با یک دنیا غم از سفر برگشتم !
ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز ٢٦ دی ۱۳٩٠ 


  

سلام دوستای گلم ... 

خوبین ؟ من اصلا حال خوبی ندارم ! سفرم به آمریکا خوش گذشت و با برادرم همش بودم و خوشبختانه همه چیز عالی بود و روابطمون بسیار عالی !

به حقیقت تلخی هم پی بردم ! هنوز که هنوزه باورم نمیشه ... نمیخوام باورش کنم ... بمیرم براش  وقتی که دیدمش زانوهام سست شد... چشمام سیاهی رفت ! نزدیک بود بخورم زمین که خاله ام بلافاصله  دستم را گرفت..... چقدر سخته ! ناراحت   توی این یک هفته ای که امریکا بودم در خلوت تنهایی ام همش اشک میریختم !  و حتی موقعی که از امریکا برگشتم ! علتش را نپرسین (حتی کسانی که رابطه ی نزدیک تری با من دارند ) ..  حالم بده !! دو هفته است که اشک میریزم ...       حتی همکاران هم فهمیدند که من حسابی از برگشت از امریکا فرف کرده ام و همش توی خودمم هستم ! 

نمیدونم قدرتش را دارم که این حقیقت تلخ را قبول کنم یا نه ؟ 

خدایا .... قدرتی به من بده  که بتونم آروم بگیرم !!  دو رور پیش هم رفتم وقت گرفتم از سازمانی که باهاشون مشورت کنم و ببینم آیا میشه که یک عضو سالمم را به کسی بدم یعنی آنها پیوند بزنند ؟ و شرایط به چه شکل خواهد بود ! 

 

نمیدونم که کی پست بعدی من خواهد بود ! شاید دیگه ننویسم ! حوصله هیچ چیز را ندارم !   

ببخشین که دیر جواب کامنت ها را دادم .. همچنان توی لاک خودم هستم و خیلی بی خوصله...   ناراحت

 


کلمات کلیدی:
 
سال 2012 میلادی مبارک ...
ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ٢ دی ۱۳٩٠ 

        
    

خدای من چقدر زمان زود میگذره تعجب .. انگار همین دیروز بود که سال 2011 را جشن گرفتیم ...  تا یک هفته دیگه وارد سال 2012 میشیم... خیابون ها چراغونی و همه در تکاپوی آخرین خریداشون هستند .. 25 دسامبر که روز کریسمسه که همه دور درخت کریسمس جمع میشن و هدایا را باز میکنند !!   (بهترین قسمت همین باز کردن هدیه هاست نیشخند )  !!

من هم با دوستانم خواهم بود ... ولی از اول تا هشتم ژانویه به مدت یک هفته میرم کالیفرنیا ... که لوس آنجلس و سانفرانسیسکو هست ...  البته دایی ام ننونست بلیط مستقیم را گیر بیاره و مجبور شد به خرید کانکشن شد ... در نتیجه رفت یک استاپ یک ساعته در سانفرانیسکو دارم و برگشت یک استاپ درفرودگاه واشنگتن دارم ...  خلاصه که خوشحالم... مدت سفرم میدونم کوتاهه ولی بهتر از هیچی است بخصوص که دایی جان بنده بلیط First Class  برایم فرستادند !!!!!!!!!!!!نیشخند 


فقط خواستم بهترین سال میلادی را برای همه شما آرزو کنم .. امیدوارم سالی باشه که هیچکس در "انتظار" نباشه ... همه دوستای وبلاگی خوبم که به دلایلی منتظر هستند خبرای خیلی خوبی دریافت کنند ! و باران هم به آرزویش برسه ... چشمک

... امیدوارم 2012 سال خیلی خوبی برای همه ما باشه ...

دوستتون دارم و بهترین سال ممکن را براتون آرزو میکنم !!  قلب  قلب     
    

          


کلمات کلیدی:
 
ناراحت و شاد و خلاصه همه جوره
ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱٢ آذر ۱۳٩٠ 

                             
 

سلام دوستای گلم خوبین ؟ منم بد نیستم و گذران زندگی میکنم ...

راستش ما دوستای خانوادگی زیادی داریم که همه بچه ها با هم بزرگ شدیم ... از همان بچگی با هم خیلی اخت بودیم .. دختر و پسر ... و همه ما به نوعی پراکنده شدیم ... رفتیم به کشورهای مختلف ... آمریکا .... استرالیا .... کانادا .... انگلیس  ...  ژاپن ...  و فرانسه  1  یکی از دوستان خانوادگی من که خانواده اش در ونکوور زندگی میکنند و خودش در امریکا .. و همیشه وقتی که من میرفتم سانفرانسیسکو جتما بهش سر میزدم .. حتی ماه می امسال ... و معمولا یک روز کامل را با هم بودیم, هفته پیش که روز Thanksgiving Day   امریکا بود ! یکی دیگه از دوستام به من زنگ زد و خبر فوتش را به من داد تعجب... سرم گیج رفت... گوشی تلفن از دستم افتاد ... دیگه چیزی نفهمیدم ...  در سن 19 سالگی ازدواج کرده بود ! و دو تا پسر کوچولو داشت . تمام خاطراتی که باهاش داشتم عین فیلم سینمایی جلوم رژه میرفتند ... تا اینکه فرهاد (شوهرش) به من زنگ زد ... الهی بمیرم براش... مثل ابر بهار اشک میریخت .. یکساعت فقط با هم گریه کردیم .. حرفی برای گفتن نداشتیم ... فقط هق هق گریه بود ..  به من میگفت فقط بگو چکار کنم ... دوستم از ماه جولای دچار کمردرد شدید شده بود .. به طوری که مجبور شده بود که از کارش هم استعفا بده ...  گویا این اواخر روی صندلی چرخدار می نشسته ... دختر 32 ساله جوون ... و دو هفته مونده به فوتش هم که 
با نی غذا میخورده و متاسفانه به سرطان  ریه     مبتلا شده بود (این دو هفته مرتب زنگ میزدم ولی شوهرش میگفت که با دوستاش رفته ارکانزاس برای گردش... ) نمی خواست به من بگه .. چون با روحیه من خیلی آشنا بود و میدونست که اگه بدونم دیگه روال زندگی ناآرام میشه ) ... و به قول دکترها تمام بدنش پر شده بود از سلول های سرطان زا ... وااااااااااااااااااای خدا برای کسی نخواد ...      مامان به من زنگ زد ... کلی گریه کرد .. از ایران خبردار شده بود .. همش از من می پرسید که حالت خوبه ؟ اگه جاییت درد میکنه برو دکتر ... گفتم نترس فعلا سالمم ... بعد از فوتش .. مامان هر روز به من زنگ میزنه .. گویا دیگه خیلی میترسه که خدای ناکرده من هم به چیزی مبتلا بشم و برم اون دنیا ... نیشخند

