آدما...
ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸۸ 

دلم میخواد از آدمای اینجا بنویسم! البته نظراتم کاملا شخصیه و نمیخوام که توی دل کسانی که پا به اینجا میگذارند را خالی کنم!!!  (بیشتر مقصودم به کسانی است که به کانادا تازه مهاجرت کردند و درصدد دوست پیدا کردن هستند و میخواهند که تنها نباشند! (تمام نظرات شخصیه و حالا چه موافق باشید و چه نباشید. ولی خودم شخصا تجربه کردم). یک دوست میتونه باعث متلاشی شدن خانواده ها بشه و یا حتی با راهنمایی های موثرش میتونه باعث تداوم زندگی ها بشه ( البته این قسمت را من تجربه نکردم چون هنوز وارد زندگی مشترک نشدم ولی در اطزافم بسیاری را دیدم ! )

 

دوست پیدا کردن اینجا خیلی راحته میتونه توی کلاب باشه محل کار مغازه های ایرانی  مهمانی ها و خیلی جاهای دیگر! من خودم شخصا معتقدم که دوست باید هم موقع شادی و هم موقع ناراحتی در کنارت باشه بیشتر کسانی که اینجا هستند فقط در زمان شادی کنارت میمونند و همچین که گرفتاری پیش آمد هزاران دلیل میاورند و ترا تنها میگذارند!

هیچوقت درد و دل برای کسی نکنید مگر اینکه دوستی اش برای شما اثبات شده باشه!  به یک دوست یا دو بسنده کنید!  اون اوایل که من اومده بودم دوست داشتم که توی کامیونیتی ایرانی ها باشم و بیشتر از شش ماه نکشید که امدم بیرون! یعنی به قول معروف عطایش را به لقایش بخشیدم! آخه ایرانی های عزیز ما عاشق شایعه پراکنی نسبت به یکدیگر هستند!! 

نمیدونم تا حالا براتون پیش آمده که بریم سوپر ایرونی و آدما از فرق سر تا نوک پاتون به شما نگاه کنند؟؟؟؟ بیشتر نگاهشون از روی حسادته ! و بعضی ها هم برای خرید دو قرص نان لباس شب و تمام جواهراتی که در این سال ها جمع کرده اند را به خودشون آویزون میکنند و میایند که بقول فرنگی ها   show off کنند!!!!!!!!! بعضی اوقات فکر میکنم که چرا ما ایرانی ها متحد نیستیم و هوای همدیگر را نداریم (منطورم به ایرانی های مقیم کانادا و آمریکاست) اینجا هر کامیونیتی که بری اینقدر با هم متحد هستند که حد نداره! چینی ها , ایتالیایی ها ,  فرانسوی ها , یا حتی یونانی ها ) 

 بیایید با هم مهربان تر باشیم.

بیایید چشم و هم چشمی ها را کنار بگذاریم.

بیایید مثل یک دوست واقعی همیشه در کنار هم باشیم و در حل مشکلات همدیگر را یاری دهیم.

بیایید در این کشور غربت که همه ما به نوعی خانواده مهربانمان را ترک گفتیم دست به دست هم بدهیم و همدیگر را داشته باشیم و در خوشی و ناخوشی شریک هم.

و....

بیایید یک ایران کوچولو  با مهر و صفا برای کانادا بسازیم. 


کلمات کلیدی:
 
خاطرات سفر 3
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸۸ 

..... از اصفهان براتون بگم!!! به نطر من این شهر یکی از زیباترین شهرهای دنیا است! شما چی فکر میکنین ؟

 

 راستش از شما چه پنهان وقتی که در ایران زندگی میکردم هیچ وقت از صنایع دستی خوشم نمی آمد ولی الان خیلی دوستشون دارم (ولی همچنان از قاب عکس صنایع دستی خوشم نمی آید !! ) خوشبختانه همه هم میدونن که به من قاب عکس صنایع دستی هدیه ندهند!!!! 

چند روزی رفتم اصفهان. دو هفته بعد از عید بود و همه توریست ها برگشته بودند به دیارشون!! شهر نسبتا خلوت بود ! از ترافیک و انبوه مردم هم خبری نبود!   قرار گذاشتیم که بریم بازار اصفهان ! به نظر من یکی از زیباترین بازارهای دنیاست!! اصلا توی کانادا لنگه اش پیدا نمیشه!! ) خیلی شلوغ نبود و من با دل سیر مشغول عکس گرفتن شدم ! ( حالا هر موقع که تونستم توی بلاگفا حرفه ای بشم ختما عکس از بازار اصفهان را هم میگذارم!  )  بازار عطارها, بازار مسگرها,  بازار کفاشا و میدان نقش جهان خلاصه از همه جای این بازار عکس گرفتم!!  و  بازاری ها با لهجه شیرین اصفهانی میپرسیدند که از کجا امدم!!  و وقتی که من میگفتم از جای خیلی دور و خیلی سرد بلافاصله میگفتند اوه از کانادا امدی!!

تنها تونستم که اصفهان برم و جای دیگه ای نرفتم!  روزها پشت سر هم و به سرعت باد میگذشت!  یک روز پسرعمه من اومد دنبالم که منو ببره بگردونه! وقتی که منو دید خنده اش گرفت! گفتم که چرا میخندی گفت حالا میبرمت بازار خرید خودت متوجه میشی! وقتی که رفتم تازه فهمیدم که من با چه قیافه ای امدم و دخترا با چه قیافه ای!!! من با یک روپوش بلند مشکی با روسری مشکی و بدون آرایش و دخترا با ارایش حسابی!! بعضی اوقات به خودم میگم کدام ما درست رفتار میکنیم!! نه به این بی نمکی و نه به ان شوری!!

