کانادای خوب یا کانادای بد...
ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز ۳٠ مهر ۱۳۸۸ 

این پستم در حقیقت اختصاص به کانادا داره!  (برای آن دسته از عزیزانی که از من خواستند که یک پست در مورد کانادا اختصاص بدهم)   البته اینو بگم که اینها تجربیات منه که در طول این مدت کسب کردم! و کاملا شخصیه و اینو بدونین که هر جای دنیا که برین بدی ها و خوبی های خودشو داره !و این بدیها و خوبیها از نظر هر کس متفاوته! 

 پس خواهش میکنم که فکر نکنید که من دختر منفی بافی هستم!! هر کدام از ما دید کاملا متفاوتی نسبت به کانادا در طول اقامتمان پیدا میکنیم! فقط خواستم اون عزیزانی که قرار است به اینور آب بیایند آگاهی بیشتری داشته باشند.    فقط همین... 

 در ضمن من در استان انتاریو هستم و اطلاعاتی در مورد استان های دیگر ندارم!  

 لطفا در ادامه مطالب بخوانید....


کلمات کلیدی:
 
داشتم فکر میکردم....
ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز ٢٤ مهر ۱۳۸۸ 

یک جوریایی حوصله ام سر رفته بود و پیش خودم گفتم برم وبلاگ گردی!!  متوجه شدم که تقریبا تمام دوستان وبلاگی ام منتظر فایل نامبر ، مدیکال و یا حتی ویزاشون هستند! و با هم به تبادل نظر می پردارند! احساس کردم که چقدر بی فایده هستم! ناراحت همه شون در مورد مهاچرت بحث میکنند و من نمیتونم توی بحثهاشون شرکت کنم!! چون هیچگونه اطلاعاتی از قانون جدید ندارم!  دختری هستم که عاشق اطلاعات به هموطنان هستم ولی وقتی هیچگونه اطلاعی از هیچ جا ندارم، ترجیح میدم که ساکت بمونم!

در زمان من حداقل امتیاز ٧٠ بود که به اون هم دم مرز گفته میشد ! و اگر افیسر فقط یک نمره کم میکرد به ۶٩ میرسید، پرونده باطل میشد!!! امتحان آیلتسی هم در کار نبود!  حالا تنها چیزی که به نظر من فرق کرده! امتیازهاست که کمتر شده ولی آیلتس گذاشته شده!  یادمه من با سه  نفر دیگه منتظر مصاحبه بودیم!! و همه آب پاکی را ریختند و گفتند که تو مجردی و رد میشی!!! و اتفاقا فقط من قبول شدم و بقیه رد شدند. برای آن دسته از دوستان که پست مصاحبه منو نخوندند، میتونند توی آرشیو وبلاگ آن را پیدا کنند !!

داشتم فکر میکردم که چه خوب میشد که همه دوستان مجازی را میدیدیم یعنی با هم بیشتر اشنا میشدیم!! درسته که از نظر فیزیکی همدیگر را ندیدیم ولی با نوشته ها تا حدودی به روحیات همدیگر آشنا شدیم!  با همین نوشته ها میشود استنباط کرد کی مغرور است ،  چه کسی مهربون است ! و یا چه کسی بی تفاوت است!! از همین کامنت ها و جواب ها میشه خیلی چیزها را دستگیر کرد که صاحب وبلاگ چه جور آدمی است... البته این نظر من است و ممکن است مخالف زیاد داشته باشد!

داشتم فکر میکردم ، یه روز تابستان در یک پارک بسیار زیبا با تمام دوستان مجاری و خانواده شون دور هم جمع بشیم و همدیگر را از نزدیک ببینیم! مثل مژده، کیارش،  هستی، حمید، پوریا، میترا، دو سه تا علی، امیر، شهریار، رضا، دو سه تا شهرام، ساناز، کارنو، بالی، علیرضا، شانتمیس، مهرداد، راوی، ثنا ، رعنا، نلی  و خیلی کسانی دیگر که الان حضور ذهن ندارم و با معذرت فراوان اگر از قلم افتادند! ناراحت!! ( اسامی را که نام بردم بعضی هاشون وبلاگ ندارند و کامنت یا ایمیل میدهند)  بعد مکانی هم اصلا مد نظر نیست چون اگه دل بخواد دیگه بعد مکانی معنا نداره! حالا چه ونکوور ، تورنتو، کلگری، مونترال و یا حتی   PEI باشد!!!! 

