ابگوشت ...
ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱٤ مهر ۱۳۸۸ 

حدودای ساعت ١٠ صبح بود که تلفن زنگ زد و یکی از دوستام بود که منو برای ناهار داشت دعوت میکرد خونه شون! خلاصه به من گفت ناهار آبگوشت بار زده و از من خواهش کرد که برم!! منم توی رودربایستی گیر کردم چون اصلا آبگوشت دوست ندارم!!  ناراحت  خلاصه رومم نمیشد که بگم نمیام! چون با یک خوشحالی و ذوقی به من زنگ زد که من گیر کردم ! ( بسوزه این کمرویی)  زبان

یک آبگوشتی خوردیم (البته من خیلی خیلی بازی بازی میکردم با این غذا !! خوب چکار کنم که اصلا و ابدا طرفدار این غذا نیستم)  بعد از چای قند پهلو ، قرار شد که بریم پلازای ایرانیان که نون بربری و پنیر بلغار بخریم .  من چون خانه ام به محله ایرانی ها دوره ، معمولا کسی که به من offer  پلازای ایرانیان را بده سریع السیر قبول میکنم !!  مالک یکی از این سوپرها هم هر موقع میری فکر میکنی که داره میره عروسی !! راستش هر چه طلا و جواهرات داره به خودش آویزون میکنه ! (شاید من زیادی دختر ساده ای باشم)  بعضی اوقات من حیرانم از این پز دادن های الکی ایرانی ها که بقول اینجایی ها فقط دوست دارند  show off  کنند!!!  ناگفته نماند که از دست دوستمم هم کمی دلخور شدم!! نمیدونم چرا بعضی ها وقتی که می فهمند مشکل داری و یا در لاک خودت هستی بهترین راه حل را برگشت به کشورت میدانند!!!  اصلا به کسی چه مربوط که اومدی خارج از کشور و پیش خانواده ات نیستی! یادمه یکبار یک شخصی از من پرسید: که چطور تونستی از خانواده ات دل بکنی و بیایی اینجا و من در چوابش گفتم همانجور که تو از خانواده ات تونستی دل بکنی !! دیدم سکوت کرد و به من خیره شد! شاید انتظار چنین جوابی هم نداشت! گرچه ایشان بعد از ٢۵ سال زندگی در کانادا ، سه سال پیش برای همیشه به ایران رفت ! و امسال اومده بود که هوایی تازه کنه و دوباره برگرده !  و هر دفعه هم میاد به من زنگ میزنه و میگه دیدی من رفتم!! و من هر دفعه سکوت میکنم !

هوا هم خیلی خوب بود با اینکه ژاکت برده بودم ولی نپوشیدمش!! خلاصه ساعت ٧ بعد از ظهر که پا مو گذاشتم خونه رگبار گرفت!!! رگبار بارون!!

الان هم دارم با صدای بارون خاطرات امروز را می نویسم!! داشتم فکر میکردم زمانی که من مردم یعنی دو روز قبل از مردنم ، (دلم میخواد که این وبلاگ همچنان ادامه داشته باشه! ) در نتیجه میخوام که پسورد را به یکی از دوستام بدم که منو از خودم بیشتر بشناسه!! و اون ادامه راهم باشه....

البته نگران نباشید من حالا حالاها قصد مردن ندارم! چون هنوز خیلی آرزو دارم!! اولین آرزوم که آمدن و زندگی در خارج از کشور بود که رسیدم !

بقیه آرزوهایم را در گوشی بهتون میگم...   لبخند زبان


کلمات کلیدی:
 
 
 
 




كد تقويم