زمان داره نزدیک میشه...
ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۳٠ اسفند ۱۳۸٧ 

چیری دیگه نمونده!!!! چمدونام وسط اتاقه و فردا شب به طرف ایران حرکت میکنم!!! کمی عصبی هستم!! عصبی همراه با هیجان!!!!  راستی بالاخره به مامان و بابا گفتم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ترسیدند!!! چون من قرار بود که پاییز برم و همش می پرسیدند که چی شده؟؟؟ چرا صدات فرق کرده!! بهشون گفتم که مریض هستم و امیدوارم که تا اون موقع خوب بشم!!

 

خیلی خسته هستم! از حالا هم دارم فکر خستگی بیشتر توی راه را میکنم!!!  ۱۴ ساعت بدون توقف بعدش ۲ ساعت ترانزیت و بعد از دو ساعت تهران !!! وای......

این سفرم را با سفرای دیگه من فرق داره!! دارم با یک دید دیگری میرم!!! میخوام اوضاع و احوال کاری را بسنجم!! فقط تنها چیری را که میدونم اگر بنا شد که بمونم ترجیح میدم که تنها زندگی کنم!!! هنوز مطمئن نیستم که فرهنگ تنها زندگی کردن (البته برای دختر) جا افتاده یا نه؟؟؟؟  منی که ده سال با خودم زندگی کردم الان کمی سخته که با کسی دیگه ای زندگی کنم!!! هنوز با کسی مشورت نکردم! بهترین کس دایی بزرگ منه که بدون هیچ احساسی و خیلی معقولانه با من حرف میزنه!!! آخ که من عاشق دایی هام هستند!! یکی از یکی بهتر!!!  نمیخوام با مامان اینا در مورد تصمیمم حرف بزنم چون اونا احساسی برخورد میکنند و میگن برگرد پیش ما!!!!!!!!!!!!!!!!!

راستی شما نظرتون چیه!!! یکی از دوستان در وبلاگم نوشته بود که من عقلم را از دست دادم!!! ولی البته من در اینجا (کانادا) انتخاب درس خوندن دارم چون از کمک دولتی برخوردارم!!!

امروز یکی از دوستانم (چندان دلخوشی ازش ندارم) به من تلفن زد و  تبریک گفت!!! در ضمن حرف ها همش میپرسید که از هانی (دوست مشترک من و او که در ایران زندگی میکنه) خبر نداری!! من هم گفتم نه (البته این دوستم نمیدونه که من عازم ایران هستم) اینقدر منو من کرد که من گفتم بگو گفت نامزد هانی فوت کرد!!!!!!!!!!!!!!!!! من شوکه شدم آخه رامین فقط ۳۳ سال داشت و اینطور که میگفت سکته قلبی کرده بود!!! بیا.... هنوز نرفته به ایران باید اخبار بد به آدم برسه!!!

یادمه دایی من همیشه میگفت اخبار بد خیلی سریع تر به ادم میرسه تا اخبار خوب!!! 

دوستان گلم  مچبورم که این پست را تمامش کنم! هزار تا کار دارم!! نمیدونم وقت میکنم که از ایران باهاتون در تماس باشم یا نه!! به دعاهاتون نیاز دارم!!

سال خوبی را داشته باشید!! برای من هم دعا کنید که سال خوبی را داشته باشم!!! دوستتان دارم دوستان گل من!!!  


کلمات کلیدی:
 
سال نو مبارک...
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ٢٩ اسفند ۱۳۸٧ 

سال نو را به همه شما دوستان عزیزم  در هر کجا از

این کره خاکی که هستید تبریک گفته و آرزوی

بهترین سال را برای شما عزیزان دارم!

