دل گرفتگی باران
ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز ٢٦ مهر ۱۳۸٩ 

دوباره دل گرفتگی من شروع شده و نمیدونم تا کی ادامه داره ....

امروز هم از اون روزهاست که حوصله هیچکاری را ندارم ! دلم به اندازه یک آسمان گرفته ! مثل باران اشک میریزم ! Sad smiley face احساسم و منطقم سر جنگ دارند ... احساسم میگه برگرد ایران و منطقم میگه بمون اینجا ! ( هز از چند گاهی دچار این افکار مالیخولیایی میشم) !!! توی بد دوراهی گیر کردم ! بعضی اوقات میگم زیبایی های کانادا و آرامشش مال خودش ... برمی گردم ایران و زندگی تازه ای را شروع میکنم !  ولی باز با خودم فکر میکنم ای بابا باران تو که پارسال ایران بودی و نتونستی تحمل کنی پس چرا دوباره تصمیم گرفتی برگردی ؟؟؟ گاهی اوقات عمیقا توی فکر هستم که کار درستی کردم که اصلا مهاجرت کردم و اومدم شاید الان اگه در ایران بودم زندگی خودمو داشتم ؟! اینجا همش بدو بدوست ! بعضی اوقات فکر میکنم که کاش روز ٢۴ ساعت نبود و ۴٨ ساعت بود که آدم به تمام کاراش میرسید !  یادمه قبل از مهاجرت کازینم از امریکا نامه   داده بود و گفته بود زندگی در خارج را خودت باید تجربه کنی ! چون اگه من بگم اینجا خوبه  ممکنه بیایی و توی ذوقت بخوره و اگه بگم نیای فکر میکنی که من دوست ندارم که بیایی و از این مناظر زیبا با هم لذت ببریم !  ولی حالا به حرفش میرسم.... زندگی در خارج از کشور سخته برای منی که مسئولیت ندارم چه برسه به متاهلین که بسیار سخت تر هم خواهد بود...

خیلی چیزهاست که فکرم را مشغول کرده ... خاک امریکای شمالی دامنگیره ... هر کی پاش میرسه چنان غرق میشه که نگو و نپرس ... منم یکیش !!!

دلم نمیخواد چنین پستی بنویسم ولی دستام بی اختیار به کیبورد میره و تایپ    میشه !!!  اصلا توی مود خوبی نیستم ! حوصله کسی را ندارم ... چند روزیست که توی حال خوبی نیستم و بیشتر توی لاک خودم هستم ! 

برام مهم نیست که چه فکر میکنین .... منفی نویس یا مثبت نویس...

فقط اینو بدونین :

که آواز دهل از دور شنیدن خوش است ....

هر جا روی آسمان همین رنگ است ... 

                                                  

 

      


کلمات کلیدی:
 
سه روز تعطیلی بر من چه گذشت !
ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱٧ مهر ۱۳۸٩ 

سلام دوستان گلم ! اول از همه " پائیز رنگارنگ مبارک !!  
                          

                             
  

امیدوارم که خوب و خوش باشین ! این چند روز لانگ ویکنده یعنی دوشنبه روز شکرگزاری یا بعبارتی   Thanksgiving Day  هست ! 

جمعه ٨ اکتبر :

تقریبا تا صبح بیدار بودم و کار خاصی نمی کردم ! برنامه خوابم کاملا بهم خورده البته شب قبلش همکارم به من زنگ زد و گفت اگه امکانش هست بیا سر کار ! خلاصه من هم از ساعت ٣ تا ۶ صبح سر کار بودم ! بعدش اومدم خونه ولی اصلا خوابم نمیبرد ! خلاصه حدودای ساعت ده صبح گفتم برم بیرون هم هوای خوبی بخورم و همین که خودم خودمو مهمون کنم برای یک   brunch حسابی !!! نیشخند چشمتان روز بد نبینه که بد جوری خوردم زمین !!! فکر کردم زانوم شکست !!!! خلاصه با بدبختی بلند شدم ولی از درد بخودم می پیچیدم و چشمام از درد پر از اشک شده بود Sad smiley faceو بر بخت خودم لعنت میفرستادم که چرا باید اینقدر بدشانس باشم !! از کنار Shoppers Drug Mart که رد شدم یک کارمندی که اومده بیرون که سیگار بکشه منو دید و گفت  What happened  گفتم زمین خوردم بلافاصله سیگارشو خاموش کرد و گفت بیا بریم داخل !! خلاصه کف دستم و زانوم به شدت زخمی شده بود که با الکل شست و باند پیچی کرد و گفت که حتما آمپول کزاز را بزنم ! خلاصه مجبور شدم که برگردم خونه و فقط سر راه یک قهوه داغ خریدم و برگشتم !