راستی به نطر من پیترای ایران خیلی تکه!! من عاشق پیترای ایران هستم و یکی هست به اسم دربه در و من چون فکر میکنم که  Pizz Hut مثل اونه دوستش دارم !

خلاصه چلو کباب و مرغ کنتاکی و پیتزا را هم با دل سیر خوردم!!!

خلاصه انقدر زمان زود گذشت که به تاریخ رفتن رسید!!  چهره مامان را که اصلا نمیتونستم نگاه کنم!  با هر نگاه ناخودآگاه یک نم اشکی به چهره ام میومد!! خلاصه شب آخر همه دوستان و اقوام آمدند و من را بدرقه کردند! ساعت ۵ صبح پرواز بود. ساعت ۲ صبح رسیدم و صف امارات غلغله بود! خلاصه چمدان هایم را تحویل دادم و با خیال راحت رقتم پیش مامان اینا. کمی آبغوره گرفتیم تا اینکه ازشون خداحافظی کردم و به لیست مسافرین پرواز اضافه شدم! دو ساعت توقف در دوبی و بعد حدود ۱۳ ساعت بدون توقف به تورنتو!  از canada custom رد شدم  و چمدان هایم را تحویل گرفتم و تا اومدم بیرون دوستم را دیدم که منتظر من بود!! دیگه شب به خونه وارد شدم و از خستگی خوابم برد! و تا یک هفته خاطرات ایران را مرور میکردم!!

ایران من; خداحافظ تا سفر بعدی ...


کلمات کلیدی:
 
خاطرات سفر 2
ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸۸ 

سفر خوبی بود با اینکه همه چیز تغییر کرده! ولی واقعا گرانی بیداد میکنه!!  مردم همه افسرده هستند و لبخند را به زور توی چهره شون می بینی!!  با چند نفر صحبت کردم برای موندن در ایران! ولی گفتند اگر بخواهی بمونی چیزهایی را بدست میاری ولی در عین حال چیزهایی را از دست میدهی! مثل استقلال یا حتی آزادی فکری

 

 

تهران خیلی تمیز تر از سال های قبل شده! دیگه بندرت ماشین پیکان می بینی و الان پراید حکم ماشین پیکان را داره !! از تاکسی نارنجی هم خبری نیست و اگه ببینی بیشتر در جنوب شهر هست ! الان رنگ تاکسی ها سبر رنگ با نوار زرد شدند!! ولی بیشتر همه مردم آژانس سوار میشوند! میگویند امن تر است!!  پایین ترین کرایه از ۳۵۰۰ تومان شروع میشه ! البته بستگی به راننده داره که چقدر با انصاف باشه! بخصوص وقتی که میفهمند یارو از خارج اومده میخوان یه جوری سرکیسه کنند!! مامان به من تمام قیمت ها را گفته بود که اضافه به راننده ندهم!!  من که از ترس میمردم وقتی میخواستم با آژانس و یا با مامان اینا برم!! چون نه تنها بد رانندگی میکنند بلکه قانون را هم رعایت نمی کنند!!! همیشه تپش قلب داشتم وقتی که توی ماشین می نشستم!!


کلمات کلیدی:
 
خاطرات سفر 1
ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸۸ 

ساعت ۸ شب ۲۵ فروردین ماه با هواپیمایی امارات پرواز کردم!! پرواز خوبی بود! 

 

 حدود ۱۴ ساعت بدون توقف به سوی دوبی رفتم! از سرویسش که راضی بودم ! هر یکساعت به یکساعت مسافرین را سرو میکردند!! فیلم های باحالی هم داشتند که تموم وقت منو پر کرده بود ! (من از اون دسته ادمایی هستم که نمیتونند توی هواپیما بخوابند) خلاصه به وقت دوبی حدودا ساعت ۶ یا ۷ شب رسیدم!! و چیز جالبی که کشف کردم این بود که مسافرینی که بیش از ۵ ساعت ترانزیت هستند میتوانند از سرویس   All you can eat  استفاده کنند!   البته غذاها بیشتر هندی بود و تند!!! ولی بسیار خوشمزه!!

 خلاصه بعد از ۵ ساعت سوار هواپیمای امارات شدم و بسوی ایران عزیز پرواز کردم!! حدود ساعت ۳ صبح به ایران رسیدم ! مسافرین خیلی کم بودند! در نتیجه چمدونامو خیلی زود تحویل گرفتم! تا اینکه چهره ی زیبای مادرم را دیدم که تا منو دید دو قطره اشک از صورت نورانی اش ریخت!  حدود یکساعتی که توی راه بودم بهش نگاه میکردم تا به خونه رسیدم ! و از خستگی تا بعدازظهر خوابیدم!


کلمات کلیدی:
 
برگشتم...
ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸۸ 

دوستان گلم

 

بالاخره برگشتم به شهر سرد تورنتو!! فعلا خسته راه هستم!! میخوام چند روزی را استراحت کنم! و بعد روز از نو روزی از نو!!  تنها یک چیز میگم گرانی بیداد میکنه!!!!!!!!!!!!!!!!!! 

راستی سکه ۱۰۰ تومانی هم به بازار اومد!! 

 


کلمات کلیدی:
 
 
 
 




كد تقويم