باران , مادر و نوروز 1390
ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز ٢٢ اسفند ۱۳۸٩ 


         
سلام دوستان گل باران ! خوبین ؟؟ من هم حالم خوبه و مشغول کار و مهمانداری از یک مهمان عزیز... بله ... مامان باران ! قلب

بگذارین از همون اول بگم !  روز قبل از اومدن مامان که رفتم کمی خرید کردم البته چیزهایی مثل بستنی و وافل      که روی وافل معمولا  syrup یا همان شربت میریزند و یکی از خوشمزه ترین ها و مقوی ترین ها همان  Maple syrup      هست و خیلی ها که از آمریکا میان به کانادا برای گردش معمولا از این شربت میخرند و میبرند .. چون آمریکایی ها و کانادایی ها طرفدار پر و پا قرص وافل هستند ! البته با وافل ها میشه دسر هم درست کرد! مثل توت فرنگی با  سس شکلات    !!!!! و یا    

     

هر  Topping  دیگه ای که خواستین!! اینم برنامه این هفته دسر با باران !!!!  نیشخندزبان   !!!! وای خدای من باز دهن باران آب افتاد !    داشتم میگفتم ... کجا بودم ؟ آهان ... حرف دسر که میاد باران کلی حواسش پرت میشه ! نیشخند

مامانم عاشق بستنیه و بخصوص که بستنی قهوه هم که باشه خیلی دوست داره ... و من هم که اصلا و ابدا طرفدار بستنی نیستم . بد سلیقه ام نه ؟؟؟ ناراحت ماست میوه ای هم براش خریدم با مزه توت فرنگی و یکی هم با مزه قهوه که بخوره و تپل بشه !!!  نیشخند

سه شنبه ١٧ اسفند از خواب زود بیدار شدم و یک دوشی گرفتم و سریع قسمت پروازها را آن لاین چک کردم که ببینم تاخیر داره یا نه که دیدم بله فقط ٧ دقیقه تاخیر داره که چیزی نبود.  حدودای ساعت ٢ بعدازظهر رفتم به سوی خونه دخترخاله ام که با شوهر و پسرش بریم برای فرودگاه .. همه ما یک جورایی هیجان زده بودیم ! خلاصه ماشین را در پارکینگ فرودگاه پارک کردیم و به طرف  Gate 3  راه افتادیم .. تا اینکه روی Arrivals Board دیدم که به به  KLM نشست ... خلاصه بعد از سه ریعی مسافران اومدند .. و یک چیز جالب که از هر ده خانمی که وارد کانادا شده بود ٩ نفرشون از جمله مامان من موها مش کرده بود !!!  راستش خنده ام گرفته بود ! نیشخندبگذریم ... مامان اومد ... به هم نگاه کردیم و بعدش توی بغل هم پریدیم و گریه کردیم ! به نظرم کمی تپل تر شده بود ولی خوشگلتر ... توی برگشت از فرودگاه ؛ بهش خیره شده بودم و فکر میکردم که آیا واقعا باید ازش جدا میشدم و  به کانادا میومدم ؟؟ ولی وقتی که خودم با خودم فکر میکردم و حتی با خاله ام هم حرف زدم!  همه گفتند انسان فقط یکبار حق زندگی داره ... من هم دلم میخواست روش زندگی ام را خودم تعیین کنم و نه دیگری ... بالاخره بچه ها بزرگ میشن و میرن سوی زندگی خودشون .. منم یکی از اون بچه ها که از پدر و مادر جدا شده بودم ! بعدشم اینکه من حق زندگی کردن دارم .. دوست ندارم کسی برای زندگی من تصمیم بگیره ... برم ایران چکار کنم ؟؟؟ مستقل که نمیتونم باشم!! ... به اصرار شوهردخترخاله ام رفتیم خونه دخترخاله ام چون من فرداش باید میرفتم سر کار و نمیخواستم که از ساعت تعطیلاتم کم کنم ..  خلاصه سوغاتی ها را که دیگران برام داده بودند را نشون داد .. وای چقدر سوعاتی داشتم ! نمیدونستم که اینقدر همه منو دوست دارند !!!! نیشخندراستی میدونین اولین سوال مامان چی بود؟؟ میشه برام یک آیس کاپوچینو    از تیم هورتونز بخرین ؟؟؟ بمیرم واسش حسابی خون آیس کاپوجینوش توی این شش ساله اومده بود پائین !!! نیشخند

برام سی دی های " قهوه تلخ " و "طلا و مس" که البته فعلا شش قسمتش را دیده ام ولی فیلم "طلا و مس" را نه هنوز !