 

عیدتان سبز


کلمات کلیدی:
 
سوغاتی ؟؟
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز ٢٩ اسفند ۱۳۸٧ 

مریص سختی شدم ولی با این حال دیروز رفتم بلیتمو گرفتم!!  خیلی خیلی هیجان رفتن دارم( البته هیجان با تب قاطی شده!!!)  ولی خودمونیم از روبرو شدن با برادرم هم هراس دارم!!!!   بهترین کار اینه که خودمو به بی خیالی بزنم و به قول فرنگی ها I don't care!!! به خودم بگم و سر مو بالا بگیرم و برم!!!

 

امروز رفتم fairview mall که مثلا سوغاتی بخرم! هیچی که نخریدم ! بعدش هم هر چه فکر کردم آخه این چه فرهنگیه که هز کی خارج از کشوره باید سوغاتی ببره!! البته سوغاتی خیلی قشنگه ولی نه هر دفعه که آدم میره ایران ! به نطر دفعه اول بهتره!!!! حالا من نظر شما را نمیدونم!!  

گاهی وقتها فکر میکنم که ای کاش پسر بودم و میرفتم ایران!! مردم ایران آنقدر توقع سوغاتی از پسر را ندارند که از دختر... !!!   راستی س س س س!!! هنوز به مامان و بابا نگفتم!! دوستم از ایران زنگ زد و گفت که من میام فرودگاه دنبالت!! خلاصه هر چه که فکر کردم با خودم گفتم که اگر مامان و بابا بفهمند که من امدم ایران و بهشون هیچی نگفتم ناراحت میشن!!!  ولی بهشون خواهم گفت البته موقعی که میخوام عید را بهشون تبریک بگم!!

راستی میخوام وقتی که رفتم ایران ,  اونجا را یک براورد کنم که اگر خوبه برگردم و خرت و پرت هایی را که دارم بدم به دوستام و برای همیشه از کانادا خداحافطی کنم!!!  ولی این هنوز در حد یک فکره و نه یک تصمیم!!

دوستتون دارم دوستان بی ریای من.... اینم یک گل از من به شما  


کلمات کلیدی:
 
ایران عزیزم به زودی به اغوشت میگیرم!
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ٢٧ اسفند ۱۳۸٧ 

خریدم!!! آره بلیط را خریدم!!! هم خوشحالم و هم استرس سفر را پیدا کردم!!   هیچوقت از فرودگاه خوشم نیامده!! هیچ خاطره ی بدی هم ندارم  ولی همیشه دلواپسم !!! چه برم بدرقه و چه برم پیشواز!!!

 

درست فردای روز عید میرم ایران!! مامان اینا هنوز نمیدونن؟!!!  دارم فکر میکنم که سوزپرایزشون کنم!  میخوام بهشون بگم یکی از دوستام قراره بیاد ایران و چون هیچکس را نداره در تهران من بهش گفتم بره خونه ما تا با اولین هواپیما بره شیراز!!!! پس لطفا برین دنبالش فرودگاه و بیارینش خونه تا با اولین هواپیمایی که جا داد بره شیراز!!! راستی شما جای من بودید چکار میکردید؟؟؟ به مامان میگفتید یا میرفتید درب خونه را میزدید و میگفتید سلام!!!

هنوز هیچ کاری نکردم! سوعاتی که برای کسی نمی برم!!! اصلا حال خرید کردن ندارم ! بعدش کلی چیز تو ایران خودمونه که حتی تو کانادا نمیتونی پیدا کنی!!!!  تنها چیزی که میخرم شکلاته و اون هم از Costco!!!

وای که چقدر دلهره دارم! یعنی از همین الان دلهره ام شروع شده!!!

 


کلمات کلیدی:
 
ایران عزیز میخوام بیام پیشت
ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ٢٥ اسفند ۱۳۸٧ 

امروز شنبه است! حوصله ی هیچکاری هم ندارم!  یکی از دوستام قراره بیاد که بریم سینما! انتخاب فیلم هم با منه!!! ولی هیچ فیلمی پیدا نکردم که قابل دیدن باشه!! دوست داشتم که یک فیلم ترسناک ببینم!! "The House On The Left" تنها چیری بود که پیدا کردم!! ولی متاسفانه دوستم اصلا فیلم ترسناک دوست نداره! خلاصه فکر کنم که به یک فیلم کمدی ختم بشه!!

