گذاشتم که اگرچه قبلا دیده ولی خودش میگه من که انگلیسی نمیدونم باز همین خوبه که به زبان فارسیه !!!

متاسفانه اینقدر هم هوا سرده البته نه برای من که عادت دارم ولی برای مامان سرده برای همین حبس شده توی خونه و همین باعث میشه که غر بزنه ... دیگه دل توی دلش نیست که بره امریکا پیش خاله ام ! منم که بعدا بهش ملحق میشم!!! البته هنوز مطمئن نیستم که برم !!

راستی میدونین مامان فقط چهار هفته تونست توی کانادا  دوام بیاره ! ناراحتاز بس که هوای کانادا براش سرده و وقتی که ویزاشو گرفت از من خواست که سریعا بلیت امریکا را براش بگیرم !!ناراحت

.. خوب دیگه من برم ... راستش اصلا حوصله ندارم ! خیلی کلافه هستم ! فقط از زور کلافگی گفتم یک پستی بنویسم شاید آروم بگیرم .. شاید ...  عنوان مطلب هم خودتون انتخاب کنین من که چیزی به عقلم نرسید ..ناراحت

دوستتون دارم و از اینکه به یاد من هستین ازتون ممنونم ...قلب

                                             


کلمات کلیدی:
 
 
 
 




كد تقويم