تشکر...
ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ٢٤ امرداد ۱۳۸٩ 

با اینکه جواب همه کامنت هاتون را دادم ولی میخواستم که یکبار دیگه ازتون تشکر کنم که توی هیچ شرایطی منو تنها نمیگذارید ... راستش بعضی وقتا فکر میکنم که دوستان مجازی میتونن خیلی نزدیکتر از دوستان حقیقی بشن !! ولی خوبیش اینه که دوستان مجازی را میتونی انتخاب کنی و تبدیل به حقیقیشون بکنی ! که من اینکار را کردم و از این بابت هم خوشحالم ! این هم یک گل خوشگل از طرف من به شما

                                                 

بارون میاد .... مثل دوشی که باز کرده باشند ! اصلا باورتون نمیشه !! شکایتی ندارم چون خودم عاشق بارونم ! برای همین خیلی بندرت چتر همراه میبرم ! بخصوص که الان هم شکسته و چتری ندارم ...  قرار بود تا هفته بعد سر کار نرم ولی خیلی حوصله ام توی خونه سر میره و خلاصه که دو روزه برای چند ساعتی میرم سر کار !

دیروز هم یک اتفاق جالب افتاد البته یکی نه دو تا !  اولیش اینه که یک دختر و پسری اومده بودند که یکسری عکس پرینت بگیرند ! دخترخانم پیش من ایستاده بود و آن پسر هم رفته بود که کاراش را انجام بده ! به دختر خیره شده بودم ! گفتم چشماش را میشناسم !! خلاصه بهش گفتم ساناز ! به من نگاه کرد و گفت درسته ساناز و شما ؟؟؟ خودم را معرفی کردم ! اصلا باورش نشده بود ! گفت من وقتی که تو را دیدم شک کردم چون چشمات برام آشنا بود ! خلاصه کلی ذوق کردیم ! دوست دوران بچگی ام بود !! نامزدش را که اهل رومانی بود به من معرفی کرد ! ساناز از هشت سالگی به استرالیا رفته بود . به مدت ۵ روز از دانمارک اومده کانادا  تا در جشن تولد پدر نامزدش شرکت کنه و به من گفت که همین الان از فرودگاه اومده که عکسها را چاپ کنه و برگرده بره خونه پدر و مادر نامزدش ... دانمارک زندگی میکنه خودش و نامزدش یک کار خوب در دانمارک پیدا کردند که فعلا اونجا هستند !  بعد از بیست سال پیداش کرده بودم !!

حالا خبر بعدیچشمک که شامل یکی از وبلاگ نویس ها میشه که نمیتونم اسمشو بیارم چون خودشم نمیدونه که من متوجه شدم !!!   یک دختر و پسری اومدند محل کارم و میخواستند پرینت کاراشون را بگیرند و من کمکشون کردم !  متوجه شده بودم که ایرانی هستند موقع پرداخت پول با کردیت کارت اسمش روی رسید اومد و من هاج و واج از اینکه خدای من چقدر دنیا کوچیکه ! این دوست وبلاگ نویس قبلا برای من ایمیل زده بود و برای همین اسمش یادم بود و هم نام فامیلیش !! شاید اگه به وبلاگم سر بزنه متوجه بشه که من همان"باران" هستم زبان  خلاصه برای اولین بار به باهوشی خودم پی بردم !!!!!! زباننیشخند

امروز میرم سر کار از ٨ شب تا ۴ صبح !  با کسی هم که کار میکنم اصلا ازش خوشم نمیاد ! یک دختر کانادایی که از همون موقع که میاد سر کار همش غر میزنه !  باباجون اگه کارتو دوست نداری خوب استعفا بده ! این غر زدناش روی من هم تاثیر میگذاره !  البته همه از نظر اخلاقی میشناسنش و کسی نمیتونه باهاش کار کنه ! دیروز رئیسم گفت که با کارن حرف زدم و گفتم اگه باران از تو شکایت کنه تمام شب را خودت به تنهایی باید کار کنی و باران برمیگرده به شیفت عصر !  دختر خوبیه کلی با من در مورد ازدواجش درد و دل میکنه ! ولی ازدواجش به مشکل برخورده و فکر میکنم که تقصیر خودش باشه ! از بس که غر میزنه ! حتما به شوهره هم اینقدر غر زده که برگشته به کشورش ...  واقعا نمیدونم چی بگم !!