مراسم هم که نمیتونم برم.( اگه میتونستم هم نمیخواستم برم ) الان تعادل روحی من کاملا بهم خورده فقط اشک و اشک ... .. فردا که مراسم در سانفرانسیسکو هستش و اوایل دسامبر هم در ونکوور ...  خلاصه که روحیه خوبی ندارم ...  پیش خودم گفتم .. خدایا جون منو میگرفتی نه یک مادر جوان که حالا دو تا بچه اش بی سرپرست شده اند ..ناراحت

برادرم هم حسابی دیگه با من خوب شده .. و همه فامیل دیگه خوشحال هستند .. اگه من دو روز بهش زنگ نزنم خودش به من بلافاصله زنگ میزنه ... ببینین عشق چکارها که نمیکنه !!!!!! نیشخند زبان ... فردا با دخترخاله ام میره سانفرانسیسکو پیش داییم و چند روزی هم اونجاست .. بعدش هم میره به ایالت ارگان و بعدش هم سیاتل ... خلاصه که بهش اصلا و ابدا بد نمیگذره... منم قرار شد برای اوایل ژانویه برم ...  فرودگاه همیشه یک جس بدی به من میده .. اصلا  phobia بهش دارم ... ولی وقتی که سوار هواپیما میشم اون حس بد میره .. درست برعکس دوست صمیمی من که میگه من عاشق فرودگاه هستم ولی ترس از هواپیما دارم!!  خلاصه که برای اوایل ژانویه فقط یک هفته میرم امریکا و برمیگردم آخه میخوام مرخصی هامو برای اومدن جمع کنم !  هنوز نیومده هیجاناتم شروع شده !!!

 

دیگه چی بگم ... آهان ... یکی از دوستام که مال هنگ کنگه .. چند روز پیش به من زنگ  زد و گفت سریع السیر و بصورت اکسپرس رزومه ات را برام بده ... خلاصه رزومه را براش ایمیل کردم و دو تا لینک فرستاد که حدود 150 تا سوال بود ... خدا کنه که قبول بشم و از این کار لعنتی بیام بیرون ... اینجا کانکشن خیلی مهمه ... یعنی سریعتر میتونین وارد بازار کار بشین ... خلاصه که همه جا پارتی و یا کانکشن حرف اول را میزنه !


دیگه کریسمس هم نزدیکه و همه جا پر از درخت کریسمسه..  بابا نوئل یا همان    santa claus   هم توی مال ها هستند و بچه ها باهاش عکس میگیرند .. من امسال با این قضیه دوستم پیش اومده دیگه حالشو ندارم ...

یک چیز جالب  .. البته من شنیده ام و اگه مورد سرقت واقع شدم امتحانش میکنم !! نیشخند ببینم کاربرد داره یا نه !!!  وقتی که شما میخواین از کارت بانکی تان پول بگیرین و مثلا ساعت سه صبحه و خیابونها بسیار ساکته ( اینجا امننیتش حرف نداره ولی بعضی اوقات بالاخره اتفاقاتی میفته زبان)  کارت بانکی را که وارد دستگاه میکنین یکدفعه یک  آدم ماسک دار  میاد و میگه پولاتو بکش بیرون ! اگه رمز عبور شما یا همان پسورد    مثلا 432 باشه شما برعکسش را بزنین 234 ... دستگاه پول       را به شما میده ولی بلافاصله به پلیس خبردار میشه که شما مورد سرقت قرار گرفتین ! و بلافاصله میان ! پول که از طریق بانک به شما برگردانده میشه !  جالبه نه ؟؟  حالا من میخوام برم یک جای دهکوره که پرنده از پر نمیزنه و امتحان کنم !  جون توی جونم کنین بارانه و عاشق ماجراجو بودن !!!!!!!!!!! نیشخند

راستی تا یادم نرفته .. اسکناس کانادایی هم دارن  پلاستیکی میشن !!! و کناره شون مثل زروزق می مونه که توی نور بگیرین پارلمان را نشون میده ! خیلی خوشگله ولی خیلی مثل تقلبی می مونه .. خدمت آقایان محترم که  همیشه شلوار پر پولشون را میندازند توی ماشین لباسشویی دیگه نگران از بین رفتن اسکناس نباشند ! نیشخند  البته فعلا صد دلاری را در دست مردم می بینین!

خوب یگه .. منم برم ..  اگه این پست را شب میخونین .. شب خوشی را براتون آرزو میکنم . اگه عصر میخونین که عصر خوبی را براتون آرزو میکنم ...  و اگه هم صبح که صبح زیبایتان هم بخیر ...  