راستش مامان از موقعی که امده به من میگه برگرد ... برای چی کانادا موندی ؟ بهش گفتم که برای چی برگردم و اونم گفت برای چی برنگردی ؟؟؟ می بینینتعجب ... عجب گیری کردم ناراحت... بهش نگفتم که اگه زمانی هم برگردم باید مستقل باشم .. و یا اگر کاری تونستم در دبی گیر بیارم برم اونجا ! گرچه یکی از دوستام یک کار خیلی خوب در دبی پیدا کرد و از کانادا به دبی رفت و هر سال هم میاد به خواهرش اینا سر میزنه و برمیگرده دبی! فعلا اینا در حد فکره ... ولی هنوز تصمیم نگرفتم!!

خلاصه روز جمعه که ١١ مارچ بود مامان وقت مصاحبه با سفارت امریکا داشت ! من از ماه پیش فرم ویزا را آن لاین پر کردم و بی اغراق بگم که از ساعت ۵:٣٠ شروع کردم و ساعت ٨ شب تمام شد !!! یعنی واقعا خسته شده بودم ! از فیهاخالدون ادم سوال میکنند ... ولی خیلی بهتر از زمان بوش شده ! یعنی زمان خیلی خیلی کمتر و اصلا قابل مقایسه نیست ! خلاصه ساعت یک بعدازظهر وقت مصاحبه بود .. پنجره اول ارائه کردن مدارک ، پنجره دوم  انگشت نگاری و پنجره سوم هم مصاحبه ! من هم که به عنوان مترجم مامان بودم که من باید توی موقع انگشت نگاری به مامان میگفتم که چکار کنه  و تا اینکه شماره ما را برای مصاحبه صدا کردند!

کنسول: مامانت تا بحال امریکا بودند ؟

باران : بله

کنسول: آخرین بار کی بود ؟

باران : ٢٠٠۵

کنسول : کانادا چکار میکنند؟

باران : برای دیدن من آمده اند.

کنسول: آمریکا چه کسی را دارند ؟

باران : خواهر و برادرش در اونجا زندگی میکنند !

کنسول: درخواست شما برای ویزا قبول شد و سه هفته دیگه ارسال میشه !

اینهم باران که داره از خوشحالی میرقصه !!! خلاصه ما هم تشکر کردیم و اومدیم بیرون! هوا هم سوز بدی داشت و من از ترس اینکه مامان سرما نخوره بلافاصله تاکسی گرفتم و مامان را گذاشتم خونه دخترخواهرش و من برگشتم خونه که بخوابم چون شبش بایستی میرفتم سر کار ! ناراحتگریه

چون مامان بلیتش از امریکاست (آخه خیلی مطمئن بود که بهش ویزا میدن نیشخند) بنابراین من فکر کردم که فعلا اینجا بمونه حداقل دو ماه (البته اگه طاقت بیاره)  و بعدش با هم بریم امریکا !! پس فکر نکنم که ماه آپریل به امریکا برم ... فکر کنم جوری برم که مامان روز برگشتش به ایران مصادف با روز برگشت من به تورنتو باشه ... حالا ببینیم چی میشه ...

در آخر اینکه...

 نوروز ١٣٩٠ را به تمام شما دوستان گلم تبریک بگم و امیدوارم سالی باشه که انتظار شما بسر بیاد و همینطور انتظار باران زبان !  امیدوارم هیچ انتظاری در سال ١٣٩٠ نباشه ...

پس به امید فردایی بهتر... سالی بهتر ... نه انتظاری ... نه غم و ناراحتی ... نه کدورتی و دلامون پاک و صاف باشه و اگر کدورتی هم باشه بندازیمش دور ... البته اگه من بتونم !!!!! نیشخندزبان   

            

 


کلمات کلیدی:
 
حال و احوال باران ...
ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱٥ اسفند ۱۳۸٩ 

         
 

سلام دوستان گلم ! واقعا نمیدونم که چه جوری ازتون تشکر کنم ! عاشق همه شما هستمقلب و از اینکه به من تبریک گفتین حالا چه تلفنی ، فیس بوک ، تکست    ،ا ایمیل و یا کامنت توی وبلاگم گذاشتین ، ازتان خیلی خیلی یا بهتر بگم بینهایت تشکر میکنم !  