در خاتمه امیدوارم که هر چه زودتر تمام انتظارها بسر آید و تمام دوستان خیلی سریع کارشان جلو بیفتد، و از این همه استرس و بلاتکلیفی نجات پیدا کنند و به کانادا بیایند. برای همه دعا میکنم....  

راستی یک سورپرایز برای امیر دارم....  چشمک

دنباله ی مطلب برای امیر.......... نیشخند

 


کلمات کلیدی:
 
از دوشنبه تا پنچشنبه
ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ٢۳ مهر ۱۳۸۸ 

دوشنبه که روز شکرگزاری بود ، تقریبا همه جا تعطیل بود! در نتیجه بهترین فرصت بود که یک سری به فک و فامیل هایم برنم... خلاصه زنگ زدم و اونها هم استقبال کردند! شال و کلاه کردم و به راه افتادم. نیشخند و اینکه وقتی آدم از یک کافی شاپ رد میشه تازه متوجه میشه که چقدر کیفش از این سکه ها پر شده نیشخند  و میخواد خالیش کنه! و بهترین جا را کجا می بینه؟ بله درست حدس زدی...  نیشخندچشمک رفتن به یک  کافی شاپ و خریدن یک قهوه داغ....  قهوه بدست راهمو به خونه دخترخاله ام ادامه دادم...


کلمات کلیدی:
 
روز شکرگزاری
ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱٩ مهر ۱۳۸۸ 

امروز یکشنبه است حالم کمی بهتر شده !  و قرار است یکی از دوستان ، عصری بیاد دنبالم که بریم کلیسا برای روز شکرگزاری!!  ولی در حقیقت فردا روز شکر گزاری  Thanks giving Day است که تقریبا همه جا بسته است!خلاصه ساعت ۵ بود که رفتم و یکساعتی توی راه بودیم!! ! حدود ١٠٠ نفری بودیم!  از ایرانی گرفته تا چینی ، کانادایی، اسپانیایی ....  راستش اولین باری بود که چنین جایی میرفتم!!  غذاشون هم که معلوم بود :  بوقلمون ، پوره سیب زمینی (البته   mash sweet potato  هم بود ولی هم اصلا دوست نداشتم!! فقط فکر کنین که سیب زمینی شیرین باشه !! تعجب )  gravy  و سالاد ( الهی بمیرم نکنه دلتون بخواد  تعجب) به امید خداوند بزرگ به همه تون قول میدم که سال دیگه روز  Thanks giving Day  چه اینجا و چه در ونکوور یک بوقلمون حسابی میخورید !!   و باز هم جای شما خالی که دسر هم بود : پای سیب ؛  pumpkin pie بستنی و کیک سیب!!   زبان  خلاصه که جاتون خالی....

دیگه همه جا شروع به فروش لوازم هالووین کردند و همه جا مشغول تزئین هستند! یادمه پارسال (البته در تورنتو نبودم و سانفرانسیسکو بودم)  شب هالووین با دوستام رفتیم بیرون و من دیدم که یک نفر توی حیاط جلوی خونه شو به شکل قبرستان درست کرده و دو تا آدم هم به دار آویخته شدند ! (نمیدونم که ویدئو کلیپ  Thriller مایکل جکسون را دیدین یا نه!! قبرستان عین اون بود با این تفاوت که دو آدم به دار آویخته شده بودن!! زبان خلاصه من از آنجایی که دوستان میدانید عاشق فیلم ترسناک هستم نیشخند  بلافاصله رفتم و زنگ خونه را زدم و گفتم که میخواهم از قبرستانی که درست کردید عکس بگیرم!! صاحبخونه که یک آمریکایی - مکزیکی بود اینقدر به وجد آمده بود که حد نداشت! گفت : حتما!!! بعدش هم رفت توی خونه به هر کدام ما یک شکلات داد!! 

تمام فروشگاه های بزرگ که تا وارد میشین همه چی نارنجیه حتی بسته بندی شکلاتهاشون هم نارنجیه!! !!! مثل  Wal Mart, Zellers, the bay  و مغازه هایی که توی داون تاون هستند ! ماسک ها که انواع و اقسام دارند و ماسک ها که یا چهره های معروف فیلم های ترسناک هستند و یا ماسک های دلهره آور و همیطور رنگ های مخصوص که بیشتر قرمز است که رنگ خون است که به صورت و یا هر جای دیگه میرنن!!! خودمونیم اینها عجب عالمی دارند!!!! 