 

                 
     


کلمات کلیدی:
 
ممنون از همه شما ...
ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ٢٠ آبان ۱۳٩٠ 

    

سلام دوستان گل باران ! خوبین؟ میخواستم ازتان خیلی خیلی تشکر کنم بایت کامنت های قشنگتون حالا چه عمومی و چه خصوصی ... تلفن ... ایمیل ! وای اگه شما را نداشتم چکار میکردم؟؟ دوستانی که حتی بیش از دو بار زنگ زده بودند و حالم را پرسیدند ... مرسی از این همه محبت ... خیلی دوستتون دارم

مریضی من خیلی سخت بود. توی عمرم 50 تا آنتی بیوتیک نخورده بودم ... ولی متاسفانه باید بگم همچنان حال روبراهی ندارم و دوباره باید این هفته برم دکتر ... نمیدونم چم شده !  چیزی توی گلوم سنگینی میکنه و نمیگذاره که چیزی را قورت بدم !! عجبیه !!!! چون هیچ دردی را حس نمیکنم ولی نمیتونم چیزی را قورت بدم !! گرچه جای شکرش باقی بود که و در بیمارستان به غیر از یک روز بستری نشدم ! ولی خودمونیم پدرم درآمد! به قول دکترم که وقتی گلویم را دید گفت بدنرین نوع flu  را گرفته ام ناراحت... متاسفانه این مدت هم هیچی نمیتونستم بخورم ... و کسی هم نمیتونست که به دیدنم بیاد چون دکتر گفته بود بیماریت واگیر داره و کسی نباید بیاد خونه ات .. غیر از همان دوست خارجی من که مرتب برام میوه و شیر و اینجور چیزها میخرید ! خدا عمرش بده واقعا ... ولی خودمونیم مریضی من مثل همان ذات الریه ای بود که سال اول ورودم به کانادا دچار شده بودمناراحت..  فقط میتونم بگم که حسابی ضعیف شدم! 

کسانی که وبلاگ منو همیشه دنبال میکنند میدونن که رابطه من و برادرم چطور بود ! وقتی که من به کانادا اومدم رابطه اش را به کل با من قطع کرد ! ولی حالا از زمانی که عاشق شده و الان هم که عقد کرده ... مرتب خودش و خانمش به من زنگ میزنند و حالم را می پرسند ... به قول مامان که میگه ای کاش این دختر زودتر از اینها وارد زندگی برادرت میشد !!!نیشخند  و تازه میگه میگه مادر عروس خانم هم دنبال یکی میگرده که به درد تو بخوره که همین جا ایران بمونی !!!!!!!!!!!!!!خنده ای بابا... همه به فکر شوهردادن من هستند !! حالا نمیشه یکی توی این کره خاکی مجرد بمونه ...خنده 

برادرم تا سه روز دیگه وارد امریکا میشه و من خیلی خوشحالم .. یعنی همه فامیل خوشحال هستند غیر از همسرش ... خوب حق هم داره تازه ازدواج کرده !! زبان ولی با اینحال من هم خواهرشوهرگیریم گل کرد و یکساعت باهاش حرف زدم که جلوی برادرم گریه و زاری نکنه و بگذاره برادرم با خوشحالی بره ! البته برادرم حدود سه ماه می مونه ... دایی ام هم قراره که هفته دوم دسامبر بلیت برام بده ولی من بیشتر از ده روز نمیتونم بمونم چون میخوام مرخصی هامو برای اومدن به ایران جمع کنم ... مدت سفرم کوتاهه و شاید خیلی ها را نتونم ببینم.. البته سعی خودم را میکنم!! لبخند خلاصه اگه موفق به دیدار دوستانم نشدم ... با من قهر نکنین لطفا !!! همچنان به خوندن وبلاگم ادامه بدین نیشخند ...  میدونین که وقتم خیلی کمه ... !!! ولی نهایت سعی ام را میکنم ... 

هواشناسی باران هم که میگه حسابی هوا داره رو به سردی میره ... امروز هم با Matthew  دوست و همکار سابقم رفتم  High Park  (کلیک)  که عکس  بگیریم ولی اینقدر سرد بود که بیش از دو ساعت طاقت نیاوردیم و جفتمون میلرزیدیم بخصوص من که تازه از بستر بیماری بلند شدم !  همین همکارم که همیشه من مدلش میشم ... همیشه میگه تو باعث شدی برم توی کار عکاسی و الان میفهمم که چقدر به این حرفه علاقمندم ... خلاصه که عکس از تو همیشه مجانی است...نیشخند  خلاصه که باران استعدادهای نهفته را بیدار میکنه !! هر کی نمیدونه که استعدادش چیه کافیه به باران بگه تا بهش بگم !!!! چشمکزباننیشخند

خبر خاصی نیست... همچنان دنبال کار هستم ... مرتب مصاحبه دارم و رزومه ام هم که آن لاینه !  ولی میدونم یعنی ایمان   دارم که بالاخره کاری را که میخوام پیدا میکنم ! چون راستش هر چیزی که از ته قلبم خواسته خداوند در وقت درستش به من داده ... و من مطمئنم که به زودی زود خدا یک راهی را جلوی پام میگذاره ! 

دیگه چی بگم !! جز اینکه دنیای باران آرومه ... هوا سرده ... دوستی ها کمرنگ تر شده!  ... قضاوت ها عجولانه تر شده ! ... اصلا دنیای بدی شده !!!  باز غرهای باران شروع شد!!!!!!  دلم یک مدت برای غرهایم تنگ شد گفتم اینجا بنویسم !!! نیشخند زبان

مدتیه که دلم یک جفت  اسنیکرز    sneakers میخواد...  از پشت ویترین مغازه معروف امریکایی به نام   soft moc  (کلیک)  دیدم ولی چون تعطیل بود قیمتش را ننونستم بپرسم ولی میدونم که بالای 70 دلاره ... اشکالی نداره .. باران و یکدنیا کردیت کارت !!!!!!! نیشخندزبان    دلم طاقت نیاورد ... همین الان خریدم ... با تکس شد 71 دلار ... البته شانس آوردم 20 درصد بهش آف خورده بود ... رنگش هم سرمه ای هست !! دوستش دارممممممممم.... 