 بارون قطع شد ولی حالا یک رنگین کمان قشنگ می بینم ! برم    چای درست کنم !   کنار پنجره بشینم  و فکر کنم ....

پس فعلا خدانگهدارتون ...                                       

                                           

یادم رفت که بگم ! من یک قلک دارم (البته همیشه یک علاقه عجیبی به قلک داشتم و هنوز هم دارم ) و امروز قلکمو باز کردم که ببینم چقدر جمع کردم ! من هر دو هفته یکبار که حقوق میگیرم تمام سکه هامو  یک دلاری ، دو دلاری ، کوارترز (همان  ٢۵ سنتی )  دایم  ( ده سنتی ) ،  نیکل ( پنج سنتی ) و پنی که همان یک سنتی است  را میندازم توش !!  فعلا  120  دلار 67 سنت شده ! هنوز بقیه اش را نشمردم و فکر کنم که به 150 دلار برسه !!!!  نیشخند حالا شما میگین با این پول چکار بکنم ؟؟؟؟ خرید ، گردش ، سفر دو سه روزه ،  یا ..... ؟؟ 


کلمات کلیدی:
 
تصادف
ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱٧ امرداد ۱۳۸٩ 

دیروز بود ... سر کار بودم ...  ساعت ٣ که شد به همکارم گفتم من رفتم برای نیم ساعت Lunch break    گفت باشه .... چراغ پیاده رو سبز بود و داشتم میرفتم که نمیدونم که چه جوری ماشینی جلوی من سبر شد... مردم با صدای بلند داد میزدند    Be  careful young lady  ! ماشین با سرعت تمام میامد و پلیس هم آژیرکشان به طرفش    ... نزدیک من رسید ... چشمام را بستم و مرگ را دیدم ... بدجوری زمین خوردم.. صورتم پر خون شد ...  لباس کارم هم همینطور !!! یکی از پلیس ها سریع از ماشین پیاده شد... و پلیس بعدی آژیرکشان رفت... دو دقیقه نشد که آمبولانس   اومد !!  درد را در بدنم حس میکردم ولی خدا خدا میکردم که جایی از بدنم نشکسته باشه ...  مزه شور خون توی دهنم بود و دعا میکردم که دندونام نشکسته باشه !!  از  Name Tag  فهمیدند که کجا کار میکنم و بلافاصله یکی از پلیس ها رفت و بهشون اطلاع داد ... منو بردند بیمارستان ... عکسبرداری کردند .. دکتر گفت خوشبختانه هیچ کجاش نشکسته و دندون هاشم سالمه ! چند ساعتی با یک پلیس بودم در بیمارستان ! پلیس شماره اش را به من داد که اگه بهش احتیاج داشتم ،زنگ بزنم ! منو زسوند خونه ! به من گفت که بهم زنگ میزنه و حالمو میپرسه !  امدم خونه .. کف دستم حسابی زخم شده ... بدنم حسابی درد میکنه ! ولی دختر غرغرویی نیستم درد را همیشه در خودم کشته ام و باز هم میکشم ! در مواقع درد بسیار بسیار ساکت میشم ! نمیدونم که این اخلاقم خوبه یا نه ؟؟؟

فقط خوشحالم که به دنیا برگشتم ... خوشحالم از اینکه دوباره همه را می بینم ! خوشحالم از اینک این ضربه باعث نشد که مثلا بینایی ام را از دست بدم ... و در کل خدا را صدهزار مرتبه شکر میکنم که گذاشت دوباره زندگی کنم !

من به کره زمین  برگشتم...        نگرانم نباشین ... حالم خوبه ! بدنم کوفته است که اونم خوب میشه ... 