مجبورم به مناسبت هالووین چند تا عکس ترسناک بگذارم ! ولی نترسید لطفا"!!! نیشخند

8 1 2251  Smiley        screaming Smiley          8 1 2201  Smiley   Little Devil Smiley

 


کلمات کلیدی:
 
مریض شدم...
ساعت ٧:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱٦ مهر ۱۳۸۸ 

شدیدا مریض شدم!  ناراحت امروز صبح که بیدار شدم دیدم که سرگیجه دارم و مثل اینکه تب هم دارم! خلاصه که دست و صورتم را شستم دیدم نخیر! حالم اصلا و ابدا خوب نیست!! برگشتم توی رختخواب و تلویزیون را روشن کردم! و شروع کردم به تماشای برنامه  People's court  !


کلمات کلیدی:
 
ابگوشت ...
ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱٤ مهر ۱۳۸۸ 

حدودای ساعت ١٠ صبح بود که تلفن زنگ زد و یکی از دوستام بود که منو برای ناهار داشت دعوت میکرد خونه شون! خلاصه به من گفت ناهار آبگوشت بار زده و از من خواهش کرد که برم!! منم توی رودربایستی گیر کردم چون اصلا آبگوشت دوست ندارم!!  ناراحت  خلاصه رومم نمیشد که بگم نمیام! چون با یک خوشحالی و ذوقی به من زنگ زد که من گیر کردم ! ( بسوزه این کمرویی)  زبان

یک آبگوشتی خوردیم (البته من خیلی خیلی بازی بازی میکردم با این غذا !! خوب چکار کنم که اصلا و ابدا طرفدار این غذا نیستم)  بعد از چای قند پهلو ، قرار شد که بریم پلازای ایرانیان که نون بربری و پنیر بلغار بخریم .  من چون خانه ام به محله ایرانی ها دوره ، معمولا کسی که به من offer  پلازای ایرانیان را بده سریع السیر قبول میکنم !!  مالک یکی از این سوپرها هم هر موقع میری فکر میکنی که داره میره عروسی !! راستش هر چه طلا و جواهرات داره به خودش آویزون میکنه ! (شاید من زیادی دختر ساده ای باشم)  بعضی اوقات من حیرانم از این پز دادن های الکی ایرانی ها که بقول اینجایی ها فقط دوست دارند  show off  کنند!!!  ناگفته نماند که از دست دوستمم هم کمی دلخور شدم!! نمیدونم چرا بعضی ها وقتی که می فهمند مشکل داری و یا در لاک خودت هستی بهترین راه حل را برگشت به کشورت میدانند!!!  اصلا به کسی چه مربوط که اومدی خارج از کشور و پیش خانواده ات نیستی! یادمه یکبار یک شخصی از من پرسید: که چطور تونستی از خانواده ات دل بکنی و بیایی اینجا و من در چوابش گفتم همانجور که تو از خانواده ات تونستی دل بکنی !! دیدم سکوت کرد و به من خیره شد! شاید انتظار چنین جوابی هم نداشت! گرچه ایشان بعد از ٢۵ سال زندگی در کانادا ، سه سال پیش برای همیشه به ایران رفت ! و امسال اومده بود که هوایی تازه کنه و دوباره برگرده !  و هر دفعه هم میاد به من زنگ میزنه و میگه دیدی من رفتم!! و من هر دفعه سکوت میکنم !

هوا هم خیلی خوب بود با اینکه ژاکت برده بودم ولی نپوشیدمش!! خلاصه ساعت ٧ بعد از ظهر که پا مو گذاشتم خونه رگبار گرفت!!! رگبار بارون!!

الان هم دارم با صدای بارون خاطرات امروز را می نویسم!! داشتم فکر میکردم زمانی که من مردم یعنی دو روز قبل از مردنم ، (دلم میخواد که این وبلاگ همچنان ادامه داشته باشه! ) در نتیجه میخوام که پسورد را به یکی از دوستام بدم که منو از خودم بیشتر بشناسه!! و اون ادامه راهم باشه....