دیگه برم ... چون میخوام سریال "از باد رفته " را ببینم ... سریال قشنگیه !  این هم یک پست برای دوستای گلم که مرتب میگفتند که چیزی بنویسم !! دیدین ... دنیای باران کم و بیش ساکته !!! البته یکجورایی ساکت !!چشمک

تا پست بعدی که نمیدونم چقدر طول میکشه فعلا همگی شما را دست خدا می سپارم !! راستی شیطونی هم نکنین و بچه های خوبی باشین ... دوستتون دارم ... خیلی زیاد ! 

            

راستی یک جوک شنیدم خنده ام گرفت ... گفتم اینجا هم بگذارم شاید شما هم بخندین !! 

به یارو میگن میزان تحصیلات؟ میگه : Ph.D
میگن یعنی چی؟ میگه: Passed Highschool with Difficulties




کلمات کلیدی:
 
خدای من بدجوری سرما خوردم ...
ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱ آبان ۱۳٩٠ 

         
سلام دوستان خوبم ... خوبین ؟ از شما چه پنهان که من شدیدا مریض هستم ...  الان دو روزه ... سرما خوردگی شدید به اضافه گلودرد که چرک هم کرده ..  دیشب دوستم منو برد کلینیک یک عالمه بچه ها بودند که گفتند نوبت تو یک 5 ساعت دیگه است ناراحت... من هم نموندم و برگشتم خونه ...  فردا میرم دکتر و و از اونجا نسخه میگیرم که یک هفته نرم سر کار .. خیلی ضعیف شدم .. اونم بخاطر اینه که نمیتونم چیزی هم بخورم چون نمیتونم قورت بدم ! قرص سرماخوردگی هم دارم ولی چون flu خیلی سختی گرفتم کاربردی برام نداره !! ناراحت 

سه روز پیش من رسما "خواهرشوهر" شدم ! نیشخند پنجشنبه تلفن  ردم ایران که درست مصادف با خوندن خطبه عقد بود به مامان گفتم گوشی را جوری بگیر که من هم بشنوم ..  آخی .. چشمام پر از اشکشد و بعد از اینکه خطبه تمام شد با برادرم صبحت کردم و تبریک گفتم .. احساس کردم که صداش می لرزید .. نمیدونم ... ولی مامان میگفت خیلی خوشحال شده بود ..  یکی از دوستان بسیار بسیار صمیمی من را هم به نیابت من به عقد دعوت کرده بودند و به همه گفتند چون دوست صمیمی بارانه و از بچگی با هم هستند و خود باران نیست به نیابت اون دوستش را دعوت کردیم !  خیلی دلم میخواست که منم می بودم ...  

برادرم یک شانس دیگه هم آورده ... قربون خدا برم که یک دفعه تمام درها را باز میکنه که آدم معطل می مونه که کدومشو انتخاب کنه !! تعجبحالا اون چیه ؟؟ برادرم ویزای توریستی امریکا را هم گرفته !!!!!!!!!!! ( بعضی از دوستان مجازی که الان حقیقی شدند خواهش میکنم که اصلا توی ف ی س ب و ک مطرح نکنند و به من تبریک نگن که برادرم ویزا گرفته !!!! خلاصه که چقدر بخت باهاش یار بوده ... قراره برای آخر نوامبر بره امریکا ولی من فقط میتونم برای یک هفته امریکا برم چون میخوام مرخصی هامو برای عروسیش جمع کنم ! 

چیر خاصی که ندارم بنویسم ...  فعلا هم که مریضم ناراحت و از نظر روحی هم خسته ناراحت و اینجور مواقع میگم که ای کاش تنها نبودم و کسی باهام بود .. دوست بسیار خوبی دارم که همین الان برام شیر و پرتفال اورد .. حسابی ضعیف شدم .. و مطمئنم که فردا که برم دکتر آنتی بیوتیک را تجویز میکنه !

یکی از دوستان دوران بچگی ام هم از انگلیس اومده ... وقتی که 10 سالمون بود اونا رفتند انگلیس ... امروز به من زنگ زد... نشناختمش ... خودشو که معرفی کرد انگار تمام دنیا را به من دادند ..  گفتم کجایی؟ گفت که تورنتو هستم ... اومدم که دوست دوران بچگی ام را ببینم ...  اسمش "آرمان" هست ... بهش گفتم .. باید کمی صبر کنی چون من حسابی تب کردم و مریضم .. گفت پس میام که ببرمت دکتر ..  خلاصه که گفت برای من فرق نمیکنه که مریضی یا سرحالی چون میخوام ببینم چه شکلی شدی !!! خدای من چقدر خوبه که دوستان دوران بچگی ات را پیدا میکنی ... البته ما خانواده هامون با هم دوست بودند و طبیعی بود که بچه ها هم با هم دوست بشن ! فارسی را با ته لهجه انگلیسی حرف میرد... دیگه از من انکار و از اون اصرار قرار شده که بعد از خوب شدن کامل من با هم بریم بیرون و یاد خاطرات بچگی مون بکنیم !