خواهش میکنم که در فیس بوک هیچگونه اشاره ای نکنید چون فامیل هایم در فرند لیستم هستند و نمیخوام به گوش مامانم اینا برسه ... ممنون 

                                           

خدا را شکر که  "شاپرک پرواز کن..."  همجنان ادامه دارد.... نیشخند


کلمات کلیدی:
 
آرزوهای باران
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ٦ امرداد ۱۳۸٩ 

                 

 ....  تا حالا به آرزوهاتون فکر کردین ؟؟ تا حالا شده که به یکی از آرزوهاتون برسین ؟؟  من که به بعضی از آرزوهام رسیدم !!! آرزوهای زیادی دارم ولی خوب بعضی از این آرزوها را میتونم اسمشونو بگذارم "بلند پروازی" ! لبخند  دختر بلند پروازی هستم... گاهی اوقات توی رویا زندگی میکنم تا حقیقت !!!! یادمه وقتی که ایران بودم و یک دختر دبیرستانی همیشه آرزو داشتم که آمریکا را ببینم ! خیلی دلم میخواست که بدونم که چه جور جاییه !!  و همیشه به پدر میگفتم بالاخره روزی میرم و به امریکا میرسم ... نمیدونم چرا نسبت به امریکا یک حس کنجکاوی داشتم ! شاید بخاطر این بود که فک و فامیل ها مرتب عکس میدادند..  همیشه از بچگی دلم میخواست که خارج از کشور زندگی میکنم و مامان همیشه به من میگفت که این اخلاقت شبیه دایی ات  است ! من یکی از دایی هایم نزدیک به پنجاه ساله که امریکا زندگی میکنه ! وقتی که تنها 16 سالش بود به امریکا رفت و تحصیل کرد ... و من هم برای اولین بار چند سال پیش دیدمش ... دوستش دارم ... خیلی زیاد ! با اینکه سالهاست امریکاست ولی عشق به فامیل و وطن را هنوز فراموش نکرده !

 .... آرزوهام زیادند ولی خوب بعضی هاشون هم خصوصی !!!! چشمک یکی از آرزوهام اینه که بتونم همه شما ها را ببینم ، گرچه من در دوستی بسیار آدم محتاطی هستم ولی با این حال دوست دارم که ببینمتون ! لبخند گرچه من با چند نفر از دوستان وبلاگی آشنا شدم و خیلی دوستشون دارم و از انتخاب این دوستان چقدر خوشحالم !! ولی دلم میخواد بقیه را هم ببینم !!

آرزو میکنم که تمام شماها به زودی زود وارد کانادا بشین و قراری با هم بگذاریم و همدیگر را ببینم !! این یکی از آرزوهای مهم منه که دوست دارم هر چه سریعتر به حقیقت بپیونده !!

 

یک آرزوی دیگه ام اینه که همیشه دلم میخواست یک خونه در Post Rd  یا  Beverly Hills داشته باشم ( این آرزو که دیگه غیر ممکنه  !!! . ولی میدونم که هیچوقت محقق نخواهد شد.. چون یک میلیون دلار به بالا است و اگه هزار سال هم کار کنم هرگز این پول را بدست نخواهم آورد !!!!! بعدش هم که فکر میکنم می بینم که من خونه کوچولو را به قصر ترجیح میدم ! می بینین که باران چقدر زود قانع میشه !!!!!!!!!!!!!نیشخند

آرزو داشتم که انقدر پول داشتم که به تمام دنیا سفر کنم ! کشورهای امریکای جنوبی و مرکزی را ببینم ! به کشورهای اسکاندیناوی سفر کنم  و احتیاجی به کار کردن هم نداشته باشم !                                      

البته من همیشه خدا را شکر میکنم که سالم هستم و روی پای خودمم و هنوز میتونم کار کنم !  و تا الان هیچوقت از خانواده درخواست پول نکرده ام ! توی این یک سال که بیکار بودم حتی نگذاشتم که خانواده ام بو ببرند که من بیکار هستم ...

