باران غمگین
ساعت ۳:۱٧ ‎ق.ظ روز ۸ شهریور ۱۳۸٩ 

امروز از اون روزاست که دوست دارم غر بزنم ... هر کسی هم که دوست نداره "غر" بشنوه یا بخونه اینحا را نخونه لطفا !!!  آدمیزاده دیگه ... گاهی دوست داره غر بزنه ! دوست داره تو خودش باشه !! دوست داره هیچکس را نبینه !  چقدر از دورویی ادما بدم میاد ... مامانم همیشه میگفت البته الان هم میگه :  اگه باران از کسی خوشش نیاد بلافاصله از صورتش میشه فهمید... درسته ... من بلافاصله از صورتم میشه فهمید و این که ساکت میشم و لام تا کام حرف نمیزنم !

حدود یک هفته ای است که اصلا روحیه خوبی ندارم و اون هم بخاطر اینه که دو تا خبر بد از یک خانواده شنیدم و چند روزی است که عجیب به فکرشون هستم !  ( یادمه اون اوایل که اومده بودم کانادا، دایی ام مثال قشنگی زد ! به من گفت خبرای بد خیلی سریع به ادم میرسه و خبر شادی به ما دیرتر میرسه !! )

از سر کار اومده بودم و اینقدر خسته که ولو روی تختم افتاده بودم که تلفن زنگ زد! من معمولا تلفن برنمیدارم و اونم بخاطر تله مارکتینگ است که میخوان محصولاتشون را از پشت تلفن بفروشند!!! در نتیجه میذارم که بره روی پیامگیر و اگه تله مارکتینگ نبودند اونوقت گوشی را برمیدارم !  دیدم دوستم از امریکاست ... پریدم و گوشی را برداشتم !  این دوستم که در امریکا زندگی میکنه از دوستان بسیار صمیمی منه ! خلاصه بعد از احوالپرسی ازش پرسیدم که صدات یکچور دیگه است ! خبریه که میخوای به من بدی؟ گفت آره ... همسر ;فرانک فوت کرد !!! باورم نمیشد.. به پهنای صورتم اشک میریختم !  یک پسر ٣۶ ساله ... سکته قلبی ... و در آن واحد تمام کرده بود ... خلاصه اینقدر حالم بد شد که حد نداشت... عاشقانه همدیگر را دوست داشتند...  خلاصه بلافاصله بعد از تلفن رامونا زنگ زدم ایران که با فرانک حرف بزنم ... زنگ زدم .... خودش گوشی را برداشت... صدایش می لرزید ... گفتم نمیتونم که بهت تسلیت بگم ولی ای کاش اونجا بودم ... کلی با من حرف زد و گفت میخوام چیزی بهت بگم.. گفتم چیه ؟؟؟ گفت من بیماری ام اس گرفتم...  پس علتی که صداش پشت تلفن می لرزید این بود !  اصلا حال خوبی ندارم ... حوصله هیچکس و هیچ چیز را ندارم !  دلم میخواد دوباره برم سفر... ولی هنوز نمیدونم کجا !! باید شروع کنم دنبال رزومه فرستادن ... و یا اینکه برم دنبال درس ! دلم برای ایران هم تنگ شده ! ولی فعلا که مرخصی ندارم.  ناراحت

راستی دارم سریال "دلنوازان" را می بینم ! برام جالبه!!  راستی وقتی که این سریال را تمام کردم ، به نظر شما چه سریال یا فیلمی را ببینم !! میخوام سرمو مشغول کنم و به چیزی فکر نکنم... تازگی ها خیلی فکر میکنم ...به همه چی ! فکرهای مختلف!  آخرش فکر میکنم با فکر زدن زیاد راهی تیمارستان بشم... نیشخند

داشتم فکر میکردم یک جورایی همه از وبلاگ نویسی خسته شدند ! همه که نه ... بعضی ها !  و دیگه مثل قبل هم کامنت نمیگذارند که البته من یکیشون هستم ! نمیدونم چرا دستم به کامنت نمیره ولی تقریبا تمام وبلاگهایی که در لینکم هستند را دنبال میکنم!  ولی در مورد گذاشتن کامنت حق دارین اگه بگین باران تنبله و یا بی معرفت ! نیشخند

یک چیز دیگه هم یادم رفت ! فردا بعدازظهر یک دوستی که از طریق کامنت هایشان با ایشان آشنا شده ام را ملاقات خواهم کرد !! ایشان وبلاگ ندارند ولی جزو خوانندگان ثابت من و چند وبلاگ دیگه هستند ! بعد از مهربانو ، ایشان دومین نفری هستند که خواهم دید...  خلاصه که کلی هیجان فردا را دارم !

 


کلمات کلیدی:
 
 
 
 




كد تقويم