من دیگه برم ... غرض از نوشتن این پست این بود که من هنوز زنده ام و در این کره خاکی هم زندگی میکنم... فقط مریض شدم و تبم هم نمیدونم چرا اینقدر شبها بالا میره !  اینقدر دلم براتون تنگ شده بود که با این حال مریضی , تب بالا , و گلودرد دارم برای شما پست میگذارم ...  خوب چکار کنم از بس که عاشق همتون هستم ..  قلب  ... برم دیگه استراخت کنم .. از درد دارم میمیرم .. ناراحت

همین الان از کلینیک برگشتم ... دکتر به من گفت وحشتناک ترین نوع  flu را گرفتم .. حدود 50 تا آنتی بیوتیک به من داد ... و گفت اگه تا پنجشنبه بهتر نشدی باید سریعا بری بیمارستان ... ناراحت قلباتون پاکه ! دعا کنین که پام به بیمارستان نرسه ...

 

هفته دیگه هم که هالووینه ... پس هالووینتون مبارک ...

    

 


کلمات کلیدی:
 
سفر کوتاه ...
ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱٥ مهر ۱۳٩٠ 

     
                         
         
        
سلام به دوستای گل خودم ...قلب خوبین ؟  امیدوارم که هر کجای این کره خاکی باشین خوب باشین و به تمام آرزوهای زیبا و رنگارننگتون برسین !

مدتی بود که آپ نکردم ! گرچه خیلی کامنت خصوصی داشتم که چرا آپ نمیکنم ! راستش من هر سه هفته یکبار معمولا اپ میکنم ! بعضی اوقات که بیشتر طول میکشه که بذارین به حساب تنبلی خودم !!!!  نیشخند  زبان نمیدونستم زندگی شخصی باران اینقدر طرفدار داره ... چطوره که هر زوز آپ کنم ؟؟؟؟ بشنو  و باور نکنین !! خنده

الان که این پست را مینویسم ساعت نزدیک هشت صبحه .. درست و حسابی نتونستم بخوابم که اونم بخاطر اینه که سرما هم خوردم ... و به نظرم هم میخوام تب کنم !  دوشنبه همین هفته روز شکرگزاری یا همان Thanksgiving Day  است که من دارم میرم سفر و چهار روز در خارج از تورنتو هستم.. خلاصه که از خوشحالی دارم می رقصم !  (میگم رقصم هم بد نیست ها !!! ! .(بالاخره که باید تمرین کنم برای عروسی خان داداش !!! نیشخند .جایی که میخوام برم اسمش Blue Mountain  است و اینم لینکش که اگه دوست دارین ببینین !!! جای خیلی خوشگلیه ! حدود 40 نفر که تا حالا شدیم !  دوربینمو میبرم و چند تا عکس توی پست بعدی که معلوم نیست کی باشد را میگذارم .. شاید توی همین پست گذاشتم ! ! گرچه وبسایت هم هست که میتونین ببینن !

هواشناسی باران هم که میگه هوا سرد شده ولی نه سرمای استخوان سوز ! ولی درختها هنوز سبز هستند و کم بیش رنگی میبین ! جالا عکس هم میگذارم برای پست بعدی ! خوشبختانه هوا دوباره مثل بهار شده .. چه خوب !!!

دیگه چی بگم آهان ....  مامان به من زنگ زد و گفت که برادرم تا سه هفته دیگه عقد میکنه گفتم چرا به این زودی ؟ گفت خانواده عروس اصرار دارند که زود مراسم عقد انجام بشه و به هم محرم بشن ( ای بابا دیگه الان همه به هم یکجورایی محرم شدن !!! خنده ! !داریم توی قرن 21 زندگی میکنیم !!!!زبان   (خواهرشوهرگیری باران از اینجا شروع میشه که میگه ای بابا میخوان انگار هر چه زودتر از دست این دختر خلاص بشن !!!!!! نیشخند شیطان برای همین میخوان که زود عقد انجام بشه) و برای همین جشن عروسی قراره بهار برای باشه برای ماه آپریل !  که من از اینجا و خاله و دایی ام از امریکا بیان ... هنوز برای عروسی دلشوره دارم !!! خودمم هم نمیدونم چرا ؟  سوال به هر حال چون تنها برادرمه حتما میرم ! باید یواش یواش به فکر لباس هم برای عروسی برادرم هم باشم !  شاید خدا را چه دیدین .. ممکنه که .... !!!! چشمک

هفته پیش هم منو و دوستم افتادیم به جون خونه من که تمیزش کنیم ! این دوستم دورگه فیلیپینی کانادایی است ..  من هم براش ته چین پختم که خیلی خوشش امد و گفت که من غذاهای ایرانی را خیلی دوست دارم بخصوص کتلت (منم بهش گفتم تو کتلت دوست داری ولی من اصلا دوست ندارم ! به من گفت خیلی بی سلیقه ای !!!! ولی هیچوقت ته چین نخوردم و منم گفتم ته چین بخاطر زعغرانش از غذاهای گرون حساب میشه !

از دوستان گلی که با کامنت های خصوصی شون حالی از من پرسیدند تشکر میکنم !
وای خدای من ... چقدر دوست خوب پیدا کردم ... قلب

همچنان دنبال کار هستم ! البته کار کاستومر سرویس برای من همیشه هست ولی من مثلا دوست ندارم جاهایی مثل والمارت و یا   Zellers  استخدام بشم ... ولی اگه مجبور بشم و به قول اینجایی ها fed up  بشم دیگه مجبورم !  ناراحت

راستی دو سه روز پیش یک اتفاق در محل کارم افتاد ... یک دختر و پسر امده بودند که  5 تا پوستر پرینت کنند برای سال روز مولانا ... خلاصه وقتی که من به سر کار اومدم اونها انجا بودند ... همکارم میگفت متاسفانه برای پوستر فایلتون خرابه و طول میکشه و ممکنه چندین ساعت طول بکشه و با توجه به اینکه من مشتری های دیگه هم هستند شما باید  order بدین و فردا بگیرین !  ولی گویا اون دختر و پسر قبول نکردند و گفتند ما دقیقا ساعت ده صبح میخواهیم ... همکارم قبول کرد ولی گویا هر سه دقیقه میومد پیش "مری" و می پرسید پرینت شد یا نه که دیگه "مری " عصبانی شد بعدش هم پسره عصبانی شد و پسره داد وبیداد با "مری " کرد ! واااااااای ... خیلی بد بود ... همکارم گفت اینجا کسی سر یک زن داد نمیکشه میخوای داد بزنی برو مملکتت !!!!!!!! خلاصه بلافاصله "مری" هم زنگ زد و پلیس  اومد ... خیلی میلرزید !  خلاصه پلیس امد و آن پسرا را بیرون برد...   این دومین ایرانی بود که من دیده بودم که داد و فریاد راه انداخته بود و بخصوص که موقع دعوا فاصله را رعایت نمیکنند که البته اینجا بهش میگن  body distance که باید حتما رعایت بشه !!!