دوستم به من زنگ زد و گفت چرا صدات اینجوریه گفتم بدجوری خوردم زمین و زانوم حسابی درد میکنه و همینطور کف دستم ! خلاصه اون بیچاره هم شب از سر کار امد و از بانداژ و اینجور چیزها را خریده بود که به من داد و رفت ! خودمونیم دوست خوب عجب نعمتی است بخصوص اگه بدون چشمداشت باشه !!!  شب یکی دیگه از دوستام زنگ زد و گفت فردا انجمن دانشجویان دانشگاه تورنتو برنامه پیاده روی Leisures-and-Sports smiley faceدر دل جنگل را ترتیب داده اند و تو هم بیا ! بهش نگفتم که خوردم زمین چون اگه میگفتم فکر میکرد دوباره بهانه نیامدن میکنم ! بهش گفتم باشه فردا ساعت ٩ صبح ایستگاه فینچ !!

 

شنبه ٩ اکتبر:

ساعت ٩ صبح به ایستگاه رسیدیم و آرش منتظرمان
بود و به  سمت   Clendale  راه افتادیم ! یکساعت تا یکساعت و نیم طول کشید که به   
پارک زیبای جنگلی Fork of the Credit provincial park  رسیدیم که چند تا عکس گرفتم که در ادامه مطلب میگذارم !  حدود ۴ ساعت رفت و ۴ برگشت جمعا ٨ ساعت پیاده روی کردیم ! چقدر عالی بود !  جمعا ۴٠ بودیم و همه با هم آشنا شدیم !! برگها همه زمین ریخته بودند و من عاشق خش خش برگهای پائیزی در زیر پا هستم ! خلاصه بعد از ۴ ساعت غذا خوردیم و دوباره ۴ ساعت برگشتیم و رفتیم یک جای بسیار زیبا که خاکش قرمر بود و اسم منطقه   Cheltenham Badlands  که طبق معمول باران عکاس مشغول عکس گرفتن شد ! نیشخند بعد از اون با بچه ها رفتیم مزرعه و  مشغول سیب چیدن شدیم. در اون مرزعه جایی بود که انواع Pie         میفروختند مثل    Pumpkin Pie,  blueberry pie  ,  apple pie  و   Lemon pie   و خیلی چیزهای دیگه که اینم بگم که همشون ارگانیک بودند ! خلاصه بعد از خوردن  Pie  با قهوه به سوی تورنتو راه افتادیم ! ساعت  ٨ شب رسیدیم تورنتو ! ولی خودمونیم زانوم پدرش دراومد !!!!! الان احساس میکنم که ورم کرده!! ناراحت

یکشنبه :  ١٠ اکتبر ٢٠١٠  به عبارتی   ١٠/١٠/١٠

ساعت ۶ به سمت خونه یکی از دوستام راه افتادم !! پام هم که به شدت درد میکرد ولی حس کردم اگه خونه بمونم حسابی حوصله ام سر میره ! ناراحت خلاصه هوا هم که به شدت گرم بود و منم کت چرم پوشیده بودم که بیش از پیش گرمم شده بود ! خلاصه به خونه دوستم رسیدم و تقریبا مهمان ها آمده بودند ولی تعداد خیلی خیلی زیاد بود ! غذا هم که بوقلمون بخاطر روز شکرگزاری همراه با سالاد و پوره سیب زمینی شیرین که من نمی خورم !! آخه فکر کنین که سیب زمینی شیرین باشه‌! حالا ممکنه که شما دوست داشته باشین ولی من اصلا و ابدا که دوست ندارم !!!