البته نگران نباشید من حالا حالاها قصد مردن ندارم! چون هنوز خیلی آرزو دارم!! اولین آرزوم که آمدن و زندگی در خارج از کشور بود که رسیدم !

بقیه آرزوهایم را در گوشی بهتون میگم...   لبخند زبان


کلمات کلیدی:
 
این یا اون ...
ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱٢ مهر ۱۳۸۸ 

حسابی گیچ شدم !!! الان یک پست توی پرشین بلاگ گذاشتم! ولی واقعا نمیدونم که پرشین بلاگ را  نگهش دارم و حذفش نکنم!!! ولی شاید حذف موقت کنم و فعلا توی بلاگفا بمونم!!!

 

خلاصه که باران بد جوری توی دوراهی وبلاگش مونده!!!   پرشین بلاگ یا بلاگفا ؟

ولی خودمونیم این که یک انتخاب بسیار ساده است! بعضی اوقات انتخابات خیلی ساده هستند و اجتیاج به مشورت ندارند !! ولی بعضی اوقات مشکل است ! چرا؟؟ چون در اینجا اینقدر امکانات هست که نمیدونید چطور انتخاب کنید!!! من یکی بعضی اوقات در می مونم!


کلمات کلیدی:
 
فیلم و استرس
ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۱ مهر ۱۳۸۸ 

امروز سر کار بودم!! زیاد شلوغ نبود! خلاصه خسته و کوفته اومدم خونه!  ایمیل هایم را چک کردم و الان تلویزیون داره فیلم  Ghost را پخش میکنه! به نظر من اصلا فیلم خسته کننده ای نیست و دوستش دارم! نمیدونم فیلم Changeling را دیدین یا نه ؟؟ این فیلم به کارگردانی کلینت ایست وود است و بر اساس یک داستان وافعی است که در کالیفرنیا اتفاق افتاده در سال ١٩٢٨ که در مورد یک Serial Killer است! (و نتیجه ای که میشه گرفت اینه که پلیس امریکا وظایفش را باید و شاید انجام نمیده! )  و حتی میتونید عکس های واقعی serial killer  و قربانی ها  را در گوگل search کنید! من خودم خیلی از این فیلم خوشم اومد و سه بار دیدمش! ولی باز هم بستگی داره که از چه نوع فیلمی خوشتون بیاد! فضای این فیلم در سال ١٩٢٨ است!  این روزها سعی میکنم که سرم را به فیلم و یا کتاب گرم کنم تا کمی از استرس هم کم بشه!!  خلاصه که این روزها خیلی کلافه توام با استرس هستم!! کلافهاسترس

امیدوارم همه چیز بخوبی برام پیش بره !! نمیدونم چرا اینقدر میترسم!!  نه بخاطر این که کار ندارم! ولی عجیب استرس پیدا کردم! و این استرس هم با منه تا آخر اکتبر!! دلیلش را نپرسید بهتان خواهم گفت!

فقط برام دعا کنید. همین ! 


کلمات کلیدی:
 
.....
ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۱ مهر ۱۳۸۸ 

سلام

 

دلم برای بلاگفا خیلی تنگ شده بود شاید بخاطر اینکه بهش عادت کرده بودم! دلم هم نمیخواد بخاطر پست های قبلی که در اینجا دارم آن را حذف کنم ! 

ساعت ۱:۳۰ دقیقه صبحه و فردا سر کار هستم ! هوا که از صبح بارونی بود و بدون توقف می بارید! البته من که عاشق بارونم و شکایتی هم ندارم... ولی این را میدونم که زمستان سختی در پیش رو خواهیم داشت. راستی دارم سریال روزهای زیبا را می بینم!!!  هر شب ۵ قسمتش را می بینم ولی بستگی داره که کی بیام خونه ! و همینطور که کی حالشو داشته باشم...


کلمات کلیدی:
 
بلاگفا
ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱٠ مهر ۱۳۸۸ 

سلام دوستان عزیز

بلاگفا بالاخره درست شد و میتونین کامنت بگذارین!! خوشحال هستم که بالاخره بعد از سه هفته کامنت ها کار میکند!  من پست هایم را هم در بلاگفا و هم در پرشین بلاگ میگذارم ...

www.baranincanada.blogfa.com

www.baranincanada.persianblog.ir


کلمات کلیدی:
 
Reptilia
ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۸ مهر ۱۳۸۸ 

دیروز خیلی هوا سرد بود ! قرار بود که ببرمش داون تاون را ببینه ولی بعد منصرف شدیم! برای همین تصمیم گرفتم که ببرمش یک جایی....