خوب دیگه من برم ... یواش یواش باید کوله پشتی ام  را آماده کنم , ... و برم یک سفر کوچولو ... وای نمیدونین چه حالی میده  که یک لانگ ویکند داشته باشی !!!  دیگه فکر نکنم که لانگ ویکند تا دسامبر باشه ... چه بد .... ببینین تنبلی باران به کجا کشیده !!!!!!!!!! زبان 

داشتم فکر میکردم که چی شده اگه ما فقط دو روز کار میکردیم و 5 روز استراحت !!! تنبل شدم حسابی ها ...  زبان  نیشخند

 

روز شکرگزاری را به تمام دوستای مسحیی تبریک میگم ! 

 

   

 


کلمات کلیدی:
 
باران خواهرشوهر میشود !!!
ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ روز ٢۱ شهریور ۱۳٩٠ 

 

    

سلام دوستان گلم ! خوبین ؟؟ مدتی است ننوشته ام و حسابی تنبل شدم !!!!!!!!! ناراحت الان که دارم این پست را مینویسم ساعت یک و نیم صبحه ولی نمیدونم که کی پابلیشش کنم !!! 

بنده هم دارم به جرگه خواهرشوهر ها نزدیک میشوم !!!  نیشخند هفته پیش برادرم رسما نامزد کرد !  و خلاصه دوران نامزدباری را داره طی میکنه !!! چشمک اونایی که وبلاگم را از ابتدا دنبال میکنند جریان من و برادرم را میدونن ! خلاصه هفته پیش من به موبایلش زنگ زدم و با خودش ... نامزدش و مادر نامزدش صحبت کردم ! برادرم به نظر میومد که حسابی خوشحال شده بود! و تمام فامیل هم کلی خوشحال که من زنگ زده بودم و تبریک گفته بودم !  خدا را چه دیدین ! شاید روابطش با من بهتر بشه .. گرچه من move on  کردم و این مسئله مرا اصلا ناراحت نمیکنه !  عروسی  هم قراره که یا عید باشه .. یا تابستان ! من هم که اصلا معلوم نیست که بتونم بیام ... چون اگه کارم تا اون موقع عوض بشه که نمیتونم مرخصی بگیرم و اینکه بستگی به رئیسم هم داره که مرخصی میده یا نه ! چون ایران یک هفته که فایده نداره ناراحت ... ولی اگه مجبور باشم که یک هفته میام و توی مراسم شرکت کنم و بعدش برم !  

تازگی ها دیگه حرفی هم برای گفتن ندارم !  پاییزهم که از راه رسید و همه کوچه پس کوچه ها هم داره رنگارنگ میشه !!! ولی با این حال خوشحالم که زمستان داره میاد اخه من دختر زمستان هستم و عاشق برف و هوای سرد ...  چشمک

دو سه روز پیش با همکارم سابقم به اسم Matthew  رفتیم داون تاون ! کار عکاسی   را بعنوان سرگرمی میکنه و منم تشویقش میکنم که استودیو باز کنه !  با من خیلی جوره !  اصلیتش چینی است ولی کانادا به دنیا اومده و بزرگ شده و انصافا بسیار پسر خوش تیپ و خوشگلیه ...  بهش میگم که تو اینقدر خوش تیپ هستی چرا دوست دختر نمیگیری میگه یک بار  hurt  شدم خیلی بدجور و دیگه ترجیح میدم تنها باشم ...   کلی از من عکس گرفت و بعدش هم یک سری به کافی شاپ زدیم و یک اسموتی دبش خوردیم و همیجور که داشتیم راه میرفتیم به یک جمعیت شلوغ برخورد کردیم !  بله ... میدونی چشم باران به جمال سه نفر روشن شد !!!!!!!!!!! نیشخندجورج کلونی ،  ناتالی پورتمن و کریستوفرپلامر ( بازیگر فیلم اشک ها و لبخندها ) .  هر سال برای فستیوال فیلم ها هنرپیشه ها وارد تورنتو میشوند و داون تاون خیلی خیلی شلوغ میشه و لیموزین ها هستند که هنرپیشه ها از توش میان بیرون و برای همه دست تکان میدن !!! خلاصه ببینید که چقدر تورنتو خوبه !!!!!!!!! نیشخند خلاصه که ونکوور , مونترال , و کلگری را ول کنید و همین تورنتو را بچسبید که خیلی خوبه !!! نیشخند

چند روز پیش رفتم سر پول خورده هایی که جمع میکنم ! ایران هم که بودم من قلک داشتم خلاصه  رفتم سر قلکم ... بازش کردم ... و شروع کردم به شمردن سکه ها  !! دقیقا سیصد دلار شده بود !!!! نیشخند کلی ذوق زده شده بودم ! و دو هفته ای بود که یک کفش قرمزی دل منو برده بود ..قلب   قیمتش 250 دلار بود که رسیده بود به 150 دلار !  وقتی که رفتم به مغازه کفش فروشی دیدم ای دل غافل سایز منو ندارند ناراحت... فروشنده گفت نگران نباش الان زنگ میزنم ببینم که سایزت هست یا نه که خلاصه سفارش داد و من این کفش را خریدم !  نیشخندمارکش Geox   (کلیک)  است ... خودم که خیلی دوستش دارم ... کفش قرمز خوشگلیه! 