 

تصمیم گرفتم که برای یکماهی برم ایران! البته مامان نمیدونه! پس فردا میرم سراغ بلیط و بلیط را میخرم ! دوستام میگن که بهترین فرصته برای رفتن به ایران! خلاصه که نمیدونم کار درستی کردم که مهاجرت گرفتم یا نه؟؟؟ این تصمیمی که خودم گرفتم! خیلی ها به من میگن که برگردم!! ولی من اصلا دوست ندارم که کسی برای من تصمیم بگیره که چکار کنم!!!

 یکی از دوستام همین الان برام چند تا روزنامه ایرونی آورد که بگردم چند تا آژانس هواپیمایی را پیدا کنم و ازشون قیمت بلیط ها را بپرسم!! این دوستم که بهترین دوست من در کاناداست یک خارجی است و هر هفته بخاطر من میره مغازه ایرانی و تمام مجله ها را برمیداره و برایم میاره!!! آخه من رانندگی نمیکنم و خونه من به محله ی ایرونی ها دوره! یعنی حدود ۴۵ دقیقه تا یکساعت با مترو و اتوبوس!! الان که هوا کمی سرده ! اصلا فکرش را نمیکنم که برم اونجا و اون هم فقط برای روزنامه!!!

تصمیمم جدیه که یکماهی برم ایران ! نفسی تازه کنم ! خستگی سه سال کار مداوم را از تنم در بیارم و بعدش هم برگردم اینجا و شروع به درس خوندن کنم!!

این هم یک قسمت زندگیه!!! فراز و نشیب های زندگی تمومی نداره!!

 


کلمات کلیدی:
 
شروع بیکاری...
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ٢۱ اسفند ۱۳۸٧ 

اصلا حال خوبی ندارم!  امروز طبق روال همیشگی رفتم سر کار!! بعد از یک ساعتی General manager  و   Operaton manager از من خواستند که وارد اتاق بشم!! بعد از کمی صحبت به من گفتند که متاسفانه نمیتونید با ما کار کنید!! شوکه شدم و میلرزیدم!! یک ورقه به من دادند و با گریه اومدم بیرون! توی خیابونا همش گریه میکردم! اشکم بند نمیومد! خلاصه با دایی ام که حدود ۵۰ ساله که امریکا زندگی میکنه زنگ زدم و پشت تلفن گریه میکردم! دایی به من گفت برو خدا را شکر کن که اخراج نشدی!!! به تو بیمه بیکاری تعلق میگیره و میتونی درس بخونی یا دنبال کار بگردی!!!

 

بالاخره هر اتفاقی که در امریکا بیفته کانادا هم بی نصیب نمی مونه!!!! از یک طرف خوشحالم که دوست خیلی خوبی دارم که به من قوت قلب میده و از یک طرف ناراحتم که با این روحیه نمیخوام برم ایران!!  به مامان قول دادم که برای سپتامبر میام!! ولی صادقانه بگم دلم نمیخواد برم!!!!!

همین الان یکی از دو تا از دوستام زنگ زدند که حالم را بپرسند! از صدای گرفته ی من متوجه شدند که اتقافی افتاده! خلاصه از سیر تا پیاز را براشون گفتم!! انقدر قشنگ با من حرف زدند که حد و حساب نداشت!!! خلاصه فعلا تا ۳ ماه به من از طزق کمپانی حقوق میدن بعدش هم که میرم زیر سایه ی بیمه بیکاری تا ۱۰ ماه!!! تصمیم دارم درس بخونم!! حداقل بتونم از پولی که به بابت شهریه کالج و کتابا میدن استفاده کنم!! هفته دیگه که عیده و من چند روز بعد از عید میرم ایران !! مامانم هنوز نمیدونه که بیکار شدم!! دوستانم تشویق میکنند که برم ایران برای یک ماه!!  شما دوستان وبلاگم چی فکر میکنین!!!  راستی اینو بدونید وقتی که حقوقتون زیادتر بشه یک بهانه ای میتراشند که بتونند شما را بیرون کنند و یک نفر با حقوق کمتر را استخدام کنند!! این یکی از مزایای خوب!!!   کاناداست!!!!