کلمات کلیدی:
 
Unionville
ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز ٦ مهر ۱۳۸۸ 

....با شنیدن صدای تلفن ساعت ٩ صبح از خواب بیدار شدم!! مهمانم بود که شب قبل خونه فامیلهایش خوابیده بود و از آنجایی که آنها باید سر کار میرفتند او هم به پیروی از آنها صبح زود از خواب بلند شد و با آنها راهی شد!! خلاصه که راه گم کرده بود و به من تلفن زد که گم شدم ولی خوشبختانه نزدیک خونه گم شده بود و من هم تلفنی آدرس دادم که چه جوری بیاد خونه!!! مثل سیل هم از صبح بارون میاد . او هم که نمیدونست چتر نداشت خلاصه یک چتر خرید که چتره اصلا دوام نداشت و بخاطر بارون و باد شکست!!! موش ابکشیده اومد خونه!  زبان قرار بود که ببرمش harbour front و بخاطر بارون از تصمیممون منصرف شدیم و بردمش پلازای ایرانیان! براش خیلی خیلی جالب بود و توی بارون سیل آسا تا تونست عکس گرفت ! به نظرم تورنتو را خیلی دوست داشته و به احتمال زیاد هم از ونکوور کوچ میکنه این طرف!  عاشق union ville شده بود ! این محله اینقدر زیباست که حد نداره و عین اروپا درست شده ولی بعضی خونه ها عین فیلم های وسترن میمونه ! حتما این محله را برید پشیمان نمی شید چون در تمام فصل ها این محل خیلی قشنگه!!

بعدش هم رفتیم کافی شاپ گل سرخ که ایرانی است و چون دوستمون خارجی بود و تا حالا زولبیا و بامیه نخورده بود سفارش دادیم با یک چای قند پهلو و حسابی سرمای تورنتو از بدنمون اومد بیرون!

شب خوبی بود ! اینطور که بوش میاد فکر کنم حسابی این هفته بارون بیاد! تمام درختان دارند رنگ عوض میکنند و بعضی هاشون که نارنجی و زرد و قهوه ای شدند!

من که عاشق فصل پائیز هستم گرچه دختر زمستانم و زمستان را خیلی دوست دارم قلب  ولی پاییز گاهی اوقات یک غمی توش میبینم!!!

راستی شما چطور؟؟؟ کدام فصل را دوست دارید؟؟ گرچه تمامی فصل های خدا قشنگند و زیبا ولی بالاخره هر کدام از ما یک فصل را بیشتر از فصل های دیگر دوست داریم! مگه نه؟؟؟


کلمات کلیدی:
 
آدرس حدید من...
ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز ٦ مهر ۱۳۸۸ 

سلام دوستان خوبم

 

با بلاگفا خداحافظی کردم ولی فعلا حذفش نمیکنم بخاطر پست های قبلی ام!!

این هم آدرس جدید من   www.baranincanada.persianblog.ir   اگر دوست داشتین میتونین منو لینک کنین!!!

فعلا خدانگهدارتون


کلمات کلیدی:
 
مهمان
ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ روز ٥ مهر ۱۳۸۸ 

... چند روزی است که دوستم از ونکوور اینجاست و این هفته برمیگرده ونکوور!!! از ظاهر امر اینجاست که تورنتو را بیش از ونکوور ترجیح میده !!! حدود سه سالی است که ونکووره و به قول خودش هیچگونه پیشرفتی نکرده!! تعجب  تازه اقدام برای سیتی زن شیپی کرده!! میگفت وقتی که سیتی زن شیپ را گرفتم جار و پلاسم را جمع میکنم و میام تورنتو!

خلاصه از دوستان دوران درس و مدرسه من بوده که بعد از سالها میدیدمش!!! دوستم با تمام کسانی که در مسیرش در تورنتو قرار گرفتند چه آشنا و چه نا آشنا در مورد تصمیمش با آنها حرف زد و نتیجه اش این شد که به من گفت :  ٨٠ درصد تصمیم گرفتم که بیام تورنتو!! 