این هم برای دوستی که از من دلخوره ! دوستی که برای من خیلی عزیزه و به عنوان یک دوست براش خیلی احترام قائلم !

تا بحال شده با دوستتون که چت بکنین و یک حرفی  بزنین که اصلا منظورتون یک چیز دیگه بوده ولی اون برداشت دیگه ای کرده و به دل گرفته !  و حالا هر چقدر که عذرخواهی هم بکنین فایده نداره !!  برای من مدتی قبل پیش اومد .. با اینکه تلفنی هم ازش عذر خواستم که منظورم چیز دیگری بوده ولی گویا همچنان از من دلگیره !! مطمئن نیستم که این وبلاگ را بخونه ..  خیلی رود قضاوت شدم ! گرچه من هیچوقت آدمها را بلافاصله قضاوت نمیکنم و منتظرم که دوستیمون بگذره و حسابی روش شناخت پیدا کنم ! تنها چیزی که برای من مهمه first impression   هست که اگه از ساعت اول  impression را نداشته باشم میدونم هیچوقت نمیتونم باهاش احساس نزدیکی کنم

هوا خیلی سرد شده و من دلم یک کرسی میخواد !!! نمیدونم چرا  میان این همه چیز دلم کرسی میخواد !! کرسی خونه مادربزرگ که پر از تنقلات روی کرسی بود !!! یادش بخیر که حالا کرسی جاشو به شومینه یا شوفاژ داده !!!

 

امیدوارم که پاییز رمانتیک و خوبی را داشته باشین .. چشمک


کلمات کلیدی:
 
ارتباط و روابط
ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز ٢ شهریور ۱۳٩٠ 



 

 

این پست کمی انتقادی است ... اول خواستم "کد" براش بگذارم ولی بعدش پشیمون شدم . این پستم کمی تنده و شاید خوشتون نیاد !  نظرات هم که متفاوته ! شاید برای بعضی ها قابل قبول باشه و برای بعضی ها نه ... خلاصه که بزرگواری خودتون باران را ببخشین    

... مدت ها بود که میخواستم این پست را بنویسم ولی همش امروز و فردا میکردم و بجاش یک پست دیگه مینوشتم ... من راستش روی کسانی که دوستشون دارم جساسم ... ولی در عین دوست داشتن اگه چیزی ازشون ببینم که واقعا ناراحتم بکنه اول به روی خودم نمیارم ولی اگه تکرار شد دیگه جایی توی قلبم ندارن ! چون من با همه روراست هستم دلم میخواد که دوستام هم با من  روراست باشند...  البته شناخت من آسونه و من خیلی راحت با آدمها ارتباط برقرار میکنم ! با همه هم صادق هستم برای همین دوستان خوب و زیادی دارم  .... چند روزی بود که داشتم به فرهنگ ایرانی و فرهنگ کانادایی فکرمیکردم ! پیش خودم میگفتم تمدن دو هرار ساله ما و تمدن دویست ساله کانادا ... ولی فرهنگ و ارتباط آدمها از زمین تا آسمان  !  بیشتر این پستم روی روابط آدمهاست ... ایرانی ها و کانادایی ها ...  متاهل بودن و مجرد بودن !! 

خیلی بوفور دیدم که خانواده هاییکه متاهل هستند اصلا دوست ندارند که با مجردها رفت و آمد کنند (بعبارتی می ترسند!! آدم باید اینقدر به خودش مطمئن باشه و طرفشو بشناسه که از رفت و آمد با مجرد نترسه) ... حالا اگه این مجرد ازدواج کرد بلافاصله ارتباط باهاش برقرار میشه ... آخه توی فرهنگ ما , متاهل از مجرد میترسه و متاهل از متاهل نمیترسه !!!! تعجب در صورتی که یک کانادایی وقتی که ازدواج میکنه همچنان با دوستان مجردش هست ... حتی ممکنه با دوست دختر قبلی اش هم باشه ... ولی فقط یک دوست و نه بیشتر .. یادمه یک بار وقتی که یک مهمانی کانادایی رفتم چقدر به من خوش گذشت ... اصلا احساس غربیگی نمیکردم ... ولی مهمانی های ایرانی ها بخصوص نیوکامرها وحشتناک احساس غربیگی میکردم و یادمه که یک نفر اولین سوالش این بود که چرا ازدواج نکردی ؟ من هم توی دلم گفتم عجب ! حتی اسم منو هم نپرسید و فقط میخواد بدونه که چرا ازدواج نکردم ! ! من نمی فهمم ازدواج یک امر کاملا شخصیه ... مگه همه آدمها باید ازدواج کنند ؟؟؟ شاید من نخوام ازدواج کنم ..     شاید برنامه ازدواجم برای پنج سال آینده است ... شاید .. و خیلی شاید های دیگه ...  یک کانادایی هیچوقت بخودش اجازه نمیده که از اینجور سوال ها بکنه ..  (ببخشین منم خودم ایرانی ام ... ولی تا بحال بخودم اجازه ندادم که اینگونه سوال از کسی بکنم .. مثلا چندساله ازدواج کردین ... راضی هستین یا نه و از این جور حرفها !! )  من زمانی هم که ازدواج کنم هیچگونه جساسیتی به رفت و آمد شوهرم با دوستاش ندارم .. انسان آزاد آفریده شده .... با بی بندوباری مخالفم ولی دوستی های سالم را بهشون عشق میورزم .. 