این مدت سرم کم و بیش شلوغ بود و هر شب بیرون بودم و یا ناهار دعوت داشتم و یا شام و یا جمع دوستان در خونه شون و گپ زدن باهاشون !  خلاصه که امسال تولدم به خوبی و خوش گذشت ! روز تولدم که سه شنبه بود کارتهای تولدم  رسیده بود و برام خیلی عجیب بود ! تعجبمیدونین چرا ؟؟ چون پست کانادا خیلی کنده !! یادمه وقتی که یکبار یک نامه به همین تورنتو ارسال کردم ۴ روز طول کشید تا به مقصد رسید و نتیجه گیری کردم که نامه ها با الاغ به دست مردم میرسه و یا یک کمی تندتر با اسب !!!!! نیشخند خوب دیگه امسال تولدم هم گذشت و  ببینم سال دیگه کجای این کره زمین خواهم بود !  نیشخند

همین سه شنبه مامانم داره میاد قرار شد که با شوهردخترخاله ام بریم فرودگاه و منم مرخصی بدون حقوق البته فقط برای دو روز گرفتم چون میخوام ساعات تعطیلاتم را  save  کنم تا بتونم اگه بشه با مامان برم آمریکا !  

دیروز هم از دوستم که ماشین داره خواهش کردم که منو ببره سوپر خوراک و سوپر پارس که من نان بربری      و پنیر لیقوان  بخرم! البته هم پنیر لیقوان را تست کردم و هم پنیر بلغار را و از انجایی که باران عاشق پنیره زبان  عین موش از هر دو نوعش خریدم ! اومدم قسمت صندوق حساب کنم که چشمانم به جمال بیسکوئیت ساقه طلایی یا همان دیجستیو روشن شدنیشخند          و از اونم خریدم ! توی این سوپرهای ایرانی از شامپو سدر صحت گرفته تا محصولات یک و یک و بدر و نبات و همه چی ! یک قسمت که غذاهای ایرانی سرو میشه ، یک قسمت میوه ، یک قسمت نان که شامل بربری و لواش و سنگک و تافتون ! مهمتر از همه گاتا (شیرینی ارامنه) که من خیلی دوست دارم !دوست منم که ایرانی نیست ولی عاشق نون سنگک و سه تا خرید با یک بسته کلوچه گردویی نوشین و بعدش پیشنهاد کرد که بریم آجیل فروشی تواضع که گردو بخره ! یکی از شعب تواضع هم در تورنتوست ... راستی شیرینی سرای بی بی هم داریم با همان لوگوی بی بی !!!  نیشخند و  فردا یا پس فردا هم میرم فیلم ایرانی کرایه میکنم که مامان بشینه و ببینه و حوصله اش سر نره ! راستی هفته پیش هم فیلم سن پترزبورگ را دیدم از خنده روده بر قهقههشدم ! جالب بود اگرچه خودتون میدونین که من اصلا اهل فیلم کمدی نیستم و بیشتر فیلم های ترسناک   می بینم ! ولی این یکی به پیشنهاد دوستم بود که ببینم که از همین جا ارش تشکر میکنم و فیلم بامزه ای بود ! لبخند

خونه را تقریبا دست گل کردم از شستن و گردگیری ولی آشپزی را گذاشتم که مامان انجام بده چون میترسم اگه آشپزی نکنه توی این مدت به کل آشپزی یادش بره و دیگه توی ایران نتونه غذا بپزه !! عجب دختر بدی هستم نه ؟؟؟  زبان

راستی تا یادم نرفته وقت مصاحبه امریکا را هم برای مامان گرفتم درست سه روز بعد از اومدنش ! هنوز دعوتنامه اش از طرف دایی ام نرسیده ! ناراحت البته مامان خودش خواسته چون میگه هوای کانادا براش سرده و بیشتر هم دلش میخواد بره امریکا پیش خاله ام ! خلاصه که ساعت یک بعدازظهر وقت مصاحبه داره ! البته اگه خدا بخواد بهش بدن شاید من هم باهاش برم ! چون دلم واقعا یک مسافرت میخواد ! گرچه دلم یک جایی میخواد که خارج از امریکای شمالی باشه مثلا اروپا !! البته شاید سفری برای تابستون به آلمان  داشته باشم و برم پیش کازینم ولی هنوز تصمیم قطعی نگرفتم که میرم یا نه و تمام اینها بستگی به جیب مبارک باران داره نیشخند ! حالا ببینم چی میشه !

وقت زیادی ندارم ! سه شنبه هم میرم فرودگاه  ! هنوز احساس میکنم یک عالمه کارهای ناتموم دارم ! درسته که با اومدن مامان  routine  زندگی ام کمی جابجا میشه اون هم بیشتر یخاطر شب کاری هایی است که دارم ! ولی اگه بهش ویزا ندادند من دو هفته ای مرخصی میگیرم و میبرمش اینور و اونور ! لبخند

راستی اگر خبر خاصی شد توی همین پست بصورت پانوشت براتون میگذارم ! یعنی اومدن مامان را به شما میگم !