دوستان خیلی خوبم واقعا ممنون بابت کامنت های دلنشین تون!!! دوستتون دارم اندازه ی یک دنیا! 

 


کلمات کلیدی:
 
دوشنه ...
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ٢٠ اسفند ۱۳۸٧ 

امروز دوشنبه است! روز بیکاری من بود و به قول اینجایی ها OFF بودم!!  اولین زنگ صبح در ساعت ۸ صبح به صدا درامد!!  از خواب و رویای شیرینی که میدیدم از جام پریدم ! فکر کردم حتما مامانه که از ایران زنگ میرنه! ولی یکی از دوستام بود! فکر کردم اتفاقی براش افتاده ! ازش پرسیدم چیری شده گفت نه فقط دلم برات تنگ شده و میخوام ببینمت!!! با صدای خواب آلوده بهش گفتم باشه و گفت ساعت ۲ میاد پیشم!!

 

گوشی را سرجاش گذاشتم و برگشتم به رختخواب و هرچه غلت زدم خوابم نبرد که نبرد!! (توی دلم بهش یک فحش کوچولو دادم اخه کی ساعت ۸ صبح زنگ میزنه و میگه میخوام ببینمت حالا اون سحرخیزه ولی مگه قراره همه سحرخیز باشن! خلاصه دیدم که خوابم نمیبره بلند شدم کمی خونه را تر و تمیر کردم ! شروغ کردن غذا پختن!  خورشت بامیه با تمبر هندی!!!! من عاشق غذاهای ترش هستم!! ساعت نزدیکهای ۲ شد و من نمیدونستم که بالاخره چه ساعتی میاد سلفونش را هم کنسل کرده بود چون گرون براش تمام میشد!!!!!!!!!!!!!!!!

اخه مگه ممکنه توی این مملکت کسی سلفون نداشته باشه!!! به نطر من سلفون مثل کامپیوتر میمونه و برای هر شخصی لازمه!!!!!  خلاصه ساعت ۴ شد و دیدم که نیومد بنابراین تصمیم گرفتم که برم برای خرید مواد غذایی!!!  رفتم به   Dominion سابق که الان شده  Metro !  خلاصه برگشتم خونه و ده دقیقه بعد زنگ در خونه به صدا اومد و خانوم تشریف اوردند!!!!!!!  و دوشنبه من که روز بیکاری من بود و میتونستم هزاران کار انجام بدم تموم شد!!!!


کلمات کلیدی:
 
قابل توجه یکی از خوانندگان وبلاگ (علی)
ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱٩ اسفند ۱۳۸٧ 

1- وامی که دولت بهت میده شامل شهریه و کتاب و خرج ایاب و ذهاب میشه!! ولی زندگی کاملا دانشجویی خواهد بود !
2- بعد از فارغ التحصیل شدن از طرف وام دهنده (دولت) برای شما نامه فرستاده میشود که مثلا شما باید هر ماه این مقدار بدهید