دسر هم      Pumpkin Pie و  apple pie و انواع میوه بود ! ساعت ١٢ شب هم که برگشتم خونه ! فردا هم میافتم به جون خونه و حسابی تمیز میکنم !!  

دوشنبه : ١١ اکتبر ٢٠١٠  

که در حقیقت روز شکرگزاری است و خلاصه که     Happy Thanksgiving Day !!  بوقلمون پائین هم همینو داره میگه !!!!!!!     

                            

عکسهای زیبای پارک را در ادامه مطلب بببینید !! باران حسابی در عکس گرفتن حرفه ای شده ها... مگه نه ؟؟؟ نیشخندچشمک

در ضمن نمیدونم از چه وبسایتی باید برای آپلود عکس استفاده کنم که همه تون بتونین ببینین؟؟


کلمات کلیدی:
 
دعوتنامه
ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز ۳ مهر ۱۳۸٩ 

سلام دوستان خوبم !

امیدوارم که خوب و خوش باشین ! از حال باران هم اگه بخواهین بد نیست و مشغول گذران زندگی در شهر پرهیاهوی تورنتو !  نیشخند هوای اینجا هم که هنوز تکلیف مردمشو مشخص نکرده که آیا تابستونه یا پائیز !!!! دیروز اینقدر هوا داغ شده بود که من له له میزدم smiley faceو مجبور شدم یک  Smoothie بخرم و بخورم !  دیروز هم رفتم پیش وکیل و برای مامان و برادرم دعوتنامه را گرفتم! مدارک هم که مثل همیشه :

١-  کپی سیتی زن شیپ کارت

٢-  ورقه کاری

٣-  Notice of Assessment

حالا موندم که چه جوری بفرستم ! چون نمیخوام با پست بفرستم که اگه نرسید دوباره روز از نو و روزی از نو !!! تصمیم دارم بدم پسرخاله ام که در امریکاست و قراره تا یکماه دیگه بره ایران و خودش شخصا بده دست مامان ! راستی فرمها را هم وکیل به من داد که خودشون پر کنند و بعدش ایمیل برنند یا تلفن برای وقت ویزا ! چقدر دلم میخواد برادرم ویزا بگیره ! آخه میدونین کادر کنسولگری کانادا را عوض کردند ! چون ایرانی های مقیم کانادا حسابی اعتراض کرده بودند که چرا ویزا توریستی را صادر نمیکنند ! همین چند ماه پیش بود که قرار بود یک کنسرت ایرانی از ایران بیاد و بلیت ها پیش فروش شده بود و سفارت کانادا در تهران فقط به سه نفر ویزا داده بود !!!!  تعجب  و همین باعث خشم خیلی از ایرانی ها شده بود که همین موجب شد که تصمیم بگیرند که کارمندان سفارت (بخش ویزا) را عوض کنند !  و الان هم هر کس را که میشنوم به راحتی ویزای کانادا را گرفته ! کاشکی شامل حال برادرم بشه و بتونه که بیاد ! بیاد و ببینه که کانادا هم بهشت برین نیست و مشکلات خودشو داره ! البته برای توریستی که خیلی خوبه و به آدم حسابی خوش میگذره ! یعنی همه جای دنیا این جوریه ولی اگه برای زندگی باشه که حتی کانادا هم مشکلات خودشو داره ! من که پوستم کنده شد ولی دیگه پوست کلفت شدم ! نیشخنداین هم منکر نمیشم که کانادا چیزهایی به من یاد داد که اگر ایران بودم هیچوقت نمیتونستم یاد بگیرم !!  مهمتر از همه شون آشپزی ایرانی را به من یاد داد نیشخندکه نرم غذای فست فود بخورم ( کجائین و ببینین که باران خورشت قیمه و ته چین و قورمه سبری می پزه !!!!نیشخند  و دیگریش هم استقلال که با دنیا عوضش نمیکنم ! هنوزم اگه فکر کنم برم ایران برای زندگی نمیتونم تصور کنم که با مامان اینا زندگی کنم ! چون من یازده ساله که خودم با خودم زندگی کردم ! عاشق تنهایی خودم هستم !