تورنتو بیشتر یک شهر صنعتی است و امکان پیدا کردن کار در رشته خودمون به مراتب بیشتر از ونکووره !!! و دلایل دیگر....  چیزی بود که دوستم بهش پی برد!! میگفت بیشتر اوقات هوا بارونیه و آدم دلگیر میشه!! البته این نظر شخضی افراده ولی من (باران) اینو میدونم که اصولا کسی که تورنتو زندگی میکنه نمیتونه بره جای دیگری زندگی کنه!  البته این نظر شخصی منه ! و من به عنوان کسی که در تورنتو زندگی میکنم فکر نمیکنم بتونم جای دیگری برای زندگی بروم!!!!

قعلا درگیر مهمانداری هستم! البته خوشحالم !! خیلی دلش میخواد که Harbour Front را ببینه که ته ته داون تاون است! جای بسیار قشنگ و پر از کشتی است و مثل بندر میمونه !!!

خوب دیگه برم ... این دو روزه سرم با دوستم گرمه و میدونم گرچه برگرده ونکوور جاش پیشم خیلی خواهد بود !!!


کلمات کلیدی:
 
بارگشت باران.....
ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز ٥ مهر ۱۳۸۸ 

سلام دوستان

بالاخره بعد از مدتها برگشتم.... دیگه بلاگفا داشت منو کفری میکرد... امیدوارم در پرشین بلاگ این مشکل را نداشته باشم !!!! ولی با خودم عهد کردم اگه این هم بازی درآورد برای همیشه با بلاگ نویسی خداحافظی کنم!!!

دلم براتون تنگ شده....  قلب


کلمات کلیدی:
 
مهمان
ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز ٤ مهر ۱۳۸۸ 

..... دیروز یکی از دوستانم از ونکوور اومده پیشم!! از ظاهر امر اینجاست که زیاد از ونکوور خوشش نیومده و میخواد تورنتو زا یک بررسی بکنه!  که اگه بهتر بود بره جار و پلاسشو جمع کنه و برای همیشه بیاد تورنتو! سه ساله که ونکوور زندگی میکنه و مراحل سیتی زنی را میگذرونه! در نتیجه منتظر امتحانش سیتی زن شیپ هست و وقتی که با موفقیت انجام شد به احتمال قوی برای همیشه میاد تورنتو. یک هفته ای قراره که پیشم بمونه و بعد از اون برمیگرده ونکوور! 

 

همچنان بلاگفای من مشکل داره و هنوز ترتیب اثری داده نشده و منم که کامنت های دوستان را نمیتونم بگیرم خیلی ناراحتم! البته یک وبلاگ باز کردم ولی هنوز باهاش نمیتونم خوب کار کنم ! به محض اینکه درست شد و حرفه ای شدم آدرسم را به شما میدم ولی ایمیلم همونه !

امروز یک خبر خوب از مشاورم شنیدم در مورد درسی که میخوام بخونم که خوشحال شدم!  خدا کنه کارهم بخوبی پیش بره !! آمین ....


کلمات کلیدی:
 
سلام
ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز ٢ مهر ۱۳۸۸ 

سلام دوستان !

 

مدتی است که قسمت کامنت های من دچار مشکل شده و شاید بیش از ۵ بار ایمیل براشون زدم که ترتیب اثری بدهند ولی دریغ از یک جواب !!! به نظر میاد که سرویس دهی بلاگفا ضعیف است و خیلی سریع ترتیب اثر نمیدهند و لی من همچنان منتظرم !!!! شاید در سال ۲۰۱۱ مشکل قسمت کامنت من  برطرف شد!!! کسی چه میداند !!!

برای همینه که نوشتنم نمیاد!  میخواستم از  کسانی که به من ایمیل دادند تشکر کنم و خوشحالم که دوستان گلی دارم که نگران حالم شدند!!

به زودی هم از بلاگفا میروم..... ولی همچنان میتونید برای من ایمیل بدهید ! خوشحال میشوم!

تصمیم دارم وبلاگ جدیدی باز کنم و زمانی که باز کردم آدرسم را برای شما خواهم گذاشت!  ایمیل من با وبلاگ جدید تغییر نخواهد کرد !!

 


کلمات کلیدی:
 
 
 
 




كد تقويم