ولی اگر نتوانید میتوانید درخواست interest relief بدهید یعنی اینکه من کار پیدا نکردم و میخواهم تمدید بشه! که شش ماه آن را تمدید میکنند ولی اینو بهت بگم یک عالمه مدرک میخواهند یا اینکه اگر پارت تایم کار کنی فیش حقوقی را میخواهند!!  ولی گاهی اوقات تا یکسال هم تمدید میشه ولی بهره روش میاد!!! وقتی که interest relief  از جانب اونا تایید شد تا شش ماه راحت هستید که پول بهشون نمیدید!! بعدش بطور اتوماتیک از حسابتون برداشت میشه! مثلا به من گفتند که 155.50 باید هر ماه بدهید که من یکvoid cheque فرستادم و متذکر شدم به جای این مبلغ 160 دلار کم کنید!!  قعلا 7000 دلار ذیگه باقی ست!!
3- من بعد از یکسال تونستم که کردیت کارت بگیرم ! معمولا درکالجها از طرف بانک ها میان برای صدور کردیت کارت !! بیشتر دانشجویان  approve میشن و limit معمولا 500 تا 750 دلاره!!! سعی کن باهاش خوب کار کنی و به موقع صورتحساباتو بدی که بد کردیت نشی اگر متوجه شدند که تو خوش حساب هستی اعتبار ترا میبرند بالا و از 500 دلار میکنند 15000 دلار یا بالاتر از اون!!
 4- بله کالج خوابگاه دانشجویی هم داره
5- معمولا برای هر کورسی 400 تا 600 دلار باید بدی که بستگی به رشته داره و برای رشته هایی مثل پزشکی یا دندانپزشکی گرونتره!
6- وقتی که مدارکت به تایید وزارت امور خارچه در ایران رسید باید با همون مدارکت به کانادا بیایی و تایید کنی که محل این اداره در  مرکر تورنتو است!
فکر میکنم تا حدودی با این اطلاعات چیزهایی دستگیرت شده باشه!!!
فعلا خداحافظ تا بعد...            
 

کلمات کلیدی:
 
ساعت تحویل سال 1388
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۸ اسفند ۱۳۸٧ 

این هم ساعت دقیق تحویل سال در شهرهای مختلف دنیا!!!!!

 

http://calendar.mozillafirefox.ir/newyear.html

 

 


کلمات کلیدی:
 
باران در باران
ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱٧ اسفند ۱۳۸٧ 

عچب زیباست این باران بهاری ...... 

از صبح تا حالا بارون میباره!! من عاشق بارونم!  بعد از سر کار رفتم یک قهوه داغ گرفتم و توی این هوای بهاری قدم زدم گرچه عین موش اب کشیده شدم!! تورنتو داره به بهار نزدیک میشه! جایی که من زندگی میکنم یک محله قدیمی کانادایی است و خیلی زیباست ! بخصوص در بهار و پاییز اینقدر زیباست که حد نداره! بهار همه جا سبز و پر از گلهای زیبا و پاییز همه جا رنگی ! قهوه ای نارنجی قرمز !

البته به نطر من تمام فصول زیباست و هر کدومشون قشنگی خاص خودشو داره !! از حالا دارم روزشماری میکنم که patio ها باز شه! اخه من عاشق patio هستم ! یک قهوه یا smootie سفارش بدم! بعد برم روی صندلی بشینم و بیرون را تماشا کنم! 

عین هوای شمال شده امشب! پنجره بازه و من با صدای رقص باران دارم مینویسم!!!  مینوسم برای دوستان خوب و گل خودم . دوستانی که تازه دارم باهاشون اشنا میشم! دوستانی که میدونم توی هیچ شرایطی من و وبلاگم را تنها نمیگذارند!!

بیایید با هم از صدای زیبای بارون لذت ببریم!!


کلمات کلیدی:
 
قول من قوله...
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱٤ اسفند ۱۳۸٧ 

سلام دوستان گل من!

 

دارم در مورد کالجهای اینجا مینویسم! یک مقدار ممکنه که طول بکشه ولی بهتون قول میدم که تا شنبه آپ کنم!! بخدا قول من قوله!!!  این چند روزه همش کار کردم تا ۱۰ شب و وقتی میرسم خونه دیگه هلاکم!!  اینجا یک سنت درآوردن را باید از زیر پای فیل کشید بیرون!!  ولی قول میدم که دختر خوبی باشم و زود به زود آپ کنم!!   