امروز هوا سرد شده ! و بفهمی نفهمی باد میاد !! دیروز هم که اینقدر حوصله ام سر رفته بود که رفتم دو تا فیلم اجاره کردم !!! طبق معمول ترسناک !!!! به اسم  Teeth  و    Grace  به نظرم باید جالب باشه !

خونه کوچولوم   کثیف شده و باید بیفتم به جونش ! گرچه اصلا حوصله ندارم ولی بالاخره که چی !!! راستش یک چیزی یواشکی بگم ؟؟

من عاشق آشپزی  

و شیرینی پزی  
                             

                                و گل کاری  هستم !

و از تمیزکاری خونه اصلا و ابدا خوشم نمیاد !!!! دیروز بعد از وکیل رفتم   Eaton Centre Mall که برای خودم شلوار جین بخرم دو تا سایز کم شدم ! نمیدونم چرا روز به روز دارم لاغر میشوم ! اشتها به غذا ندارم و همین منو کمی نگران کرده ! برای همین از فامیلی دکترم وقت گرفتم که روز سه شنبه میرم برای چکاپ کامل دوباره !  اینجا سالی یکبار را باید رفت ولی من همیشه این جور کارا را پشت گوش میندازم ! از دکتر رفتن خوشم نمیاد !

در مورد پست قبلی که نوشته بودم در گرفتن دوست بسیارمحتاط هستم ! راستش خیلی کامنت خصوصی در این مورد داشتم !  راستش به منم حق بدین ! گرفتن دوست آسونه و ولی من هر کس را اسم "دوست" روش نمیگذارم ! به خیلی از شماها برخورده و با کامنت های خصوصی تون منو هم ناراحت کردین !  شاید فکر کنین که من مغرورم که اصلا اینطوری نیست و بسیار دختر ساده ای هستم و توی دوستی بسیار صادق ولی چون من اینجا کم و بیش ضربه خوردم برای همین جوانب احتیاط را در نظر میگیرم ! شما ها دوستان بسیار صمیمی مجازی من هستید و من کلی با شما درد و دل میکنم ! ولی میتونم اینو هم بهتون بگم بالاخره روزی در یکی از رستوران های تورنتو شما ها را از نزدیک می بینم ! بدونین که خیلی زیاد همه شماها را دوست دارم و بارها خواسته ام که وبلاگ را تعطیل کنم ولی فقط بخاطر اینکه به شماها عادت کردم اینکار را نکردم ! همه شماها دوستان گل من هستید و از اینکه در هیچ شرایطی منو تنها نمیگذارین ازتون ممنون هستم !

تا پست بعدی ...            

 

   پی نوشت :  همین الان از سینما برگشتم ! اسم فیلم The Last Exorcism بود که من هم پا نداشتم که بالاخره همکارم گفت من باهات میام خلاصه داون تاون این فیلم پخش میشد و یک جورایی مثل فیلم مستند بود و  یا همان  documentary و براساس شنیده ها این فیلم را درست کردند ! بهیچگونه گریمی هم در کار نبود مثل بعضی از فیلم ها که چهره های ترسناک را گریم میکنند ، این فیلم اینطور نبود و آدم بیشتر می ترسید !!!!  

بعضی صحنه ها قلبم می ایستاد و بعدش دوباره به حالت ضربان عادی برمیگشت ! همکار کانادایی من که پسری است به نام جاستین مرتب میگفت حالت خوبه ؟؟ نمیترسی؟! گفتم اره خوبم ! ولی بعضی از صحنه ها واقعا قلب ادم می ایسته !!  به قول یکی از دوستام که همیشه به من میگه باران تو دیوونه ای ١٣ دلار پول میدی که بترسی ! خوب چکار کنم من ذاتا ماجراجو ، کنجکاو (البته با فضولی اشتباه نشه ) و دوست دارم تمام چیزهای مربوط به ماوراء الطبیعه را هم بدونم !

                                     

 


کلمات کلیدی:
 
 
 
 




كد تقويم