حالا من چون مجردم ... باید از دوستای ایرانی ام که متاهل هستند دور باشم ؟؟؟ راستش من از این فرهنگ ایرانی اصلا سردرنیاوردم !!  یعنی این چه فرهنگیه که  تا ازدواج کرد بهش بگن تو شوهرداری و متاهلی دیگه دور دوستای مجردت را خط بکش ! ازدواج به سبک ایرانی که میشه "اسیری" !!!!

 یکماه پیش قرار بود برم پیک نیک و برنامه ام را تنظیم کردم که برم .. بعدش درست موقعی که میخواستم از خونه برم بیرون به من زنگ زدند که خیلی ها نمیان  وا رفتم ... حالا اگه دوست داری بیایی ما بهت آدرس بدیم ... از اون ور یک صدایی شنیدم که میگفت نیا چون تعداد خیلی کمه ممکنه بهت خوش نگذره... بعد متوجه شدم که ای بابا چقدر هم شلوغ بوده ..  بابا رک بگین به من ... بابا متاهل ها بگین  باران چون شما مجردین جای شما بین متاهل ها نیست ... حالا خوبه که من زیاد با قشر ایرانی سر کار ندارم ... وگرنه چی میشد ؟؟؟

همین سفری که امریکا بودم ... من یک پسرعمه بسیار بسیار مهربان دارم که همسرش از خودش مهربان تر ... خلاصه وقتی که میرم دیگه این پسرعمه (مسعود) برای من چکارها که نمیکنه .. و همیشه یک مهمونیتوی خونشون رو شاخشه! خانمش (مریم) هم شمالی و مهربان و یک میزبان بسیار عالی ...   خلاصه من و خاله و فک و فامیل ها راهی مهمانی شدیم .. مهمانی شلوغ و پلوغ توی خونه مسعود ... پسرخواهر (امیر) مریم با خانمش اومده بودند ... نمیدونم چی شد که حرف به فیس بوک کشیده شد و اینکه من و امیر یک دوست مشترک به نام آرش داریم که آرش از فامیل های دور منه و دوست دوران بچگی اون ... خلاصه داشت کلی سوال میکرد از برادر آرش که چرا خودکشی  کرده و از این حرفها ... همینجور که داشتم توضیح میدادم یک دفعه خانمش اومد و دستش را کشید و رفت و صحبتمون نیمه تمام موند!  ... خیلی خجالت کشیده بود یعنی میشد از صورتش فهمید ... چند روز بعد که حرف اینها با مریم زده شد میگفت فقط با شخص تو نیست ... اینجور خانمها اصلا بخودشون اطمینان ندارند ... یعنی اول یک زن باید بخودش اطمینان داشته باشه و بعد به همسرش .. و خلاصه میگفت به دل نگیر ... گفتم نه ولی طرز برخوردش خیلی بد بود ...

خالا فیس بوک که یک مسئله دیگه است !!! نظر من در مورد فیس بوک اینه که همه متظاهر هستند ... حالا چرا اینو میگم ... چند وقت خونه یکی از دوستام بودم و درد و دلش باز شد و داشت از کسی گله میکرد گله که نه میگفت اصلا از این دختر خوشم نمیاد و دلم میخواد توی فرند لیست هایم نباشه گفتم خوب پاکش کن ! البته اینو هم بگم دوست مشترک من و سایه است .. خلاصه دو روز پیش که وارد فیس بوک شدم .. دیدم همین سایه چه تعریف و تمجیدی از عکس هایش کرده تعجب...  یعنی توی فیس بوک قریونت برم ... فدات بشم ... دلم تنگ شده برات ... البته فکر نکنین که من نمیگم چرا من هم میگم ولی فقط به دوستانی که مرتب باهاشون در تماسم ... و دوستان بسیار خوب من هستند !  اتفاقا همین دیشب یکی از دوستام به من زنگ زد و گفت وقتی که رفتم پای فیس بوک حرف تو افتادم و کلی خنده ام گرفتخنده .. گفتم چرا ؟ گفت من ایران که بودم متوجه شده بودم که دو تا خانواده نزدیک شوهرم (خواهرشوهرها) چشم ندارند همدیگر را ببینند (یعنی خواهر ها  با هم ) ولی بیا ببین چقدر توی فیس بوک قربون صدقه هم میرن و دوستم گفت از این همه تظاهر کلی خندیدم ! خنده

اگه کسی منو (باران) کاملا بشناسه  ..من دختری هستم اگه از کسی خوشم نیاد آن شخص بلافاصله متوجه میشه !! اونم از نگاهم  و سکوت بیش از حدم .. ... این اخلاقمو دوست ندارم و روش هم کار کردم ولی دیگه دست خودم نیست ... ناراحت اصلا و ابدا نمیتونم تظاهر کنم.. 

 دو روزپیش هم تورنادو داشتیم ... رادیو و تلویزیون همش میگفتن که شمع ها را آماده کنین چون احتمال خاموشی هست....  از تلفات دم خونه من دو تا درخت شکست و دو تا ماشین را له کرد ... پلیس هم سر بزنگاه رسیده ... صدای رعد و برق وحشتناک بود ... فک و فامیل همین جور زنگ  میزدند که من احساس ترس و تنهایی نکنم .. من برم ...  تازگی ها خسته هستم ... خیلی فکرا توی سرمه ... همه جوره ... 

راستی پاسپورتم را هم چهار روزه گرفتم ...  حالا که گرفتم دودل شدم برای ایران !!!! سوال

 

 خوب دیگه برم ... باز هم میگم ... معذرت میخوام ... ولی بالاخره باید آدم  چیزهایی را از توی دلش بریزه بیرون ! و وبلاگ این حس را به آدم میده...  به شما هم این حس را میده ؟؟ هر چه خواهد دل تنگت بگوی ...  

 



 


کلمات کلیدی:
 
 
 
 




كد تقويم