قعلا خدا نگهدارتون ....  


کلمات کلیدی:
 
کالج
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱٤ اسفند ۱۳۸٧ 

سلام دوستان گل ! 

میخوام از نحوه درس خوندن اینجا براتون بگم !! کانادا بهترین کشور برای درس خوندنه!! تا زمانی که درس میخونید دولت پشتیبان شماست!  فقط باید بدونید که همیشه ۶ ماه جلوتر باید برای ورود به کالج اقدام کنید و ۲ ماه جلوتر برای گرفتن وام دانشجویی! بهتر است که یکسال در انتاریو باشید که ۱۰۰ درصد وام به شما تعلق بگیرد!!  چون فکر میکنم  ۶۰ درصد انتاریو و ۴۰ درصد دولت هست!!

اول از همه فرم OCAS را از کالج میگیرید! از هر کالجی میتونید بگیرید!

  OCAS یعنی  ONTARIO COLLEGE APPLICATION SERVICES در این فرم تمام کالج ها نوشته شده و میتونید ۵ رشته مختلف که دوست دارید در ۵ کالج مختلف انتخاب کنید! و یا حتی بجای ۵ تا میتونید فقط یک رشته در ۵ کالج را انتخاب کنید!  این فرم پر کردنش خیلی آسونه!!! زمان بنده مانی اردر (    money order  ) برای کالج ۶۰ دلار بود حالا را نمیدونم!! و بهتر است برای تهیه هر مانی اردری به پستخانه بروید نه به بانک چون بانک خیلی بیشتر شما را چارج میکند!!!  وقتی که مدارک را آماده کردید اونوقت به پستخانه میروید و به شهر گویلف ( Guelph) میفرستید !!!  بعد از اون منتظر نامه ها از کالجهای درخواستی باشید!! که میتونم بگم هر روز یک نامه از کالج دارید که برای شما امتحان وروری میگذارند! امتحان ورودی بستگی به رشته مورد نطرتون داره !! رشته من office administration - legal بود که از من امتحان انگلیسی گرفتند ولی بعضی رشته ها باید ریاضی - فیزیک یا شیمی بدونید!!!  که باز هم براتون کلاس میگذارند!! 

دنیاله این مبحث شیرین   را فردا براتون میگم!!

فقط اینو بدونید که کانادا بهترین کشور برای درس خوندن است و من پیشنهاد میکنم که به کالج بروید تا زودتر جذب کار شوید!!! 

خوب دیگه دارم سریال FRIENDS یا به بعبارتی دوستان را میبینم ! آخه من به این سریال اعتیاد دارم!!!  

خوب دیگه تا فردا خداحافط


کلمات کلیدی:
 
حال و هوای اون موقع ها...
ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳ اسفند ۱۳۸٧ 

من به محض ورودم به تورنتو کار پیدا کردم!! ولی هفته اول استخدامم , دستم شکست!!! ولی کارفرما چون از کار من در ظرف یک هفته خوشش اومده مرا نگه داشت!!!  چون میخواستم درس بخونم و وام دانشجویی شامل حال من بشه برای همین مجبور بودم یکسال کار کنم!  خلاصه بعد از یکسال وارد کالج شدم!!  قبل از ورود به کالج از چند نفر ایرانی اطلاعات وام را خواستم که تماما اطلاعاتشون اشتباه بود!!!!!  پیش خودم فکر کردم که بهتره خودم برم و از خود کالج بپرسم!!!

 

حرف من اینه که بابا جون اگر چیزی نمیدونید بیخود به کسی اطلاعات غلط ندهید که اونو گمراه کنید!!  بعد از اون تصمیم گرفتم که با کسی مشورت نکنم ! حالا خودم بیشتر از هر کسی دیگه ای اطلاعات دارم!!!  