 

آرزوهام زیادن ... ولی به بعضی هاشون اصلا فکر نمیکنم چون میدونم که محقق نمیشه ... پس ولشون میکنم !  آرزو بر جوانان عیب نیست !!!! نیشخند

آرزومیکنم که برادر من مثل همه برادرای دیگه بشه و منو دوست داشته باشه گرچه میدونم که خیلی لجباز و یکدنده است !! گرچه این هم جزو آرزوهایی است که محقق نمیشه و به قول اینجایی ها من Move on  کردم !

مدتی پیش شنیدم که مامان و برادرم دارند برای ویزای امریکا از طریق ترکیه درخواست میکنند !!   مامان همیشه به من میگفت یک وقت ناراحت نشی اگه من برم امریکا پیش خواهرم ... گفتم نه اصلا ناراحت نمیشم. منم میام می بینمت ..  بسیار بسیار دختر حساسی هستم اون هم بعد از اون اتفاقی افتاد که در پست با کد خصوصی نوشتم !!

حالا که میخوام از آرزوهام بگم نمیدونم چرا حرفهای غمگین میزنم .. اصلا آرزو به باران نیومده !!! ناراحت

آرزو دارم که قبل از مادرم بمیرم که روزی نباشه که در کنارش نباشم !! درسته الان در کنارش نیستم ولی حسش میکنم و صحبت میکنیم !! خداوندا عمر منو زودتر از اون بگیر ...

یادمه آرزو داشتم وقتی بیام کانادا ... ببینمش ! گرچه امریکا زندگی میکرد ... مادرم هم بارها به من گفته بود که بهش زنگ نزنم که من زدم ( می بینین که چقدر قشنگ از مامان اطاعت کردم نیشخند خوب باران کنجکاوه دیگه ! !! چقدر دوستش داشتم ... همدیگر را دیدیم (البته این قضیه مال ورودم به کاناداست یعنی یازده سال پیش)  کلی حرف زدیم... او برگشت به امریکا ... و مدتی بعد به من زنگ زد و گفت با کسی آشنا شده !! عمیقا ناراحت شدم.. چشمام پر اشک شد و قلبم شکسته شد...  7 سال و اندی بود که ازش خبر نداشتم یعنی نمیخواستم که خبر داشته باشم و کاملا از ذهنم بیرون رفته بود و مطمئن بودم که تا حالا ازدواج کرده . تا اینکه روزی ایمیلم را باز کردم و دیدم برای من ایمیل داده .. سال 2007 بود که به من ایمیل داده بود و گفته بود که از همسرش جدا شده و کمتر از یک سال باهاش زندگی کرده بود ! شاید دختر بدی بودم چون پیش خودم که فکر کردم دیدم اون باعث شد که قلبم بشکنه حالا خدا هم قلبشو شکوند !  من بدم نه ؟؟؟؟ ولی دیگه هیچ اون احساس را ندارم ... مثل آدمای تو کوچه هست برام ! خوشحالم که اصلا بهش فکر نمیکنم .. خیلی خوشحالم ولی از شما چه پنهان آرزو داشتم که ببینمش و فقط این یک حس کنجکاوی بود و بس ! ... حتی این سفر اخیر که به امریکا داشتم بهش زنگ نزدم یعنی اصلا دلم نمیخواست که زنگ بزنم ...  

 

چند روز پیش هم رفتم  فیلم  "  Inception  "  را دیدم ! البته این فیلم را به نظر من باید دوبار دید که موضوع را فهمید ! Special Effects های این فیلم خیلی خوبه ! برای من کمی خسته کننده بود منتظرم بیاد روی DVD که rent کنم و دوباره ببینم !

پوسترشو میتونین در پائین ببینین!!!

 

   

 

      

 

 

 

خوب دیگه شبتون بخیر !!! خواب آرزوهای خوبتون را ببینین !!

                                        

راستی قسمت تنظیمات پرشین بلاگ که به ساز خودش میرقصه !!!!  یک جا فونت ریز میگذاره و یک جا فونت درشت !! یک جا فاصله را کم میده و یک جا زیاد... هر کاری هم که میکنم درست نمیشه که نمیشه !!!عصبانیخلاصه تقصیر از من نیست!!!!! 


کلمات کلیدی:
 
 
 
 




كد تقويم