پس فعلا خداحافظ که دیگه خوابم گرفته !! چند روزم هست برای اومدن مامان همش بدو بدوی خرید و اینجور چیزا داشتم و تمیزکاری ! دیگه حال و روزم بهتر از این گربه هه  نمیشه !!!! نیشخند یعنی واقعا چشمام عین این پیشی تنبله شده !!! راستی دو روزه Non stop  داره بارون  میاد .... تورنتو شده ونکوور دوم ...  خوب دیگه واقعا رفتم بخوابم ! شب خوش ...

 

                            

 

 

مامان رسید !

امروز هم ویزای امریکا را گرفت ! مصاحبه فقط و فقط ٣۵ ثانیه طول کشید و فقط دو تا سوال از من کرد ... خیلی خوشحاله که میره خواهر و برادراش را می بینه !! هورااا !!! 
 ماه آپریل پیش به سوی کالیفرنیا ..

پست بعدی را هر موقع سرم خلوت شد میگذارم ... نیشخند


کلمات کلیدی:
 
تولد باران و وبلاگش
ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۳ اسفند ۱۳۸٩ 

   
    

وای چه زود تولدم  ٣ اسفند رسید و چه زود وبلاگم دو ساله شد !! راستش باید به خودم تبریک بگم که وبلاگم را به دو سال کشوندم !!!! زبان خدای من چقدر زمان زود میگذره تعجب! اصلا فکر نمیکردم که وبلاگم را ادامه بدم و همیشه فکر میکردم که به یکسال هم نمیکشه و برای همیشه وبلاگم را می بوسم و میگذارمش کنار !!!  حالا دو سال شد !!! توی این دو سال چه دوستای خوبی پیدا کردم چقدر همشون را دوست دارم ! چقدر چیزهای خوب ازشون یاد گرفتم ... قلب

اولین کارت تولدم را از دوست صمیمی ام از امریکا گرفتم که سورپریز شدم !  آخه چند روز زودتر رسیده بود . برای روز تولدم دوستم قراره منو ببره به یک رستوران هندی     که اسمش Brar ( کلیک ) هست که در Brampton هست !  آخه من عاشق غذای تند هندی هستم !! نیشخند 

تولدم چون وسط هفته (سه شنبه)  افتاده قرار شد که جمعه شب با دوستان فارسی زبان (از این نظر میگم فارسی زبان چون دوستان خارجی هم دارم که براشون روز تولد خیلی مهمه و قراره با اونا هم عصری برم بیرون ) خلاصه که در سه نوبت میرم بیرون !!! زبان  البته یکی از دوستام پیشنهاد داده که خونشون  بریم و دور هم باشیم و گپ بزنیم !! من هم که تابع جمع هستم که ببینم چکار میکنند !زبان

از رئیسم هم خواستم که این روز فرخنده زبان را به من مرخصی بده !!!   (البته رئیسم این شکلی نیست ها ... به چشم خواهری خیلی هم خوش تیپه !!!! نیشخند زبان ) چون میخوام که چند ساعتی خونه باشم و جواب تلفن های  این روز فرخنده را بدم نیشخند!!! آخه ناهار میرم رستوران هندی!!!  چشمک

وای یادم رفت که به شما دوستان مجازی کیک تولدم و همینطور کیک تولد وبلاگم را بدم این هم کیک برای شماها ... زیاد نخورین که تپل میشین و لباساتون تنگ میشه و به خرج میفتین !!!! با این حال با یک تیر دو نشون میزنم و یک کیک بزرگ برای تولد خودم و وبلاگم میدم !!!!!!! با نوشیدنی های بسیار مجاز ... چشمک

خلاصه که بفرمائین دهنتون را شیرین کنید !

                    
 

                        
 

راستی دوستان موقع نوشیدن ، رانندگی نکنین که خطرناکه !!!!!!!!!!! نیشخند

این دفعه سعی میکنم که زود آپ کنم ! البته قول نمیدم ها ... نیشخند خیلی ها گله میکنند که چرا دیر به دیر آپ میکنم !!! بارانه دیگه و همیشه کمبود خواب داره ! برای همینه که دیر به دیر آپ میکنه ! خوشحالم از اینکه وبلاگم را دوست دارین گرچه برای خیلی ها زندگی نامه شخصی جالب نیست !  خلاصه که به خوبی و بزرگواری خودتون ببخشین! قلبماچ


کلمات کلیدی:
 
 
 
 




كد تقويم