یادمه که توی ایران همیشه من شب امتحان درس میخوندم!!!  یک فلاسک قهوه داشتم و تا صبح مشغول درس خوندن! ولی کالج های اینجا اصلا اینطوری نیست!! از همون لحظه اول باید درس را شروغ کنی به خوندن!!!

ولی خودمونیم کالج و درس خوندن در اینجا چقدر زمین تا آسمان با ایران فرق داره!!!!  ولی با این که من در ایران دانشگاه میرفتم ولی میتونم بگم که بهترین دوران زندگی من بود!!!!  چقدر دخترها و پسرها بی غل و غش بودند!!! یادمه که من هر بار که از دانشگاه برمیگشتم کلاسورم پز از شماره تلفن و نامه بود!!!

یکبار هم منو انجمن انضباطی گرفت و یک سوال از من کرد که من صادقانه بهش جواب دادم!! 

گفت: آیا وقتی که وارد دانشگاه میشی مغنه ات را میکشی جلو؟؟

گفتم: آره چون من به حچاب اعتقادی ندارم!!  ادم باید قلبش پاک باشه! به مو و این چیزها نیست!!!  بعد از اون شد دوست خوب من در دوران دانشگاه!!!!

دلم حال و هوای اون روزا را میخواد!


کلمات کلیدی:
 
اولین تجربه ...
ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱٢ اسفند ۱۳۸٧ 

سلام به دوستان گل من!! 

اسمم باران است که البته nick name من است!! تنها دختر خانواده هستم! پدرم پزشک و مادرم آموزگار است که هر دو تا بازنشسته هستند! یک برادرم هم دارم که در ایرانه!! نمیدونم چی شد که به کانادا اومدم!!! من اصلا در فکر اومدن به کانادا نبودم و هدفم تنها امریکا بود!! سرنوشت چه بازی هایی برای ادم رقم میزنه!!

ده سال پیش به کشور یخ اومدم ! مدت خیلی کوتاهی پیش اقوام بودم تا اینکه یک اتاق در یک خانه را اجاره کردم که ای کاش نمیکردم!!!  همخونه ای من اینقدر بلا سرم آورد که من فرار کردم!! واقعا متاسفم برای آن دسته از ایرانی هایی که بویی از معرفت و مرام نبرده اند!!

خلاصه خیلی باید مراقب باشید که ببینید همخونتون کیه!!!  بخصوص برای new commer هایی که از قانون مالک و مستاجری چیری نمیدونند!! 

من که اصلا تجربه خوبی با ایرانی همخونه شدن نداشتم! حداقل امیدوارم اونایی که قراره به کانادا بیان تجریه خوبی از بدو ورودشون به کانادا داشته باشند!!

 


کلمات کلیدی:
 
مالیات
ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱٢ اسفند ۱۳۸٧ 

هفته پیش رفتم که کارهای مالیاتی را انجام بدم!!  RRSP  و TFIA و کلی کوفت و زهرمار خریدم که بتونم از دولت پول بگیرم!!!!! خلاصه با هزاران امید رفتم به سوی حسابدارم و تمام مدارک را رو کردم!!  ُT4, T5 , RRSP, TFIA,  خلاصه ایشان بعد از حساب کردن به من گفتند که شما باید ۱۴۷۸ دلار باید به دولت بدهید!!   گریه ام گرفته بود!!! این همه کار کردن ولی بعد باید یک جورایی دولت از دماغت بیاره بیرون!! یکی از دلایل این بود که کسی به من وابسته مالی نیست! مثلا مادرم.....

 

خلاصه امروز رفتم بانک و با یاس و نومیدی این پول را دادم!!  اینجا اصلا صرف نداره که در دو جا کار کنی! اونوقت میشه حکایت من...    


کلمات کلیدی:
 
 
 
 




كد تقويم