مریض شدم...
ساعت ٧:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱٦ مهر ۱۳۸۸ 

شدیدا مریض شدم!  ناراحت امروز صبح که بیدار شدم دیدم که سرگیجه دارم و مثل اینکه تب هم دارم! خلاصه که دست و صورتم را شستم دیدم نخیر! حالم اصلا و ابدا خوب نیست!! برگشتم توی رختخواب و تلویزیون را روشن کردم! و شروع کردم به تماشای برنامه  People's court  !


یکی از دوستام الان به من زنگ زد و دید که نمیتونم درست صحبت کنم گفت: الان میام و یک معجونی برات میارم که بلافاصله تو را خوب کنه! راستش میدونم که معجونش چیه! اولا این دوستم ایرانی نیست ! حالا از معجونش یک نوع پودر خاصیه که رنگش قهوه ای کمرنگه که با عسل قاطی میکنه و خیلی خیلی کم آب! بعد جلوی من می ایسته که من بخورم! ناراحت  اینقدر هم این دوستم حساسه که اگر نخوری ناراحتی کامل را از توی چشماش میتونی ببینی! بهترین دوستم در تورنتو است!  و توی همه چیز میتونم بهش متکی باشم ! چه مالی و چه معنوی! از نظر دوست خوب که شانس آوردم!

اصلا دوست ندارم که مریض بشم! اینجور مواقع دلم میخواد که مامان اینجا باشه! وجودش ارامشه ! یعنی همه مادران وچودشون آرامشه!

الان در این شرایطی که هستم نمیتونم دعوتنامه بفرستم که بیاد! خوشبختانه خودش به من میگه سال دیگه ! هنوز نمیدونه که کار نمیکنم و نمیخوام که ناراحت بشه! ولی وقتی که به مدرسه رفتم اونوقت بهش میگم دیگه سر کار نمیرم چون میخوام درس بخونم!  زبان

میخوام یک اعترافی بکنم... نمیدونم تازگی ها چرا اصلا دلم برای کسی تنگ نمیشه! البته اینطوری خیلی بهتره که دلت برای کسی تنگ نشه!  میتونی به زندگی ات ادامه بدی ! همیشه گفتم و باز هم میگم زندگی مثل یک قطار میمونه که به جلو میره و اگر بخوای به گذشته ات و خاطرات و یا همون دلتنگی ها فکر کنی دیگه نمی تونی زندگی کنی پس بهتره که قوی باشی! و فقط و فقط به آینده ای که جلوته فکر کنی!  من راستش بیشتر اوقات به برادرم فکر میکنم! به برادری که حرف زدن را با من تعطیل کرده یعنی از زمانی که به اینور آب اومدم!  ولی یک تصمیم گرفتم به برادرم هم دیگه فکر نکنم! ولی خودمونیم مگه میشه؟؟ دوستان و یا فامیل هایم را که می بینم چه ارتباطی با برادرشون دارند اشک توی چشمام چمع میشه! ولی خوب دوست داشتن که اجباری نمیتونه باشه! مگه همه خواهر و برادرها باید عاشق هم باشند؟ بالاخزه گاهی اوقات هم این مدلی هم پیش میاد دیگه! ناراحت ولی من از آن دخترهایی هستم که از گله و قهر کردن متنفره! برای همین نه با کسی قهر میکنم و نه گله میکنم!  خوشبختانه که حالا حالاها تصمیم به ایران رفتن ندارم!

راستش دیروز رفتم مادر یکی از دوستام که فوت کرده بود! البته مسیحی بودند و برای من خیلی جالب بود! آن شخص توی تابوت بود با آرایش و یک لباس شیک که احساس میکردی که خنده روی لبش داره! و مردم همه سیاهپوش و خیلی خیلی آرام گریه میکردند!  و مراسم دفن که همه گل روی تابوت می ریختند! بسیار منظم و صدایی چیغ و فریاد نبود! همه یا توی دلشون گریه میکردند و یا خیلی آرام که صدای هق هق شونو نمیشنیدی!  برای من که هیچوقت نرفته بودم جالب بود...  به نظر میاد که از همونجا سرما خوردم چون دیروز خیلی باد میامد ! 

خوب دیگه برم یک کمی استراحت کنم!!  و از خدا بخوام که زود زود حالمو خوب کنه!

 


کلمات کلیدی:
 
 
 
 




كد تقويم