برگزاری مهمانی 27 نوامبر ..
ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز ٧ آذر ۱۳۸٩ 

                              

 

از خواب بیدار شدم... ساعت را نگاه کردم  بیست دقیقه به شش را نشان میداد . سراسیمه بلند شدم ، صورتم را شستم و رفتم که به سان شاین زنگ بزنم که نمیتونم به مهمانی بیام چون خیلی دیر از خواب بیدار شدم ... قبل از اینکه دستم به تلفن بره تلویزیون  را روشن کردم ... هاج و واج مونده بودمتعجب هم خنده ام گرفته بودخندهو هم عصبانی عصبانیشده بودم که چقدر صبح و شب و ساعت ها را دارم قاطی میکنم !!!! ساعت بیست دقیقه به شش صبح بود و آن وقت من فکر میکردم که بعدازظهره ...  دیگه هم نتونستم بخوابم !  یک چای داغ درست کردم و رفتم کنار پنجره ... همه جا را برف پوشانده بود و زیبا بود ... شروع به جمع و جور خونه کردم و دوشی گرفتم و رفتم سراغ کامپیوتر عزیزم و ایمیل هایم را چک کردم ! حدودای عصری هم دوستم اومد پیشم و دو ساعتی با هم بودیم و بعد رفت که من خودمو آماده مهمانی بکنم !!

میخواستم دامن بپوشم که حسابی روی زمستان نیامده را کم کرده باشم !نیشخند خلاصه ساعت پنج و نیم آماده رفتن شدم ... هوا خیلی سرد بود .. من هم دامن پوشیده بودم ولی کتم حسابی گرم بود ... راستی توی این یازده سال برای اولین بار متلک هم شنیدم !!  مجبور شدم ازش تشکر هم بکنم ! یاد متلک های ایران افتادم که چقدر بعضی هاش خنده دار بودند ..زبان نیشخند به مترو رسیدم و سوار قطار   شدم !  خلاصه بعد از یک ربع به ایستگاه فینچ رسیدم و پنج دقیقه بعد به خونه شون !

خلاصه وارد پارتی روم یکی از دوستان به نام بهارک و رامین عزیز شدیم !! تقریبا همه مرا میشناختند و من هیچکس را !!!! جز سان شاین و رضا ، فریبا و سام ! جالبه که همه از من پرسیدند که بگذار به اسم باران صدات کنیم ! یک آقایی هم گفت (ببخشین اگه وبلاگم را میخونین ، راستش اسمتان را فراموش کرده امناراحت)  الحق که باران بهت میاد... خیلی بهت می خوره ... !!زبان راستی فریبا جون نویسنده وبلاگ "چرا مهاجرت" خیلی قشنگ همه را با اسم نام بردند و الحق و الانصاف که نویسندگی هم خیلی بهشون میاد ! و با معذرت از کسانی که وبلاگ منو دنبال میکنند و من اسامی را به کل یادم رفتهناراحت (وچه کنم یک سر دارم و هزار سودا ....نیشخند) و فقط چند نفر را یادم مونده !! ولی میتونم تقلب کنم و یک سر به وبلاگ فریبا بزنم و از اونجا از تمام نامها استفاده کنم ! ولی از اون جایی که من دختر متقلبی نیستم پس اینکار را نمیکنم !!!زبان ولی در نهایت همه بسیار دوست داشتنی بودند ! خیلی خونگرم، باصفا، خودمونی ! امیدوارم که این جلسات هر چند ماه یکبار تشکیل بشه که بیشتر با هم آشنا بشیم ! بخصوص با دو نفرشون که احساس بسیار نزدیکی میکردم !! شاید یکی از خوبی وبلاگ همین باشه که احتیاجی نیست از خودت بگی !! روحیات منو می شناختند ولی فقط اسمم واقعی ام را نمی دانستند و با دانستن اسم واقعی ام ، باز هم ترجیح دادند که باران صدام کنند !! دوستشون دارم ..قلب

 این روزها هم تصمیم گرفتم که بیشتر  outdoor باشم تا  indoor  !! گرچه زمستان نزدیکه و ناخودآگاه همه توی خونه ها حبس میشوند ! ولی من شکایتی از زمستان ندارم چون خودم دختر زمستان هستم و با تابستان تورنتو اصلا و ابدا میانه ی خوبی  ندارم ! تصمیم گرفتم که هر از چندگاهی در مهمانی ها شرکت کنم !

خلاصه شام هم که ساندویچ و  پیتزا بود ... و وقتی که پیتزا سر سفره باشه دیگه باران به غذای دیگه نگاه نمیکنه !!!!! البته پیتزا را با غذای ایرانی نمیشه مقایسه کرد !!زبان دیگه همه مشغول معرفی خودشون شدند ... چند نفری هم بودند که به من ایمیل داده بودند و کامنت گذاشته بودند که آنها هم بودند و خوشحال شدیم که همدیگر را دیدیم ! البته بیشتر خوانندگان وبلاگ ها بودند و فقط چهار نفر بودیم که وبلاگ نویس بودیم!

 با نویسنده وبلاگ " بال " آشناشدم !!! خدای من ! چقدر این آقا دوست داشتنی هستند ! من چون اسمشون را یادم رفته بود "بال جان" صداشون میزدم ! صورتشون خیلی به نویسنده یا شاعر شبیهه ! برام جالب بود لبخند!

شب هم خوشبختانه با مترو برنگشتم و یکی از مهمانان لطف کردند و مرا رساندند ! با اینکه سالهاست اینجا هستم ولی پول اتوبوس هنوز برام زوره !!!!!!!!!!!!!!!  شش دلار رفت و برگشت !!!! حدودای ده و نیم شب رسیدم خونه ! ولی خسته بودم ! زیاد به مهمانی عادت ندارم و زود خسته میشم ! ولی رویهم رفته شب خوبی بود !

امیدوارم روزی بشه که تمام دوستان به جمع ما بپیوندند مثل : محبوبه ، مصی ، محمدرضا، حسن، نرگس، مژده ، علی ، جلیله ، هستی ، ماهان ، امیر ، یاشار، نیوشا ، مانا و تمام کسانی که به نوبه منتظر هستند که زود انتظار بسر بیاد و همدیگر را در اینجا ببینیم ! و دوستانی که در خارج از تورنتو و یا انتاریو زندگی میکنند مثل کارنو ، آرزو و امید، کامیار، علیرضا، آوا، مهرداد، میترا، پوریا ،مهربانو، رودابه ، رضا بی سی و تمام عزیزانی که در کانادا هستند ! (ببخشین اگه کسانی چه در کانادا و چه در غیز کانادا از قلم افتادند).

 پی نوشت : من به نوبه خودم از این که رضای عزیز باعث شد که چنین مهمانی برگزار شه تشکر میکنم و امیدوارم روزی بشه که یک ایران کوچولوی متحد در قلب تورنتو بوجود بیاد که این چینی ها و هندی ها به حال ما غبطه بخورند !!!! من مثل رضا و ساین شان و فزیبا اصلا نمیتونم خیلی قشنگ مهمانی را توصیف کنم و بهتره که وبلاگشون سری بزنین و از اونجا پست مربوط به این مهمانی را بخونین ! ولی کامنت برای من هم بگذارین ها !!!! بی معرفتی نکنین !!!!نیشخندچشمک    

   به امید یک ایران کوچولو و متحد در خاک کانادا      

 

          


کلمات کلیدی:
 
 
 
 




كد تقويم